نامه

نامه به ماجو گوهر (10)

باقلوا و خرمای مغز گردویی !!!!!

مرده خور ها

.............

سلام ماجو گوهر ..

یه ساعت پیش اومده بودم دیدنت .

فاتحه ای و یه نایلون هم بر داشتم پر از اب کردم و ریختم رو سنگ مزارت .

به یاد اون روزی که می گقتی دالون خونه را با افتابه اب پاشی کن و چرخم را ببر اونجا

میبردم چرخت را و یه جلله می نداختی ریر پات و تا شب اونجا پشم ریسی می کردی .

گاهی برات یه چایی می اوردم و یه خورده زنجفیل سابیده تو نلبکی می ریختی و با سر دوک چوبی به هم می زدی و هورت سر می کشیدی

خسته هم که می شدی دستت را زیر سرت می ذاشتی و کمی می خوابیدی .

...........................

ماجو گوهر

از ختم مرده ها برات می گفتم .

از زیارت که برگردند بعد از نماز قاتحه خونی شروع میشه .

صاحب عزا ها در دو صف منظم در دو طرف می ایستند با صورت های سه تیغه و پیراهن های مشکی اتو کشیده .

اول یه نفر قران می خونه و کم کم سر و کله مردم پیدا میشه .

میان تو جلسه و فاتحه ای می خونند و میرن .

چند سالی هست که دیگه با استکان چایی نمیدن بلکه با لیوان های یه بار مصرف

تابستون هم که شربت میدن .خنک و گوارا .

ولی چیزی که زسمیت پیدا کرده باقلواست اونم درجه یک کیلویی خداهزار تومن .

و قنادی یاس غوغا می کنه در درست کردن باقلوا .

چه مرده هایی که در زندگی شون این بچه ها یه باقلوا بهشون ندادن گوشه خونه بخوره و مزه اش را بچشه .

حالا ورثه با گشاده دستی به حساب میت دارند بذل و بخشش می کنند .

.........

و چه خرما هایی معرکه

من همیشه تو ختم ها خرما که بر می داشتم سر هسته اش مسیله داشتم .

هسته را بیشتر وقت ها زیر فرس مسجد یا حسینیه قایم می کردم .

یه بار تو ختمی خرما را که می خوردم و دنبال استحصال هسته اش بودم تا اونو نافور کنم هسته زیر دندونم شکست و چند تکه شد و فکر کردم ای

دل غاقل برای خوردن یه خرما چند تا از دندون هام خرد شد .بند دلم به قول ماجو گوهر پاره شد

ولی با ادامه جویدن کم کم اخمام باز شد و فهمیدم که ای پسر دهاتی

مغز خرما به جای هسته حقنه کرده اند .

............

چند سال پیش منظره ای دیدم از خط تولید این خرماهای مغز گردویی

یکی از اقوام فوت کرده بود و تو خونه اش داشتند برای ختم اون خرمای گردویی درست می کردند .

چند خانم با میله خودکار هسته خرما را خارج می کردند و می دادند به خانم بغل دستی و اونا هم با ظرافت یک چهارم مغز گردو می چپو ندند تو خرما .

و چند خانم هم اونا را تو دیس ها می چیدند برای بردن به ختم و خوردن خلق الله .

...................

خلاصه بعد از قران خوندن چند تا مداح گردن کلفت مفت خور میان و

شروع می کنند به عربده کشیدن و ابروی امام حسین را با روایت های دروغی بردن .

و با چشم های همچون عقاب خود به دنبال پیدا کردن چند رییس فلان بانک و چند تا کارخونه دار و چند تا رییس هیات .

و اگه یه ملا هم اومده باشه برای خوندن فاتحه از سلسله جلیله رو حانیت تشکر کردن .

...............

و خدا پدر کسی را بیامرزد که ختم های زنانه را منسوخ کرد و روزی این مفت خوران را نصف .

خلاصه فاتحه خونی تموم میشه و صاحبان عزا و بقیه مرده خور ها برای صزف شام میرن خونه متوفی .

شام خورده میشه و بعد از ساعتی همه خر دجال را سوار میشن و میرن محمد هلال یه سری به مرده بزنن .

..............

سر قبر یه چادر زده شده و قران خون به حساب خودش داره قران می خونه .

یه فاتحه می خونند و و هر کدوم بر می گردند به خونه هاشون .

قران خون هم قران را می بنده و زیپ چادر زا می کشه و پتو را میکشه بالا تا زیر قلقله .

یه خورده میره تو تلگرام و تانگو و اینستاگرام و چت کردن با ذکور و اناث

چشماش خسته میشه و خوابش می بره .

....................

حالا اون زیر برای مرده حساب و کتاب شروع میشه .

نکیر و منکر میان و سوال و جواب .

اگه مرده ی زرنگی بوده باشه تو این چند ساعت از مرده های اطراف

سوال های شب اول قبر را پرسیده و حاضر کرده .

مثل قرقی همه را جواب میده و نکیر و منکر دفتر و دستک شون را بر می دارن ومی رن .

..............

ولی اگه یه در میون جواب بده تو امتحان مشروط میشه و با التماس یه فزصت از شون می گیره برای دفعه بعد .

..........

راسی ماجو گوهر

تو اون دنیا دوست و اشنا سراغ داری چند تا سوال شب اول قبر را لو بده

حق و حسابش هم می رسه .

این جا که دم و بی دم سوال های کنکور لو میره و از ما بهتران راحت امتحان می دن و میرن بورسیه های قلابی می گیرن و دکترای قلابی پشت بندش و میان وکیل و وزیر میشن .

و این کشور را گل و بلبل می کنند .

......................

ماجو گوهر .

خسته شدی از بس برای مرده ها حرف زدم .

خواننده های وبلاگ هم خسته شدن و افسردگی گرقتن .

از فردا شروع می کنم از عروسی های این زمونه برات بگم و از شادی ها

حالا برو موهای قشنگت را یه دست حنا ببند و دو تا گیس بلند بباف .

وقتی که مو هات حنایی شد میشه رنگ شرابی .

و خودت می دونی که جعقر چقدر موی شرابی دوست داره .

............

تو موی تا کمرت را بشوی دز چشمه

که من به تبرک از ان جا شراب بر دارم !!!!

نامه

امه هایی به ماجو گوهر

نامه به ماجو گوهر (9)

مرده خور ها !!!!!

بنر و حجله

................

سلام ماجو گوهر

دو تا چیزی که تو عزاداری ها مد شده و تو نمی دونی برات بگم بعد بریم تو جلسه فاتحه خونی .........

1/ چاپ بنر

گیج نشو الان می گم چی هست

چند سالی بود بعضی ها برای تسلیت به صاحب عزا ها روی یه پارچه

چیزهایی می نوشتند و تو حسینیه نصب می کردند و هر چه تعداد این پارچه نوشته ها زیاد تر می شد بعضی از صاحبان عزا چه افتخاری می کردند .

یکی از بچه های محله مون بود که پدرش نصف شکمش گشنه بود و تا زنده بود یه شکم نون و ماست سیر نخورد .

وقتی مرد چون پسرش کارخونه دار شده بود و به قول خودش صاحب صنایع

تمام حسینیه سرمحله را پر کرده بودند از این پارچه ها

یکی از فامیل های بیکارش هم متر کرده بود و گفته بود در ختم پدر بزرگ ما 3500 متر پارچه نوشته اورده بودند .

ولی حالا پرده هایی اومده که بهش می گن بنر

خیلی شیک و با کلاس .

میت هنوز بدنش گرم هست و درست حسابی نمرده که دست به کار می شن خلق الله .

بچاب بچاب بنر شروع میشه و می فزستند به حسینیه و سفارش و گاهی حق و حسابی میدن به چموربک باشی حسینیه که بنر ما را در جایی برابر چشم نصب کن که همه ببینند .

مثل قدیم که به نونوا ها سفارش می کردن که اتش پای دیزوی اونا کنند تنور های خانگی .

..............

ماجو گوهر

این بنر ها هم فال است هم تماشا .

اولا بیش از ده بیست هزار تومن بیشتر پولش نمیشه و ارزون در میاد

منت بزرگی هم می ذارن سر کچل صاحب عزا ها .

بعضی ها می نویسند از طرف خاندان فلانی .

بعضی ها هم اسم شرکت یا خراب شده ای را که دارند پایین اون می نویسند و برای خودشون پز می دن و تبلیغ می کنن .

و حسابی باز می کنند برای خودشون که بعد ها باید صاحب عزا ها جبران کنن

............

2/حجله

اصلا چیزی به این اسم تو ابادی ما رسم نبود .

تو که نبودی ماجو بعد از سه سالی که تو رفتی و ما انقلاب فرمودیم و شاه را با اردنگی بیرون کردیم و شدیم ازاد و سر افراز .

ریختیم تو سفارت امریکا و با ابرو ریزی اونا را اسیر کردیم و بعد با التماس اونا ازادشون کردیم .

ولی اون حروم لقمه ها اومدن صدام را تحریک کردن و انداختن مثل یه سگ هار به جون ما .

خیلی از جوون هامون شهید شدن .

یکیش نزدیک قبرت هست چند قدمی .شهید پناهنده

می تونی ازش بپرسی چه خبر بود اون روزا .

منم رفتم شش ماه جبهه

ولی به تو نمی تونم دروغ بگم منو بردن

منقضی 56 بودیم ما را بردن .

غصه نخور ساق و سالم اومدم

شهید شدن لیاقت می خواد که بنده نداشتم اصلا

فهیمه سه ماهش بود رفتم و بعد از شش ماه این بادمجون سیاه بم سالم اومد

تازه مرتضی و امیر محصولات بعد از جبهه هشتند .

برات می گفتم .

چون این جوون ها ناکام از دنیا رفته بودن یه چیزایی درست کرده بودن براشون عکسشون را می ذاشتن توش و یه ضبط صوت و نوار قران و یه لامپ که توش روشن بود .

گذشت و گذشت تا این که حجله ها را خیلی قشنگ درست کردند و

با صد ها چراغ و اینه کاری و دنگ وفنگ

...................

حالا شده برای یه عده دکانی برای پول در اوردن .و یه نوندونی مفتی .

مرده تو یخچال پارک شادی هست که لب خونه میت یکی می ذارن

لب حسینیه یکی و بعضی ها هم که با فامیل های میت اشنا هستن یکی می ذارن .

خلاصه شهر را حجله بارون می کنند .

حجله ای که روزی برای جوانان ناکام می ذاشتن حالا برای پیر زنان و پیر مرد هایی می ذارن که هر کدوم یه گردان نوه و نتیجه و پسر و دختر و داماد و عروس دارن .

....................

ماجو گوهر

فعلا برو یه استراحتی و گردشی و یه قلیون تنباکو مجد اباد بیدگل

که از اون سید مختص ابادی می خریدی .

زیر درخت طوبی بنشین و با صغرا ملا علی یه قلیون حسابی بکش

ابش را میزون کن که ابش نپره تو حلقت و سرفه کنی .

تفاله تنباکو را هم تو اب نریزی

به قول سهراب سپهری شاید اون ته ته جوب کفتری می خوره اب !!!!

بعد هم که درست زغالش را خاموش کن که درخت طوبی اتش نگیره

درختی که میگن یه اسب سوار چند روز طول میکشه دورش بگرده .

..........

راسی یه ته قلیون سفالی داشتی

امسال برای مرتضی پسرم روش تخم ککوج کاشتم مثل اون روزایی که تو می کاشتی خیلی قشنگ شده بود عیدی بهش دادم .

نامه

نامه ای به ماجو گوهر( 8)

مرده خور ها !!!!

......................

سلام ماجو گوهر ............

.......

برات گفتم که مرده ها را میارن سبزه میدون

کنار خیابون از ماشین میارن پایین و مردم دورش جمع میشن

و اولین مرده خوری مداح ها از این جا شروع میشه .

بلند گویی و ذکر مصیبتی و بر دوش مردم تا در مسجد قاضی .

اونجا میذارن زمین تابوت را به دو منظور .

اول فاتحه ای برای اقای عاملی که می گفتی اونقدر خوب بود که کقش پیش پاش جفت میشد .

یا می گفتی هز کی عقرب بهش می زد دعاش می خوند و خوب میشد

یا هر جا لونه مورچه بود و اذیت می کرد توخونه ها یا صحرا می رفتن پیشش

می گفت به مورچه ها بگین احمد میگه برین از این جا .

و می گفتی که به مورچه ها می گفتیم گوش می کردن و می رفتند

ولی ماجو گوهر

حالا دیگه این جور ادما نیستن که مورچه ها گوش به حرق اونا بدن

مجبور می شیم لونه اونا را پیف پاف بزنیم و کن فیکون کنیم همه را ...

.........

یه خورده بعد از فاتحه خوندن برای ایت الله عاملی پست های زیر تابوت رو ها عوض میشه .

ولی بعضی از مرده ها واقعا سنگین هستند و پدر زیر تابوت رو ها را در میارن و تا رسیدن به زیارت عرق از سم اونا در میاد و تابوت را تلپی می ذارن رمین و الفرار .

................

تو مسیر سبزه میدمن تا زیارت هم اگه شلوغ باشه مزاحم ماشین ها می شن و رفت و امد

بعضی ها که تو ماشین گیر کرده اند فاتحه می خونند ولی بعضی ها که عجله دارن فحش به مرده می دن و پدر و مادر مرده که اونا را این جور معطل کرده .تو خیابون .

...................

نماز میت را که خوندن مرده را می برن توی زیارت طواف و بعد هم قبر اماده اماده .

ماجو گوهر

الان غیر از اون روزایی هست که بابا بزرگ و تو رفتین .

هر کدوم تو یه قبر جداگانه م بزرگ .

حلال هر قبری زا حداقل 4 میلیون پولش را زیارت می گیره و تقریبا90سانت عرض و 180سانت طول زمین بهت می ده .

اگه میت قد بلندباشه پاش می خوره به مرده قبر بغلی و اگه چاق و چله باشه تنه اش میره یه خورده تو اون قبر .

برای صرفه جویی قبر را حد اقل 4 طبقه می سازن و چه بد شانس هست اونی که اولی می میره و میره اون ته ته .

با بلوگ سیمانی بعد از خوندن تلقین و دعا های دیگه روی میت را می پوشونن و خاک می ریزند و مرده باید انتظار بکشه تا چند سال یکی دیگه بمیره و از تنهایی در بیاد.

...............

ماجو گوهر

همه بر می گردن خونه و در تدارک جلسه فاتحه خونی .

و شام ابرو مندانه برای مفت خور ها .

مرده تو قبرش تک و ننها وای چند سالی هست که چند شب یه قران خون می ذارن سر قبرش تا صبح به حساب قران می خونه .

اگه زمستون باشه یه چادر مسافرتی بالای قبر می رنن و یه پیک نیک و یه بساط چایی و شام هم که براش میارن .

اونم توی چادر تا یکی نزدیک میشه یه چیزایی ور ور می کنه و بعد میره با گوشی خودش اس ام اس بازی و تازگی ها هم میره تو گروه های تلگرام سر قبر میت و چت کردن با ذکور و اناث .

......................

اگه اهل مسجد بود میت تو مسجد براش نماز وحشت می خونن و بعد از نماز میرن برای فاتحه خونی

قبلا فاتحه خونی تو خونه ها بود و حالا تو حسینه ها س.

البته بعضی محله ها فاتحه خونی را حذف کردن و مفت خوری بعضی مداح ها قطع شد .

جلسه فاتحه خونی با خوندن قران یه قران خون شروع میشه و بعد از چند دقیقه یه مداح میاد و شروع می کنه .

..........................

ماجو گوهر

شاید بگی مداح کی هست .اخه اون روزایی که تو بودی از این مفت خور ها خبری نبود .

بعضی از اونا برای رضای خدا و امام حسین مصیبت می خوندن از صدق دل

و مردم گریه می کردن .و همه کار دیگه ای داشتن و کار می کردند .

ولی حالا بیاو ببین تو هر شهری یه دسته بزرگ از اینا هستند و کارشون همین هست که فقط به زور داد و فریاد و اکو و هزار دروغ و دمبل از مردم

گریه زورکی بگیرن .

محرم که میشه قصل بره کشون و عروسی اوناست .

از هر هیاتی میلیون ها تومن پول می گیرن تا امام حسین (ع)و بچه هاش را به فجیع ترین وضعی بکشند و تکه تکه کنند .

تازگی ها می خوان برای اونا دانشکده هم درست کنند و راسی تو اونا

پارسال یه هفت تیر کش هم پیدا شده بود و نخود هر اشی هم میشن .

.......................

ماجو گو هر

مثل این که خسته شدی .

یه چایی زنجفیل بخور با اون اب تصقیه شده و اون سماور برنجی روسی زغالی

فقط مواظب باش زغال ها را که خاموش می کنی درخت های بهشت را اتش نزنی .

بنه چایی را هم تو اب نریزی شاید به قول سهراب سپهری خودمان

شاید پیر مردی نان خشکیده قرو برده در اب !!!!

فردا بقیه اش را برات خواهم گفت

راسی یه چایی هم به بابا بزرگ بده یادت نره !!!!!

عزا

نامه ای به ماجو گوهر .( 7 )

ختم ها و مداحان مفت خور !!!!!

.................

سلام ماجو گوهر

اون کوزه سفالی که از حسن عاجز خریده بودی پر از اب خنک کن و زیر اون

درخت طوبی بنشین گاهی یه کاسه خودت بخور و گاهی یه کاسه بده دست بابا بزرگ .

بابا بزرگ نمی دونست مرض قند داشت و همیشه تشنه بود .

فقط گوش کن ببین چه بر سر مردم میارن یه عده مداح مفت خور گردن کلفت به بهانه عزاداری .

....................

قامیل ها از تهران میان و بعد از خوردن سور عزا و استراحت اماده تشییع جنازه میشن .

مرده که از دیشب تو یخچال بوده و شاید اولین شبی هست که هم ازدرد و رنج خودش و هم از پررویی و کم محلی بچه ها و فامیل راحت شده

امبو لانس شهر داری میت را از پارک شادی و اون یخچال میاره تو میدون

امام حسن .

..............

ماجو گوهر

گیج نشو و قاطی نکن

میدون امام حسن همون فلکه سبزه میدون خودمون هست .

تو که رفتی جات خالی ما انقلاب کردیم .اونم ارز جنس اسلامی اون .

بیا ببین چه کردیم تو این 40سال .

همه جا اباد .پارتی بازی و پدر سوختگی را نسلش را ور انداختیم .

همه مردم شادن و دارن با دمبشون گردو می شکنن 4تا 4تا !!!!

همه چی مجانی برای بعضی ها البته ...

بیشتر از این خطر داره بگم می ترسم زود تراز شش ماه یه سالی که دکتر هاگفتن بیام پیشت و تو حوصله دوا درمون منو نکنی .

اخه از کجا خمیر فرنگی گیر بیاری به دست و پای شکسته من بندازی .

یا مشمع گیر بیاری به کتف از جا دررفته من .

شاه و فک و فامیل هاش را دربست بیرون انداختیم و حکومت اسلامی بر پا نمودیم .

قلکه سبزه میدون را اسمش را گذاشتیم میدان طالقانی .

ولی بعد از چند سال بچه های خوب محله ما از این مرد خوششون نیومد

می دونی این سید اولاد پیغمبر خیلی زندان رفته بود و خیلی زجر کشیده بود

ولی اهل سیگار کشیدن بود اونم سیگار های بی کلاس یا هما بیضی می کشید یا اشنو .

.............

ماجو گوهر....

خودت می دونی بچه های محله ما با اهالی دود و دم مشکل دارن .

و چقدر از دود بدشون میاد .

حتی اگه مجتهد یا دکتر یا مهندس باشه .حتی اقای طالقانی باشه .

خلاصه برای اونا افت داشت که یه نفر سیگاری اسمش رو میدون اونا باشه

و با فشار به شهرداری راوادار کردن که چون هیات ما امام حسنی هست اسم میدون شد میدان امام حسن مجتبی

و نفس راحتی کشیدند که محله ما حتی اسمی از کسی که سیگار می کشید توش نباشه .

.......................

چند تا رسم بود که خالا ور افتاده و جون مردم را راحت کرده .

یکی اوردن علمات بود که برای خیلی ها می اوردند .

چند صد کیلو اهن را جوون ها سر دل می کشیدند .

حالا اگه جوون بودن و یا یه شهید خیلی خوب بود .جوانمرگ شده بودند یا در راه وطن و اسلا م شهید

طرف از اون قالتاق های زور گوی محله بود که صدی 50 بهره پول می گرفت.و به صغیر و کبیر و زن و بچه خودش و مردم رحم نمی کرد.

نمی دونست نماز خوندنی هست یا خوردنی.از یزید و شمر بدتر بود اخلاق و رفتارش.حا لا تو بلند گو داد می زنند پیر غلام امام حسین .

و تو اعلامیه اش هم عکسش را زده اند شکل حرمله است با اون تیر سه شعبه

و چشمهاش دریده و وقیح مثل ارزق شامی .

ولی زیرش نوشته .

به مناسبت درگذشت پدری مهربان و دلسوز پیر غلام ابا عبدالله مرحوم فلانی .

شاید امشب زن بیچاره و دربدرش یه خواب خوب بکنه .

تا جوون بود دنبال ادل بدل کاری و قمار بازی و هزار کار دیگه و زن در زیرزمین برای این شمر ذوالجوشن قالی بافت با شکم گشنه تو خونه همسایه داری.و بچه های قد و نیم قد .

و حالا بر اثر سوزاک که سوغاتی غلط کردن های خارج از محدوده اش بوده یا ارواح سرش اسهال مزمن مرده .

شده پیر غلام و پدری دلسوز.

و هر چه علمات بیشتر بچه ها و فامیل ها ی میت مثل ابو جهل گردنشان را بالا می گرفتند .

این برنامه تموم شد یعنی علمات بر داشتن .

..................

ماجو گوهر

یه رسم دیگه باب کرده بودند که بهش می گفتن (محبه )

تابوت را می ذاشتن توی اون و از میدان سپاه پدر مردم در می اومد اونو

سر دل می کشیدن تا محمد هلال.

قک و فامیل هم قدیما هر کس یه ماشین داشت چند تا زن و مرد را توش میچپوند و یه کاروان از ماشین های درب و داغون تا ماشین های لوکس پشت جنازه و تعداد ماشین ها هم نشانه ای بود از ابرو داری ورثه متوفی

ولی حالا دیگه این کار ور افتاده و مرده را میارن تو میدون امام حسن با نعش کش شهرداری

مردم هم زیر درخت ها تو سایه جمع شدن و با اومدن میت میان دور جنازه.

.........................

اولین مفت خوری مداح های گردن کلفت از این جا شروع می شه .

.............

ماجو گوهر

خسته شدی یه خورده طبق عادت دستت را بذار زیر سرت و بخواب .

ولی مثل اون روزا اینقدر خرو پف نکن که بابا بزرگ غیظت کنه .

نمی دونم اونجا جمعه تعطیل هستی یانه .

اگه زنده موندم شنبه بقیه اش را برات می گم و گرنه حضوری خدمتت خواهم گفت !!!!!!!

بابا بزرگ و بابا کریم و ننه عذرا را سلا م برسون .!

نامه ....1

نامه به ماجو گوهر...( 6)

مرده خور ها !!!!

.................

سلام ماجو گوهر ...

همیشه جمعه شب میام دیدنت وقت نماز

خلوت خلوت مردم دنبال نماز جماعت و جمع کردن ثواب ومن هم پیش تو و بابا کریم و ننه عذرا

دیروز می خواسم برات یه نامه بنویسم اینتر نت رفت تو بازی و قطع و وصل .

رسید به امروز راسی اونجا وضع اینتر نت چطوره سرعتش خوبه یانه

سایت و وبلاک فیلترشده دارین یانه .

یا بدون هزینه فیلتر شکن هر سایت و وبلاگی را باز می کنین .

مواظب بابا بزرگ باش یه وقت نره تو سایت های منکراتی و گیر گشت ارشاد بهشت بیفته و پیش صغرا ملا علی و علی امه و مسلم سقا

ابرو ریزی بشه .

خودت موهای حنا بسته ی شرابی ات را افشان کن و بهش بگو برات دو تا کیس یلند ببافه .

گاهی هم یواشکی رمز موبایلش را یاد گیر وقتی خوابش می بره بازش کن

ببین یه وقت تو تلگرام و واتساپ با حاج ......که خودت می گفتی تو جوونی دوسش داشته و قرار بوده با هاش ازدواج کنه با او چت نکنه .

ببین تو چه گروه هایی عضو هست .

اخه گرو ه های منکراتی زیاد شده و حیفه با با بزرگ خوشگل ما را با چت کردن از را ه بدر کنن .

................................

ماجون خوب من ....

قرار بود از مردن ها و مراسم عزاداری های این زمونه برات بگم .

چشم .....

........

قدیم یکی که می مرد هم خودش راحت می شد و بعد از چند ساعت تو محمد هلال توی قبزش بود و شب فاتحه خونی و ختمی ساده و والسلام .

بعد از یکی دو روز هم فامیل ها می رفتند رو قالی و صحرا دنبال کار خودشون .

ولی حالا....

بیا تما شا کن همه فامیل ها تقریبا با پرس و جو از پرستار ها و دکتر بیمارستان می فهمند چه روزی روز مردن اون مادر مرده است .

...................

مرد ها ی فامیل روز قبل از واقعه ریش خودشون را سه تیغه می کنند

و پسر ها و نوه ها میرن سلمونی و اونایی که اهل ابرو برداشتن هستند

ابرو های کلقت را نازک می کنند و ریش را می تراشند و و از سبیل هم که خبری نیست و بعضی ها به صورت کرم می زنند .

پیزاهن های مشکی را میبرند خشکشویی می شورند و اتو می کنند

و اماده مردن میت .

زن ها هم که می فهمند فردا فامیل اونا می میره سریع به ارایشگاه ها هجوم میارن .

پشم و پقاز های صورت را می کنند و ابرو ها را هلالی .

مو ها را مش اسخوانی یا این که بور می کنند .

ماجو گوهر ....

اگه یادت باشه روزگار ی شاید تو ابادی ما ده نقر با موی بور نبود

ولی حالا بیا ببین نصف زن های ابادی با یه لوله رنگ چطور مو های سیاه چون شبق خودشون را زرد می کنند .

پوست صورت سیاه و سبزه و مو ها بور .

قزبون اون موهای حنا بسته شرابی خودت که اصل اصل بود .

و می دونی من چقدر موی شرابی دوست دارم

خلاصه مو ها را رنگ می کنند و ابرو ها را کمانی و رنگ که با موها( ست )بشه .

خلاصه مثل یه عروسک سیاه افریقایی میان بیرون و اماده میشن برای استقبال از میت .

........................

میت که تو بیمازستان نفس اخر را کشید همه تر و تازه و تمیز اماده هستند .

مرده را از بیمارستان با امبولانس منتقل می کنند به غسالخانه تو پارک شادی .

گذشت اون روزایی که مفتی مفتی مرده می شستند و برای ثواب .

هزینه های بیمارستان به جای خود ولی صادر شدن قبض از این جا شروع میشه .

قبض امبو لانس از بیمارستان یا از خونه برای حمل میت

و قبض شستن مرده و قبض بعدی سهم شهرداری از شستن مرده در غسالخانه

................

مرده درغسالخانه در حال اخرین حمام است و دارن پنبه به اسافل و اعلاش و همه سوراخ سمبه هاش فرو می کنند .

ولی تو محوطه بیرون پسر ها و دختر ها مشغول رایزنی هستند که نهار چی بدن .

به فامیل های شهر های دیگه خبر بدن که بیان برای تشییع جنازه .

البته بعضی از بچه ها جیم فنگ می شن و یه ساعتی پیدا نیستند .

میزن خونه پدر مادر سوراخ سمبه ها را می گردن ببینند جایی گوشه کنار پول قایم شده ای هست یا مادر النگویی را جایی قایم کرده اونو کش برن .

و اگه کارت بانگی دارند تا خبر نشدن بانک پول ها را از بانک بگیرند .

یا اگه شکستنی قدیمی هست یواشکی بر دارند .

...............

مرده اماده و کفن شده را می ذارن توی یخچال برای فردا که فامیل ها از تهران یا جا های دیگه بیان .

میرن خونه پدر یا مادری که فوت شده .

اول یه وانت میارن و هر چی لحاف دشک و پتو از متوفی هست می ریزند توش

رو فرشی استکان نعلبکی و لیوان و کاسه و قاشقی که ازش غذا خورده

و خلاصه خیلی چیزای دیگه .

همه را روانه بیابان های صالح اباد اران می کنند و اگه بیدگلی باشه بیابان های اطراف سمبک .

...................

وقت نهار می رسه قدیم یه گوشت لوبیایی یا گوشت نخودی بار می کردند و با نون می خوردند

ولی حالا از رستوران هایی که مثل قارچ روییده دستور میدن به تناسب و تعداد چلو مرغ میاد و با نوشابه و سالاد .

اخه ابرو دار هستند و باید ابرو داری کنند و هر چه دوست و اشنا دارند به این بهانه سور بدهند ولی مرده داره توی یخچال غسالحانه یخ می کنه و میگه .

................

بی رحم و بی انصاف ها .

چه شبایی که منتظر یکی از شما بودیم به من سر بزنید یه چایی به من بدین و چند کلوم با من حرق بزنین .

از تنهایی تو خونه دق کردیم سر و کله هیچ کدوم پیدا نشد .

حالا ابرو دار شدین تو محل و فامیل .

..................

ماجو گوهر نهار که خورده شد میرن زینبیه دنبال فرستادن اس ام اس به مردم و نوشتن اعلامیه .

تا چند سال پیش مرده ها را تو بلند گو جار می زدند و مردم متوجه می شدند و لی حالا قدغن شده و با اس ام اس خبر میدن

با کلاس تر هست .

و بر سر اول و دوم نوشتن اسم ها گاهی بحث می کنند و اگه دکتر یا مهندسی داشته باشند که حتما باید با ذکر نام اون بنویسند .

دکتر یا مهندسی که شاید در زنده بودن پدر و مادر عارش می اومده به اونا سر بزنه و کمکی به اونا بکنه .

حالا همه به جناب دکتر یا مهندس تسلیت می گن .

...........................

کلپابندی

کلپا بند

محمد قوقو!!!

................

یکی از تفریحات ما بچه ها اون روز تماشای کلپابندی بود

یه پیر مرد بود که بهش می گفتن محمد قوقو

دو تا پیت حلبی دستش بود که وسایل کارش توش بود

تو کوچه ها فریاد میزد

ای کلپا بند

و اگه زمستون بود بساط خودش را تو دالان یه خونه و اگه تابستون بود تو سایه دیوار کوچه پهن می کرد و روی جله ای می نشست

اول از همه ما بچه ها دورش جمع می شدیم و یکی یکی همسایه ها چیز های شکسته را برای کلپا زدن می اوردند

قوری بشقاب .کاسه .برمه تغار .بسوی ماست

خمره و خلاصه هر چی شکسته بود براش می اوردند

که بند بزنه

..............................

در کارش استاد بود و ماهر و با حوصله

قوری های بزرگ و کوچک که لوله یا دسته انها شکسته بود با مهارت برای اونا دسته و لوله با حلبی درست میکرد

برای سوراخ کردن بدنه چینی قوری ها از وشیله استفاده می کرد که به جای دریل های برقی امروزه بود

چیزی چوبی که نوکش سر مته ای تعبیه شده بود و با

حالتی چرخشی روی چینی را سوراخ می کرد و اماده بند زدن

بعد با بند های فلزی دو قسمت را به هم وصل می کرد

قسمت اخر کار جالب بود

با سفیده تخم مرغ و اهک خمیری در ست می کرد و

روی بند ها می کشید و تمام

...............................

هنوز شاید در بعضی خانه ها یا حسینیه ها قوری هایی

که با ظرافت با شبکه های حلبی وسیم کلپا بندی شده باشه بتوان مشاهده کرد

..........................

برمه ها و تغار های شکسته را با بند های بزر گتر و فوت وفن خاصی درست میکرد

خلاصه شاید ماهی چند ساعت از تماشای این چینی بند زدن لذت می بردیم

......................

هر وقت درویش جاویدان ترانه چینی بند زن را می خونه

در ویش جاویدان می خوند

چینی بند زن اومده

چیزای شکسته را بند می زنه

...............

.............

دختر جواب میداد

چینی بند زن

یه دل شکسته را بند می زنی

هر چی می خوای به تو میدم تو بگو چند می زنی !!!

دو چیز برایم تداعی میشه

اول روز های خوش کودکی در سرمحله

و دوم چهره ی ان پیرمر د هنرمند چینی بند زن

خدایش رحمت کند .

مداح

چاپلوسی

...................

مداحان چاپلوس !!!!

روز هایی که دشت های ارون و بیدگل رونقی داشت و کار بیشتر مردم کشاورزی و ممر درامد خیلی ها و اب از قنات ها می اومد توی دشت

و ابادانی بود و قناعت .

اون روزا کود به اندازه کاقی بزای زراعت نبود چون هنوز کود شیمیایی به بازار نیومده بود .

پدر بزرگ و پدرمن زعیت مسعود اباد بودند .

یه روز رو قالی مشغول بافتن بودیم که با صدای بلند یه نفر و زدن کوبه در چوبی خونه رفتم ببینم کی هست .

یه پیر مرد بود که با لهجه غلیظ بیدگلی مختص ابادی به من گفت .

به پدرت بگو یه خر کود خوب برات اوردم .

پدر اومد دم در و اون پیر مرد از محسنات اون گاله کود داد سخن داد که از صبح تا حالا این گاله کود را جمع کرده ام تو کوچه ها و دم مستراح ها و

چقدر این گاله کود قوت داره و برای یه قفیز زمین کفایت می کنه و خیلی زور داره !!!

بالاخره معامله جوش خورد و یه 5 ریالی از پدرم گرفت و من مامور شدم ببرم اونو تا کردویی که پدرم نزدیکای شازده هادی داشت و می خواست

خیار و خربزه بکاره .

با پیر مرد راه افتادیم تا برسیم به کردوی نزدیک شازده هادی برام گفت که روزی من از جمع کردن روزی دو گاله این کود ها به دست میاد و خدا را شاکرم

............................

امشب برای خوندن فاتحه برای یکی از بچه محل ها رفته بودم حسینیه .

معمولا در این مواقع برای این که از سرو صدای مداح و دروغ و دیال هایی که به ساحت مقدس امام حسین (ع)می بندند در امان باشم

یه جزوه قران هایی که پخش می کنند بر میدارم و خودم را مشغول خوندن می کنم تا جناب مداح کازش تموم بشه .

ولی امشب کارش که تموم شد شروع کرد به تشکر از .....

1/ رییس بانک ملی ...

2// رییس بانک تجارت ...

3 //رییس بنیاد شهید

4 / رییس اب و فاضلاب اران و بیدگل و نوش اباد

5 / رییس........

و بعد شروع کرد به تشکر از......

1/ مدیر عامل فرش فلان ....

2/ مدی زعامل شرکت فرش بهمان ....

3/ مدیر عامل صنایع ....

................

اقای مداح !!!!!

.................

این همه ادم تو جلسه نشسته بودند فقط این ها ادم تر بودند

اصلا خجالت نکشیدی که از این ها تشکر کردی .

اون قالی باف مادر مرده ای که یه عمر با متوفی همسایه بود و اومده بود فاتحه بخونه و ار درد پا نمی تونست درست بنشینه و تو وقتی دیدی جمعیت زیاد شد مست خوندن شدی .

او ادم نبود .

اون رعیت بیچاره ای که با زبون روزه تو صحرا کار کرده بود و همسایه متوفی بود و صورتش از افتاب سیاه شده بود ادم نبود که ازش تشکر کنی .

اون چند نفری که هرشب تو نماز جماعت با متوفی بودند ادم نبودند !!!

.....................

اون روسایی که تشکر کردی لابد رو یه حساب کتابی اومدن فاتحه بخونند وظیفه شان بوده

من و بقیه مجبور نیستیم تشکر ویزه از اونا را گوش کنیم.

اون مدیر عامل کارخونه ها و صاحبان صنایع هم که تو اسمشون را بردی و

با شنیدن اسمشون هر کدوم مثل ابو جهل گردنشان را مثل شتر ور کشیدند اگه تو اونا را نمی شناسی حد اقل من می شناسم بیا من

معرفی کنم اونا را .

...........................

به خدا قسم اینا پشگل ور چین های محل بودن که سر پشگل شتر ها اون روزا با هم دعوا می کردند .و سطل پشگل تو سر هم می زدند .

نصف شکم پدر ها و خودشون گشنه بود .

یادم هست پدر یکی از اونا خرش سقط شده بود و پول نداشت خر دیگه ای بخره

کود و زردیه تو ورونه می کرد و کول می گرفت و پیاده می برد مسعوداباد

رعیت ها وسط راه دلشون رحم می اومد و ورونه را بار خرشون می کردن و براش می بردن .

از صدقه سر وام های بی حساب کتاب معجزه قرن احمدی نزاد و زد وبند های دیگه و خوردن حق کارگر به قول تو شدند مدیر عامل شرکت فلان و صاحب صنایع .

..................................

اقای صاحب عزا !!!

.................

چند بار به این مداح ها برای این کار اعتراض کرده ام

میگن صاحب عزا به ما کاغذ میده که از این ها تشکر کن .

اولا اگه می خوای از رییس بانک ها تشکر کنی وقت ورود و خروج تشکر کن و فردا برو دنبال وام .

من و بقیه مجبور نیستیم اسم ایشان را نشنویم و تشکر ویزه از ایشان .

.....................

راسی

حالا با پیراهن اتو کرده مشگی اومدی و به عنوان صاحب عزا از هر کس بخوای تشکر می کنی .و از مرده پدر و مادرت هم برای پیشبرد کارهات استفاده می کنی .

....................

کاش روزهای اخر که پدرت به تو احتیاج داشت می زفتی به او کمک می کردی .

خجالت نکشیدی به یه افغانی پول می دادی پدرت را تر و خشک می کرد و میبردش حمام .

امشب که تو را با این پیراهن مشکی اتو کرده دیدم و پسرت را پهلوی خودت

حتم دارم که او حتی به اون افغانی هم پول نخواهد داد برای نظافت تو !!!!

....................................

ااقای مداح !!

..............

تا یادم نرفته بگم

والله قسم پولی که اون پیر مرد با جمع اوری دو خروار کود تو کوچه ها به دست می اورد

شرف دارد به این پول هایی که تو با چاپلوسی از این روسا و صاحبان صنایع می گیری .

.................

و تنها راهی که به نظرم می رسه برای مبارزه با شما مداحان چاپلوس

اینه که باید اومد در این مجالس و فاتحه ای خوند و وسط عربده های شما بلند شد و رفت

که می دونم چقدر از این وسط جلسه بلند شدن و نظم جلسه را به هم زدن بدتان می اید !!!!

....

چکامه

عشق یعنی در میان صد هزاران مثنوی

بوی یک تک بیت ناگه

مست و بی هوشت کند .!!!!

گرگ

جنوار گلدی!!!!

.....................

گرگ در روستا

...............

کم کم اسب سواری یاد گرفتم و برای خودم داشتم تو رو ستا و کوه ودره

جولان می دادم .

اغلب با مربی اسب سواریم به اطراف می رفتیم .

تو کوه ایلی یه چشمه بود که محل اب خوردن جیران ها بود

به اهو های سیاه چشم بسیار قشنگ که چشمانی گشاد و درخشان داشتند جیران می گفتند.

لب چشمه پیاده می شدیم جیران ها خیلی راحت می اومدند اب می خوردند و می رفتند و تر س و واهمه نداشتند.

گاهی هم لباس نظامی کامل و رسمی می پوشیدم با اون کلاه لگنی دارای علامت شیر و خورشید و کراوات و چکمه نظامی.

همراه مربی تو روستا از کوچه ها که رد می شدیم پیر و جوان و زن و مرد

دختر و پسر بدون استثنا سلام می کردند و احترام می گرفتند

قیافه ام روی اون اسب زیبا مثل تیمسار هایی بود که با ابهت سوار بر اسب همراه شاه از ارتشی ها سان می دیدند

...................

بیچاره ها نمی دونستن این نوه ماجو گوهر هست که قبلا فقط چند بار خر سواری کرده با خر های پدر بزرگ هاش اون هم دزدکی

حالا هم از صدقه سر نمایندگی شاه تو روستا داره فرمانروایی می کنه

گاهی با اسب می رفتم روستاهای اطراف دیدن رفقا ولی اونا نه اسبی داشتند و نه بلد بودند تو عالم جاهلی و جوانی پز می دادم که بله این منم که از مرتبت خر سواری به اسب سواری رسیده ام .

مثل گدا گشنه هایی که از قبل دولت محمود خان به نوایی رسیدند و

از خر سواری به ماشین های چند صد میلیونی رسیده اند .

....................

نهضت اسب سواری ادامه داشت تا عید اومد و 20روزی اومدم ابادی خودمون

در برگشت به رو ستا خیلی جا ها برف ها اب شده بود

یه زمین چمن خیلی بزرگ جلو مدرسه بود که تا دامنه کوه چالداغ ادامه داشت .

سز کلاس بودم زنگ اخر .

از پنجره بیرون را تماشا می کردم .یه گله چند ده تایی اسب تو چمن ها

مشغول چریدن بود .

هوا افتابی وخوب که فریاد (ناخر چی) به اسمان رفت

.............................

جنوار گلدی ....جنوار گلدی !!!

گر گ امد .....گرگ امد

..........................

از دور با چشم می شد دید حدود ده گرگ به گله حمله کرده بود و به اسب ها نزدیک می شدند وا سب ها هم به اونا لگد می زدند و هم فرار می کردند به سمت ابادی .

مردم هم کم کم با چوب یا وسیله دیگه به سمت گله و گرگ ها با سر و صدا نزدیک می شدند .

گله متفرق شده بود ولی گرگ ها یه اسبی که نمی تونست فرار کنه

محاصره کرده بودند و گاهی به او می پریدند .

گرگ ها و ادم ها اخرین تلاش را کردند .

در اخرین لحظه که جوان ها به اسب نزدیک می شدند با چوب و چماق

و من بیکار و کییوز هم دنبال اونا بودم دو تا از گرگ ها از زیر شکم اسب کار را تمام کردند و پا به فرار گذاشتند .

.......................

صحنه ای که دیدم هیچ وقت فراموش نمی کنم .

گرگ ها طبق غریزه ای که داشتند زیر شکم اسب را پاره کرده بودند

تمام دل و روده و امعا و احشای اسب از شکمش اویزان شده بود

بخار رقیقی از شکم اسب بیرون می اومد

و نکته رقت انگیز کره اسبی بود که هنوز در رحم اسب بود و طبق گفته صاحب اسب تا یک ماه دیگه به دنیا می اومد .

..........................

گرگ ها فرار کردند و در فاصله نزدیکی روی کوه ما را نظاره می کردند

اسب کم کم شروع به لرزیدن کرد و زانو هاش خم شد و افتاد و بعد از نیم ساعت جان داد .

................... ..........

مشدی زلفعلی با داس چند جای اسب را شکافت و با زهری که یکی از اهالی از خانه اورده بود گوشت اسب را به زهر الوده کرد .

روز دیگر از اسب جز مقداری پوست و استخوان چیزی نمانده بود

.............................

تا هفته بعد سخن روز مردم گرگ ها بود و اسب علی مراد

تا این که دو نفر وارد روستا شدند و بر سر در چوب هایی که در دست داشتند پنج کله گرگ اویز ان بود

زهری که زلفعلی به گوشت اسب زده بود کار ساز و گرگ ها را در لب چشمه (اوچ بولاخ ) به دیار نیستی روانه کرده بود .

و این دو جوان سر گرگ ها را بریده و طبق رسم ان جا باید روستا به زوستا

مردم به ان ها پولی به نان کله گرگی بدهند .

تولد

چراغ روشن کردن !!!

..................

جشن تولد !

جشن تولد

...............

شب جمعه بعد عمری قسمت شد پای حرف های یه اخوند جوان و خوش تیپ بنشینم .

اقای اهنگران که برای نور چشم ما رو حانی عزیز داشت صحبت می کرد و از انتخابات می گفت و لزوم شرکت در رای دادن و رای به رو حانی دادن و در غیر این صورت روزگار محمود خان در انتظار ما

.........................

نیم ساعتی مثل بچه ادم گوش دادم و غرق در سیمای نجیب این ملای جوان

و یادم اومد پدرش صادق اهنگزان یه روز سال 60 اومده بود تو بنه گردان ما تو کرخه کور و با اون صدای قشنگش نوید ازادی کزبلا را می داد که باید برویم و نرفتیم و نرفتیم تا 5 سال پیش حاجی بر خوردار با کاروان زیارتی ش ما را از مرز مهران برد با نفری 600هزار تومان اون روزا .

.................

حرف های انتخاباتی جناب اهنگران به جا های حساس رسیده بود که مرتب از خونه زنگ می زدند که همه جمع هستیم بلند شو بیا .

دلواپس شدم و چون ردیف جلو نشسته بودم می ترسیدم بلند شم .

اخه چیزی برای یه ملا و مداح بد تر از وسط جلسه بلند شدن نیست براشون

از هزار تا فحش خواهر و مادر براشون بد تر هست و تازه اگه اول بلند شی چند نفر دیگه هم بلند میشن و نظم جلسه به هم می خوره .

و اگه وسط این جلسه بلند می شدم فکر می کردند من از طایفه اصولگرایان هستم و همه می دونند اهل این خلاف نیستم و از لج اونا جلسه را ترک می کنم

...............

همه قبیله من

دوباره زنگ زدند و چاره را در ترک جلسه گرفتم و اومدم خونه

با نگرانی

ولی همه را شاد و خندان دیدم .

سارا نوه ام منو رو مبل نشوند و چها ر تا مو های پریشان منو شانه زد و

یه مرتبه دخترم کیک و چند تا شمع همراه عروس ها .

.............

نگو اینا بزنامه ریزی کردن برای جشن تولد من پیر مرد و خلاصه منو نشوندند پشت میز و شمع ها را فرو کردن تو کیک و شاخه گلی دستم دادند و تولدت مبارک را خوندند و تق و تق عکس گرفتندو شمع ها فوت کردم و و کارد اشپز خونه دستم دادن و کیک بران را شروع کردم .

و حصه هر کدوم را دادم جای شما خالی .

نمردیم و بالاخره من هم شمعی فوت کردم و کیکی بریدم و این عقده هم از سر دلم بر داشته شد .

و به قول ماجو گوهر (خر پیر و افسار و زنجیر )

..........................

امشب یاد حرف ماجو گوهر افتادم .....

تو سرمحله یه همسایه داشتیم که چند ماه مریض گوشه اتاق افتاده بود و

با عزراییل بگیر و بکش داشتند

نه می مرد درست و حسابی مثل ادم و نه خوب می شد .

ولی یه روز با تعجب دیدم داره تو اتاق راه می ره به ماجو گفتم که هاجز علی خوب شده و داره راه میره .

ماجو گوهر خودش یه پا کارشناس بود و به من گفت نه نه این داره چراغ روشن می کنه .

گفتم یعنی چه ؟

گفت یعنی داره همه چیز هایی را که داره دوباره می بینه و از اونا دل می کنه .

...................

نشون به اون نشونی که هاجر علی روز دیگه از جاش بلند نشد که نشد و بر دیمش محمد هلال

.........

ایا منم دارم خونه روشن می کنم والله اعلم !!!

تولد

تولد بچه سرمحله !!!

......................

وقت باقلا!!!!!

چند روز پیش که ریحانه که من کلاس دوم که بودم بهش می گفتم ریحانه کوچولو و حالا کلاس پنجم بود توی سیرک دیدم و این دختر انقدر ابراز علاقه کرد و به من محبت .

یاد جشن تولدش افتادم اون سال تو مدرسه و سر کلاس .

.....................

بعد از سال ها دکتر و دوا و هزار جور بدبختی و دعا و ثنا خدا ریحانه را به اونا داده بود .

ریحانه خیلی ریزه میزه بود .

با توجه به بچه های اون روستا و هم کلاس ها کوچولو بود .

میز اول نشسته بود پیش میز خودم .

مادرش هر روز صبح اونو می اورد مدرسه و ظهر هم می بردش خونه

با این که خونه شون خیلی نزدیک مدرسه بود .

.....................

یه روز مادرش اومد گفت فردا تولد ریحانه س

می خواد تو کلاس جشن بگیره شما اجازه بده گفتم عیبی نداره

روز دیگه گل و شیرینی و کیک و بند و بساط جشن تولد را اورد

چیدیم روی میز اموزگار .

ریحانه را هم نشوندیم روی صندلی خودم .

یه کیک تولد بزرگ هم گذاشتند جلو ریحانه .

یه نفر هم اومده بود فیلمبرداری می کرد .

مادر بزرگ و خاله هاش هم اومده بودند .

همه بچه های کلاس در شادی تولد ریحانه شرکت کردند و تبریک گفتند .

مخصوصا دختر های کلاس

کلاس ما مختلط بود .

هدیه های تولد داده شد .بچه های کلاس که در نقاشی ماهر بودند از این مراسم نقاشی های زیبایی کشیده بودند و به ریحانه دادند .

ریحانه شمع ها را فوت کرد و با کارد کیک تولدش را برید و برای همه بچه تقسیم کرد و بجه ها براش سرود تولدت مبارک خوندند.

.....................

من یه گوشه ایستاده بودم و رفتم به یه دنیای دیگه .

اون روزایی که سن ریحانه بودم و کلاس دوم .

و روز و حال ما بچه های اون روزگار .

......................

کلمه ای به نام روز تولد نمی دونستیم روز تولد چی هست

خوردنی است یا پو شیدنی .

توی شناسنامه ام روز تولدم را 15 اردیبهشت نوشته اند

............................

یادم هست یه بار صغرا ملا علی همساده مون از ماجو گوهر پرسید که ...

(نه جحور چی سایله ماجو گوهر بهش گفت (وقت باقلا که بهه جحور 9 ساله تموم کمو به )

یعنی جعفر چند سالشه و ماجو گفت که ...

وقت باقلا نه سالش تموم خواهد شد .

.........................

و همیشه هر جا باقلا می دیدم و می بینم یاد ماه تولدم می افتم

و هر وقت با بچه ها می رفتیم سر کردو های رعیت های مسعود اباد که

باقلا کش بریم و مفتی بخوریم یاد این حرف ماجو گوهر می افتادم و می فهیدم که یه سال بزرگتر شده ام .

اخه اون روزا فقط باقلا تو منطقه ما در ماه اردیبهشت به بازار می اومد

ولی حالا عید که میشه از جاهای دیگه هم میاد .

...........................

من که همسن ریحانه بودم از جشن تولد م تو اردیبهشت خبری نبود

مثل همه بچه ها .

مدرسه که به ماه اردیبهشت می رسید پدر و مادر ها دنبال یه اوسای خوب می گشتند که به محض تعطیل شدن مدرسه از صبح تا شب برن قالی بافی .

و من هم یکی از اونا بودم

و بستگی داشت چه اوسایی گیرت بیاد .

یه وقت یه اوسای خوب و مهربان و زیباو یه وقت یه زن بی رحم و ور وره جادو و مادر فولاد زره دیو .....

.................

برای من که هدیه تولدی در کار نبود

یعنی چیزی نداشتند که بدهند .

ماجو گوهر گاهی یه جوزقند و یه مشت مویز و کشمش یا چند تا ترشاله و الگاله .

با با بزرگ علی اکبر هم هدیه اش به من این بود .....

گاهی که برای اون گاو سیاهی که از سید مختص ابادی بیدگلی خریده بودیم شلغم خورد می کرد ..

با یه چاقوی تاشو که همیشه بند گاه تمبونش داشت

بعضی وقتا به یه شلغم ابدار و چاق وچله می رسید

اب تراش می کرد و صدام می کرد

جعفر بیا و همون شلغم اب تراش شده را می ذاشت دم دهنم که می خوردم و عجب طعمی داشت !!!!!

و همه پک و پوزه ام شلغمی می شد

..............................

از پدر بزرگ مادری فقط خر سواری که هر وقت می اومد خونه ما .

سویچ ماشینش را ببخشید افسار خرش را باز می کردم و تو خونه چند دور می زدم و از ماجو شهر بانو گاهی چند شکلات و چند تا نقل .

و از پدر گاهی چند تا کمربند در وقتایی که شیطونی می کردم .

و از مادر دنیای مهربانی و گذشت .

همه رفتند خدا بیامرزدشان .

.........................

خلاصه هر وقت باقلا می بینم یاد تولدم می افتم .

باز هم خدا را شکر می کنم اگه فصل سیب و گلابی و قیصی به دنیانیومدم

فصل شلغم و چغندر و زردک هم به دنیا نیومدم وگر نه باید

هر وقت شلغم و زردک و چغندر می دیدم یاد حرف ما جو گوهر می افتادم که وقت شلغم خدا جعفر را به ما داده است .

و اگر فصل زردک بود که ابرو ریزی

ماجو گوهر بهش می گفت فصل زردک و هر وقت نگاه به زردک می کردم واویلا !!!!

.............................

چندین سال هست که در 15 اردیبهشت از4 جا به من تبریک میگن

و علاوه بر دیدن باقلا با اومدن پیام اونا می فهمم که روز تولدم است

1// همراه اول

که هر ماه بابت مکالمه و اینتر نت همراه ده بیست تومنی جیبم را خالی می کنه .ولی میگه یه روز مفتی حرف بزن .

مثلا به دوستانی که سال تا سال نمگن مرده ای یا زنده بگم امروز تولد منه به من تبریک بگین .

2// بانک اقتصاد مهر که یه وام به من داده حسابش را که می کنم 30در صد گرفته

3///بانک تجارت که خدا پدزش را بیامرزه 24 دزصد میگیره .

4//// شرکت بایت که هر ماه بابت اینترنت خدا تومن از جیبم بر می داره

ولی انصافا یه گیگ ترافیک مجانی بابت تولدم به من هدیه میده .

................................

راستی اینو به شما بگم

اگه دوست داشتین تولدم را تبریک بگین خوشحال میشم

مخصوصا اونایی که خودم را مقید می دونم از صمیم دل تولدشون را تبریک بگم

اره با شما هستم

یادت نره

15 همین ماه تولدم است .وقت باقلا !!!!!

نظر قربونی

نظر قربونی !!!!

...............

من اصلا اعتقادی به چشم و نظر زدن ندارم از بیخ و بن

همه این ها را حرف مفت می دونم و ضعف در برابر طبیعت و قدرت خداوند .

از کودکی با این حرف ها بزرگ شده ام و با این حرف هلی مفت نظر زدن .

.......................

ماجو گوهر روزی پنجاه (750) گرم پشم می ریشت ولی یه بسته نمک ترکی و یه دعا که تو کیسه سبز رنگ که نمی دونم چی دعا یی توش بود به چرخش بسته بود .

یه وقتایی صغرا ملا علی پیر زن همسایه می اومد با هم حرف میزدند

تا صغزا می رفت نخ چرخش پاره می شد و یا دو کش می شکست

می گفت صغرا چشمش شوره و به من نظر زد .

...............

یه گاو سیاه هم داشتیم که از سید مختص ابادی خریده بودیم

پیشونی گاو را مثل یه علمات هیات چیزهایی بهش اویزون کرده بود .

از نمک ترکی بگیر تا مهره مازو تا ....س گربه تا چیزای دیگه

گاو سرش را که تکون می داد همه به چپ و راست حرکت می کردند مثل لباس رقص خانم جمیله .

تازه هر سال که به شازده قاسم می رفتیم یکی از کارهای من باز کردن این خرت و پرت ها از پیشونی گاو بود

یه گردنبد هم از مهره های ابی و زرد درست کرده بود که به گردن گاو اویزون کرده بود .

باید همه را به ضریح شازده قاسم می مالیدم تا شازده قاسم پیش خدا واسطه بشه این گاو مافنگی که چهار تا پوسه هندومه و یه تغار کنجاله و پوسه می خورد به اندازه یه گاو نژاد هلندی شیر بده !!

...............................

یه وقتایی ماجو گوهر داشت گاو را می دوشید

یه نفر می زسید دوشیدن را رها می کرد و جمله هایی می گقت که

حتما توی جمله نمک بود

بعد که ازش می پرسیدم می گفت برای رفع چشم زخم هست .

خودش هم همیشه به یه سنجاق قفلی نمک ترکی و مهره ابی و چیزای دیگه وصل کرده بود و زیر چارقدش می زد .

....................

ما جو گوهر روش نمیشد که رو پیشونی خر سبز بابا بزرگ علی اکبر

دعا و مهره اویزون کنه

ولی در عوض جلو طویله یه نمک ترکی بزرگ و یه رشته بزرگ اسفند اویزون کرده بود .

ولی خداییش الاغ پدر بزرگ را خدا یه نمک ترکی طبیعی و خیلی بزرگ

به زیر شکمش اویزون کرده بود که جد اعلای همه نمک ترکی ها بود و در موقع لزوم همه را ازدیدنش شگفت زده و فراری می شدند و هر چه به با بابزرگ می گفتند که مدل ماشینت را از مردانه به زنانه تبدیل کن

همسایه ها مرتب میان و نون می پزند تو این خونه و بچه هم زیاد میاد این جا و این نمک ترکی اویزون خدایی خیلی منکراتی هست

گوش نداد که نداد می گفت خر خودمه می خوام نر باشه هر کی دوست نداره نگاه نکنه

اون روز ها نه اماکن بود و نه گشت ارشاد که همسایه ها بتونن شکایت کنن!!!!!!

..........................

یه نمک ترکی هم به دستور ماجو جلو مطبخی که نون خونگی می پختیم اویزون کرده بودم .

وقتی هم که پمپ اب زدیم سر چاه مهره و نمک ترکی به لوله ای که اب به حوض می ریخت بسته شد .

.................

در ورودی باغچه خونه ما هم از این موهبت در امان نمانده بود

خونه خرابه ما شده بود کلکسیونی از نمک ترکی و نظر قربونی

عروسی

نامه هایی به ماجو گوهر !!!

....................

عروسی (2)

سلام ماجو گوهر

.....................

رسم و رسومات خواستگاری و عروسی با 51 سال پیش از بیخ و بن عوض شده .

اون روزا مادر ها و خواهر ها وقتی پسر به سربازی می رفت براش دستی بالا می کردند و زن می گرفتند .

از دختر فامیل بگیر تا همسایه هایی که شاید تو یه خونه نشسته بودند .

دختر های همسایه را شاید یه بار دو بار وقتی طشت رخت و لباس رو سرشون بود و می رفتند میراب های محل شاید یه نظر دیده بودند .

مادر ها می رفتند خواستگاری و بله می گرفتند و پیغام به پسر که بیا برات زن گرفتیم .

پسر از سربازی می اومد و یه شب بزرگای فامیل می رفتن بله برون و اذن گرفتن و نوشتن صورت مهر که اغلب یه اتاق خرابه تو خونه همسایه داری بود .

پسر هم که اصلا شب عروسی رسم نبود در در مراسم باشه .

یه شب عقد می کردند و نقل و شیرینی

................................

پسر می رفت عمله بنایی یایه قالی گوشه سرداب یا اتاق سز پا می کردند و می رفتند دبنال قالی بافی .اگه رعیتی داشتند مثل بچه ادم می رفت صحرا کشاورزی .

اگه وقت خیار و خربزه می شد مقداری از اونا را بر می داشت می برد در خونه نامزدی که تا حلال اصلا ندیده بود .

در می زد خسرو یا برادر زن می اومد در خونه و یه تعارف خشک وخال از ترس باخسوره که داشت این منظره را از دور می دید و چشم غره می رفت .

دختر مادر مرده هم اگه می فهمید نامزدش اومده می رفت تو بالاخونه واز سوراخ بالاخونه یه نگاه به داماد بد بخت می کرد و می ترسید که حتی یه اشاره ای هم بکنه .

و دوباره می رفت رو تخته قالی م مشغول کار می شد .

.......................

ماجو گوهر

بعد از مراسم عقد کنان که خیلی ساده برگزار می شد روز دیگه خدا بیامرز رحمان مرشدی و غلومرضا با ضرب و کمانچه می اومدند در خونه عروس .

اگه پدر خانواده عروس شیخ بازی در نمی اورد بساط ساز و طرب را تو وسط خونه همسایه داری پهن می کردند و مردم جمع می شدند

گاهی قدرت بیدگلی هم می اومد و بزم اونا کامل می شد

دوساعتی بساط ساز و اواز و رقص بر پا بود و حق و حساب خودشون را می گرفتند و می رفتند

اگر هم پدر عروس شیخ بازی در می اورد نصفه نیمه بدون بر گزار کردن ساز و اواز

حق و حسابی می گرفتند و می رفتند .

..........................

چند ماه که می گذشت با واسطه مادر داماد شب برابر معلوم می شد .

داماد اون روز به صحرا نمی رفت و می رفت سلمونی زلف ها را درست می کرد

ریش را می تراشید و بهترین لباسی که داشت می پوشید و اماده و قبراق برای دیدن عروس برای اولین بار .

از اون طرف عروس خانم را هم به وسیله خانمی که بساط بند و ریسمان داشت مو های زاید صورتش را می کندند و از حالت نیمه پسرانه به حالت دخترانه در می اوردند و ابرو های پت و پهن را یه خورده باریک تر می کردند و مقداری سرمه وسمه به صورتش می کشیدند و اماده .

.........................

دوماد را روی یه صندلی ارج اهنی می نشوندن و یه میز جلوش بود که یه اینه روبروی داماد بود و حالا عروس خانم را وارد اتاق می کردندن خاله خانباجی ها

روی صندلی بغل دست داماد می نشوندند و لی لی لی می کردند .

هم پسر ها اون روزا کم رو بودن و هم دختر ها

عروس و دو ماد خجالت می کشیدن به هم نگاه کنند و با واسطه دیگران نیم نگاهی به هم می کردند و گاهی چند کلمه حرف

یه انگشتر یا النگو هم دوماد دست عروس می کرد و این اولین تماس فیزیکی و بدنی اونا بود .

ااکثر دامادها اون شب بار اول شریک زندگی خودشون را می دیدن .

زنی که باید یه عمر با هاش زندگی کنند .

گاهی اوقات داماد متوجه می شد عروسی که داره می بینه اونی نیست که تو کوچه پس کوچه بهش نشون دادن

اونی که اون روز دیده بود قشنگ تر و جوان تر بود

این جا بود که می فهمید به اصطلاح دختزی را بهش نشون دادن ولی دختری دیگه را جا زدن و بهش انداختن

و از همون شب جنگ و دعوا شروع می شد و تا هلال ابن علی ادامه پیدا می کرد .

.....................

ماجو گوهر

تو خودت چند مورد از این ها را برای صغری ملا علی همسادمون تعریف می کردی از زبون خودت این جا هم زنی را شنیدم.

که قناری نشون دادن ولی به جاش گنجشک رنگ کرده دادن !!!!!

بعد از شب برابر گاهی داماد می تونست به خونه عروس بره و تو تنها اتاقی که هم مهمون خونه اونا بود هم اتاق خواب و هو قالی باف خونه عروس را زیارت کنه زیر نگاه و چشم غره برادر زن ها و باخسوره .

عروس و دوماد جرات نمی کردن مثل ادمیزاد چند کلمه با هم حرف بزنند چه برسه دستی از پا خطا کنند و ......

تا با لاخره وقت بردن عروس می رسید.

زایمان

ه هایی به ماجو گوهر

نامه به ماجو گوهر

............................

زایمان

.......

ماجو گوهر !!!

.............

داماد اگه اتاقی داشت اون روزا با گچ سفید می کرد و رسم بود که یه قواره پارچه پیراهنی به اوسای سقید کار می دادند .

بعد نوبت به اوردن جهاز می رسید.

داماد از دوستان و فامیل ها کمک می گرفت و جهاز عروسی را با سلام و صلوات می اوردند

با طبق هایی که از حمومی محل قرض می گرقتند و خود حمومی محل کار گردان این برنامه بود .

....................

فامیل های عروس با سلیقه خودشون جهاز را می چیدندن و اتاق اماده می شد برای عروس و عروسی و شب زفاف .

شب فامیل های داماد می رفتند و عروس را با پای پیاده می اوردند .

عروس با چادری سفید در بین خیل زنان دیگر .

کوچه ها اون روزا معمولا تاریک بود و یکی دوتا چراغ توزی راه را روشن می کرد .

.........................

ماجو گوهر

عروس که به در خونه میزسید داماد می رفت استقبال و خوش امد و معمولا گوسفندی جلو پای عروس قربانی می کردند و عروس پولی به قصاب می داد

عروس را توی اتاق روی یه تشک نرم می نشوندند ویا روی یه صندلی

و بچه ها مخصوصا دختر بچه دورش دست می زدند و می رقصیدند و تمرین می کردند برای عروس شدن .

مهمون ها می رفتن و شب واقعه فرا می رسید ........................

..................

ماجوگوهر

صبح جناب داماد پهلوان و قهرمان بقچه و بار و بندیل را بر می داشت و می رفت حموم

و دوسی حمومی هم می اومد بقچه و وسایل عروس را می برد.

حمام چند ساعتی قرق عروس و فامیل ها بود و از خونه برای اونا شربت و میوه می فرستادن

..............................

عروس مادر مرده بعد از دو سه روز می رفت رو قالی و مشغول خانه داری میشد .

دیگه زن ها حرفی نداشتند بزنند و هی از ش می پرسیدند که ابستن هستی یانه

اخه اون روزا هنوز کلمه حامله مد نشده بود .

و کم کم اثار حاملگی و بد ویاری .

یه وخ می دیدی تو خونه همسایه داری یه عروس از رو تخته قالی می پرید پایین و لب چاجه

و اروغ زدن و .....

اون روزا سونوگرافی که نبود .ولی متخصصینی بودند در بین خانم ها که تشخیص می دادن که بچه دختر هست یا پسر .

مثلا می گفتن رفتنش به دختر میاد ولی بر گشتنش پسر هست .

یا نشستنش پسر هست و بلند شدنش دختر ...

..............................

ماجو گوهر

بالاخره وقت زایمان قرا می زسید و اون روزا که زایشگاه نمی رفتند

تو خونه و قابله های خونگی .

خودت بهتر می دونی تو همون اتاق قدیمی سرمحله عمو اقاجان و بابا کزیم و عمه هام را زاییدی .

تو محله ما هم 40سال پیش نازنین زنی بود به این نام

می رفتند دنبالش و اتاق را خلوت می کردند و یکی می رفت پشت بوم به اذان گفتن برای راحتی زایمان بعد از چند ساعت زن فارغ می شد و حتما من هم محصول یکی از اون اون زایمان ها هستم در اون اتاق قدیمی خونه همسایه داری سرمحله .

اگه پسر بود که یکی از دلاک ها می اومد تو خونه و با یه تیغ کهنه و زنگ زده قسمتی از عضو منکرا تیش را می برید و کهنه ای اتش می زد و خاکسترش را می ریخت روی اون .

مزدی می گرفت و می رفت .و امضای این دلاک روی عضو مربوطه همیشه می موند

....................

ماجو گوهر

............

اون روزا بچه ها را قنداق می کردند و روزی چند بار جله های اونو عوض می کردند یکی از کارهای زن ها رفتن میراب و شستن جله ها و کهنه ها بود .

بچه ها تو خاک و خل بزرگ می شدند و رشد می کردند با یه پیراهن و تمبون پاره پوره

......................

ماجو گوهر

...............

حوصله کن در پست های بعدی از روز و روزگار عروس های حالا و عروسی های حالا برات میگم .

که چی بود و حالا چی شده !!!!!

تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتلو

تتو و تتتتتتتتلو !!!!!

....................

سلام ماجو گوهر ....

اگه یادت باشه قدیم کولی هایی بودند که می اومدند دم زیارت محمد هلال .مرد هاشون الاغ خرید و فروش می کردند و زن هاشون غربال

و تنبک و چیزای دیگه می فروختندو گاهی برای زن ها فال نخود می گرفتند

مابچه ها شعری می خوندیم برای اون زن ها و اونا دنبال می کردند ما را .

کولی کولی ......ت تو دوری 1!!

و چقدر ما را از اون کولی ها می ترسوندین .

پیشونی اون زن های کولی یا زیر چانه اونا معمولا خال کوبی داشت .

یه خال کوبی سبز .

ولی زن های ابادی ما اصلا خال کوبی نمی کردند و خال کوبی منحصر بود به مرد هایی که معمولا به زندان می رفتند و تو زندان خالکوبی می کردند رو بازو ها و چیزکی می نوشتند از دوری معشوقه هایی که شاید به خاطر اونا چاقو کشیده بودند و به زندان افتاده بودند مثلا خال کوبی می کردند

به یاد اقدس

........................

ماجو گوهر جان ....

چند سالی هست که یه چیزی باب شده بهش میگن ( تتو کردن )

مثل همون خالکوبی هست ولی با کلاس تر .

و عجیب طرفدار داره بین زن ها و مرد های بیکار و بیعار .

و چه پول هایی خرج می کنند .

مرد ها هر چه عکس سگ و شغال و چرنده و پرنده را به سینه و کمر و گردن و دست خود خالکوبی می کنند .

زن های ایرانی هم بیشتر خط چشم و دنباله ابرو را تتو می کنند .

و زن های خارجکی هم مثل این که همه اعضا و جوارح را .شانه و کمر و گردن و همین جور بگیر بیا تا پایین .

البته من که ندیدم ولی بعضی دوستان میگن .

خلاصه بدن را کرده اند بوم نقاشی و چه زیبا هم گاهی این نقاشی در می اید اگر بوم نقاشی سفید باشد و نقاش ماهر .

........................

تتتتتتتتتتتتتتتتتتللو !!!!!!!

ماجو گوهر جان.....

یکی از این تحفه هایی که عکس هزار سگ و شغال و جک و جونور رو بدنش تتو کرده این گردن کلفت بیعار هست .

میگن یه خواننده است ولی به همه چی می خوره به غیر از خواننده

میگن بهترین ترانه اش بقبقو هست .

با زن ها و دختر های اونجوری هم محشور هست و تازگی به جرم غلط کاری از زندان در اومده

حالا چه بیشعور هایی اینو اوردن پیش این سید اولاد پیغمبر نمی دونم .

راسی برات بگم این ملا اقای رییسی است که اومده بود تهران رییس جمهور بشه .

متولی امام رضاست ماجو گوهر

ولی مثل متولی شازده قاسم نیست که وقتی می رفتیم زیارت

هی مردم را تلکه می کرد و تیغ می زد و پول می گرفت .

.......................

نمی دونی این اقا چقدر دست و دلدار هست و بخشنده

چند ماه به چند تا استان کشور کامیون کامیون برای بیچاره ها گونی ارد و خیک روغن و برنج چیزای دیگه فرستاد .

چقدر به مردم و زوار امام رضا شام و نهار داد .

چقدر به بیچاره ها لباس پوشاند .

به مردم قول داده بود اگه رییس جمهور بشه یارانه ها را 3 برابر کنه .

ماجو گوهر جان

اگه این اقا رییس جمهور می شد تو و صغرا ملا علی دیگه احتیاجی به پشم ریسی نداشتین و ماهی 200 هزار تو من پول یا مفت می گرفتین

و سالی یه بار می رفتین مشهد و اونجا هم ازتون پذیرایی می کرد .

ولی حیف که عده ای رای به حروم ها بهش رای ندادن و اونم رفت مشهد

و مشغول متولی گری ش شد .

.....................

ماجو گوهر .....

نه این که بگی خواننده درست و حسابی نداریم خیلی هم داریم

یکیش هست که بهش میگن خسرو اواز ایران .

نمی دونی چقدر قشنگ می خونه .

یه ربنا می خونه برای افطار که ادم حظ می کنه و روحش تازه میشه .

ربنا و چند تا اواز هاش را برات می فرستم تو تلگرام برات دانلود کن

لب جوی شیر و عسل بنشین با بابا بزرگ و گوش کن و حظ کن .

عزت زیاد

نوه سیا سوخته ات

جعفر

شیره کش ها

. شیره کش ها و شیره خور ها !!!

......................

تریاکی ها هر اخلاق بدی که داشته باشند یه حسن دارند اونم وقتیه که تریاک شون را کشیدن و به قول خودشون لول لولن !!!!

خیلی با حوصله و با کلاس حرف می زنن و همه مسائل و مشکلات محل و شهر و کشور و دنیا را حل می کنند .

اگر بچه محل ما باشند و دسته جمعی بست بزنند بعد از بست اول مشکلات خانواده و فامیل

و محل را حل می کنند .

حسینیه محل را خراب می کنند و حسینیه ای بزرگتر از حسینیه دهنو و سر دری بلند تر از حسینیه مختص اباد بیدگل می سازند .

بست دوم نوبت حل مسئله شهر اران وبیدگل می رسه .

یه خیابون از احمد اباد ارون می کشند تا میر عماد بیدگل

فرماندار را عوض می کنند و یه ارونی بچه سرمحله به جاش میذارن

شهرک صباحی بیدگلی را می کنند صباحی یا صباحی ارانی !!!!

خلاصه پای منقل بیدگل را از بیخ و بن کن فیکون می کنند .

به شکلی که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان !!

بست سوم نوبت وضع کشور می رسد

تمام احزاب را منحل می کنند .

استاندار را عوض می کنند

اران وبید گل را از استان اصفهان میبرند استان تهران .اتوبان قم تهران را چغر می کنند و می ارن از تو

دشت تلک اباد رد می کنند .

اب در یای خزر را با لوله یا رودخانه میارن تو کویر و می فرستند خلیج فارس

و همه کویر را جنگل می کارند .و ......

اما در بست چهارم کولاک می کنند .

دنیا را

بله سیاست دنیا را عوض می کنند

سر پوتین را از پشت می برند و ترامپ را بر کنار می کنند و انگلستان را از روی کره زمین محو

خانه کعبه را به ایران بلکه به اران می اورند و همه اقیانوس ها را اسفالت

......................

سعادتی نصیبم شد تا یه روز با یکی از اون تریاکی های قهار و خبره این کار چند ساعتی همدم و ندیم بزم منقلش بشم .

یه تشک نرم انداخته بود زیر پاش و یه پشتی پشت کمرش

بساط منقل و حقه و زغال و و اتش های گل انداخته توی منقل

یه قوری چینی گل قرمزی گوشه منقل جا خوش کرده بود و تو یه قندون نقل و پولک

تو یه قندون دیگه نبات های اعلا

و یه ظرف هم توش کشمش و مویز و چند تا انجیر خشک .

مثل یه پادشاه روی تشکچه نشسته بود و اماده برای مبارزه

توی یه نعلبکی یه تیکه تریاک ناب

اخه درسته که اهل کشیدنش نیستم ولی برای یه بچه سرمحله

زشته که نتونه تریاک خوب را از بد تشخیص نده !!!!

بو کردم خوش بو بود و درجه خلوص زیاد

معلوم بود اشغال خیلی قاطی اون نکرده اند و فرمود که این را از یه نفر می خرم که بهش اطمینان دارم .یادم نیست قیمتش را چند گفت .

...............

از زیر تشک یه تیغ ژیلت اورد بیرون و چند تا بست

پدر مادر دار از تیکه تریاک جدا کرد و بعد حقه را که عکس جناب ناصر الدین شاه روش بود گذاشت کنار زغال ها تا گرم بشه .

.....................

زغال های قرمز و خوبی بود بر عکس زغال هایی که من تو خونه گاهی سرخ می کردم و تا می رفتم گوشت بذارم روی منقل خفه می شد و جونش در میرفت .

گفتم چه زغال خوب و روشن و گرمی

فرمودند که بله

این زغال چوی درخت البالو است و بهترین و گرانترین زغال و مخصوص تریاک است .

,و از انوع و اقسام زغال ها نام برد و معایب و محاسن هریک

حقه ی وافور اماده و گرم شد و یک بست چسباند و تعارف که عذر خواستم و با دمیدن و فوت ردن درحقه مبارزه اغاز

انبری فلزی یک تکه زعال سرخ و اتشین به دهان گرفته و به بست تریاک نزدیک

گونه هایش که در وقت عادی به داخل دهان متمایل بود با دمیدن و فوت کرده مثل دو بادکنک پر باد شده بود

تریاک به جلز و ولز افتاد و این جا بود که با هنرمندی تمام دود ها را به درون سینه کشید و مثل دو تا لوله دودکش از سوراخ های بینی بیرون داد

واقعا این یه مشت استخوان در این کار استادی تمام عیار بود .

بست اول که تمام شد یه چای پررنگ برای خودش ریخت و یه چای معمولی برای من و چای خودش را با نبات خورد و رفت به دور دوم

و همین طور تا دور چهارم و چند چای نبات و حرافی برای من

و با هر بستی که میزد سوراخ حقه را با سوزنی که با زنجیر به دسته حقه بسته بود باز می کرد و می گفت که

حقه پر شده و باید خالی کنم و امروز سوخته ها را تبدیل به شیره کنم .

.........................

من که در این کار ها خیلی کییوز و فضول هستم وقت را غنیمت شمردم و مراسم غنی سازی تریاک یعنی تولید شیره از سوخته را ان روز با چشمان خودم دیدم و فهمیدم چه هنرمندان گمنامی در محل و کشور داریم . ودر خانه به غنی سازی مشغول هستند .

.................................................

خانمش یه چراغ پیک نیک اورد و یه قابلمه که اب توش بود

اب کم کم جوش اومد و ان جناب حقه را باز کرد و با حوصله سوخته ها را بیرون اورد و با سوخته های قبلی که حاصل تلاش و کوشش خودش بود در اب ریخت .

سوخته کم کم در اب حل شد و تا مدتی جوشید و بعد از خاموش کردن چراغ با قاشق سوخته های حل شده را در ظرفی دیگه ریخت و اب را در کیسه ای خالی کرد تا بقیه مواد هم به کیسه چسبید و ان را جمع کرد

........................

یک سینی مس را بر عکس روی زمین گذاشت و ان مواد را روی سینی ریخت و با دست ان را مانند خمیر ورز می داد

روی سینی می گذاشت و با ک چوب مثل چونه نان تافتون اونو پهن می کرد و دو باره جمع می کرد و از نو تکرار .

بعد نیم ساعت تقلا به خودش شیره اماده شد و مثل یه نان روی سینی پهن کرد و با یه چاقو به شکل نوار همه را برید و نوار ها را هم مثل حبه قند تکه تکه کرد

و کار هنرمندانه اش تمام

و مثل دانشمندی که اختراعی کرده و از ازمایش سربلند بیرون امده با غروری تمام به نتیجه کارش نگاه می کرد

..............................

و تمام این کار را نشسته انجام داد

پس اگر این پهلوان بایستد چه می کند !!!!

خانه پدری

خانه پدری

.....................

اباجی

یه پیر زن هم بود که بهش می گفتیم آباجی.
اتاقش پیش اتاق حبیب بود .تک وتنها زندگی می کرد .
اموراتش از پشم ریسی با چرخ می گذشت .
از دو پا فلج یود و خودش را روی زمین می کشید به کمک دست هاش .
البته فامیل ها و همسایه ها بهش سرمیزدند و از نظر غذا و کار های دیگه کمکش می کردند.ما بچه ها هم از چاه خانه براش اب می کشیدیم .
خودم بارها کوزه ی کوچک اونو بردم انبار فالگینه براش اب خوردن اوردم .
یه اتاق داشت خیلی قدیمی که از بس تو اون اجاق روشن کرده بودند از شدت سیاهی به رنگ سبز در امده بود و روی سقف و دیوار یه لایه از سیاهی متمایل به سبز چسبیده بود .
توی اجاقش همیشه یه قوری بود که توش چایی دم می کرد و تو استکانی که شاید هرگز شسته نشده بود گاه بهگاه چایی می خورد .اتاقش یه در دولنگه ای کوچک داشت .روزها که وارد اتاق می شدیم بعد از مدتی می تونستیم داخل اتاق را تشخیص دهیم .
اصلا چراغ روشن نمی کرد یعنی نداشت که روشن کنه .
چون هوا که تاریک می شد .می خوابید .
زمستونا که هوا افتابی و مقداری گرم می شد از ما می خواست که بساط چرخ پشم ریسی اورا بیاریم جلو اتاقش تا از افتاب استفاده کنه .
ساعت ها روی یه جله می نشست و پشم می ریسید .
یکی از کاربردهای اتاقش این بود که وقتی پدر و مادرها می خواستند به بچه ها کتک بزنند جای خوبی بود برای قایم شدن بچه ها .
و او هیچ وقت جای بچه ها را لو نمیداد ..


هر وقت پدرم به کاشان میرفت برای خرید پود زیر یا وسایل دیگر قالی به پدرم می گفت :
کریم
(هر وخ بوشده شهر مه را دو لول کباب و ای نون سیگک بگه ابار )
یعنی هر وقت رفتی کاشون برای من دو سیخ کباب و یه نون سنگک بگیر بیار
پدرم در بر گشت از شهر براش نون و کباب می خرید و اباجی با چه لذتی می خورد .
خدایش بیامرزد

خانه پدری

خانه پدزی

خانه پدری !! (3 )

........................

فرخ !

...................

همسایه ی روبروی اتاق حبیب، اقا محمد و زنش ماهرخ بود پنج تا داماد داشتند و دو تا دختر که یکیش عقد کرده بود و یه پسر که ازدواج کرده بود .اقا محمد رعیت بود ولی مثل یه شاه زندگی می کرد زنش و دو تا دختر های خونه خیلی به او احترام می ذاشتن یه الاغ سفید قد بلند و قوی داشت .رفتن او را به صحرا هیچ وقت ندیدم چون سحر و صبح خیلی زود به صحرا میرفت .و هوا تاریک که می شد وقت اذان مغرب به خونه می اومد اتاق اونا سرداب نداشت ولی یه ایوان جلو اتاقشون بود که 50سانتی از حیاط خونه فاصله داشت .ماهرخ همیشه سماور زغالیش را اتیش می کرد و شوهرش که می امد چایی را در یه قوری پهن و شلغمی شکل دم می کرد و یه دمی کوچک برای بهتر دم کشیدن روی اون می انداخت .اگه تابستون بود یه گلیم توی ایوون می انداخت و چند تا متکا کنار دیوار می گذاشت .یه چراغ گرد سوز هم رو شن می کرد و اماده برای اومدن شوهر. وقتی اقامحمد از دالون خونه وارد حیاط می شد با بار الاغش یکسره می رفت دست و صورتش را می شست و می اومد مثل یه سلطان تو ایوون می نشست و به بالش ها تکیه میداد .


اولین و دومین و سومین چایی تازه دم در استکان های کمر باریک تمیز را نوش جان می کرد و خستگی کار از صبح تا شب را از تن بیرون می کرد .دختر ها می رفتند سر وقت خور جین الاغ و اونو از روی خر می اوردند پایین و خر را به طویله و دادن اب و کاه .ماهرخ می او مد سر وقت خورجین و محتویات اونو خالی می کردهر چی که بود از پیاز یا چغندر و شلغم و زردک و خربزه و خیار بستگی به فصل بر داشت بدون مضایقه مقداری از اون را را دم اتاق همسایه ها می برد بعد برمه ی گوشت و لوبیا را می بردند پشت بوم و همه همسایه ها هم هر کدوم اماده شام خوردن خودشون .و اگر زمستون بود ماهرخ یه کرسی گرم ونرم وخیلی تمیز اماده می کرد و اقا محمد جاش روبروی در و تکیه بر بالش ها و کشیدن لحاف تا زیر قلقله.
یادم میاد ماهرخ گاهی دو استکان چای در یه سینی ورشو با قندی که تو یه قندان کوچک بود می گذاشت و از لب دیوار (پشگم)اونجایی که پدر و مادرم قالی می بافتن می برد و صدا میکرد کریم (دو چایی شم را بم هور ده خوج ینه ره بخوری اینقه خسگی در کری )
یعنی کریم دو تا چای اوردم برای شما با زنت با هم بخورید و یه خورده خستگی در کنید

خانه پدری

خانه پدری

خانه پدری ( 2)

......................

خونه ی ما یه درب دو لنگه ی چوبی داشت که من ندیدم هیچ وقت اون در بسته بشه .
همیشه چهار طاق باز بود .
تو خونه ی ما غیر از ما چهار خانواده زندگی می کردند .
از درب خونه بعد از گذشتن از یه دالون به طول شش متر و عرض چهار متر وارد حیاط خونه می شدیم .
در طرف راست یه اتاق بود با یه سرداب که حبیب با شش بچه قد و نیم قد زندگی می کرد .
تو سرداب زنش با دخترها قالی می بافتند .
حبیب خودش یه چرخ یابو داشت که با اون اجر و شن و اهک برای مردم میبرد .
حبیب دو تا پسر داشت .منصور که همسن من بود 5سالش بود و مسلم که سه سالش بود .
خدا بعد از چهار دختر منصور را بهشون داده بود .
وچقدر دوسش داشتند .
منصور لوس و ننر و بی ادب بود و خیلی کثیف و کسی از اعضای اون خانواده جرات نداشت چیزی بهش بگه شده بود اقا بالا سر همه .
حبیب که با چرخ یابوش دنبال در بدری میرفت منصور شروع می کرد به زور گفتن به مادر و خواهر ها .
.......................


ما همیشه سرمون را از ته میزدیم ولی پدر منصور مقداری از مو های جلو سر اونو نمی زد و به شکل یه کاکل بود و یه شکم برامده.(مثل امیرو فیلم ساز دهنی امیر نادری )
خلاصه این منصور حکومت می کرد و امر و نهی می کرد مثل ملیجک در بار ناصر الدین شاه .
حبیب غیر از منصور یابوی گاریش را هم خیلی دوست داشت و بهش می رسید .


ظهر که از سر کار می اومد یه سطل بر می داشت و می رفت از انبار فالگینه ابی خنک برای اسبش می اورد .
بدن اسبش را قشو می کشید گاهی دست و پا و یال یابو را حنا می بست.
و گاهی اونو میبرد لب جوب مسعود اباد بدن یابو را می شست. درست مثل مش حسن و گاوش .
حبیب وقتی از در خونه با گاری حرکت می کرد ما بچه ها به برجستگی عقب گاری اویزون می شدیم و تا جایی که دستمون قوت داشت می رفتیم و بعد از خسته شدن دستمون را ول می کردیم .
البته حبیب وقتی سر حال بود گاهی ما بچه ها را تاسبزه میدون سوار گاری می کرد و چه حظی می بردیم که لذت اون از اونایی که حالا سوار لامبورگینی و بنز می شوند بیشتر بود

خانه پدری

خانه پدری

خانه پدری

سر محله ( 1 )

...................


میدانگاهی مربع شکل که هر ضلع اون تقریبا 40متز بود
دوتا حسینیه داشتیم شمالی و جنوبی
حسینه شمالی جدید تز بود و سقف قشنگی داشت با کاسه های زیبایی که در سقف نصب کرده بودند نسبتا بزرگ بود.
دوطرف حسینیه دو تا كوچه بود که یکی میرفت درب مسجد قاضی که سرازیری و سربالایی داشت و هنوز هم به اون شکل هست. اول این سرازیری دومغازه رو بروی هم بود مغازه ي عمو اقاجان من که بقالی بود و یه قصابی رو بروش که از اقا علی نوروزی بود .

کوچه ي اون طرف به میدان حاجی امین و سر کوچه دراز میرفت .یه دکان پنبه زنی هم بود از علی عسگر حلاج .


مردی خوش خلق و مهربان .
ما بچه ها میرفتیم دکانش و پنبه از کشگله وا می چیندیم .
یه چیزی وسط کشگله ها بود کوچک وخوردنی و خوشمزه که سهم ما بود .
ولی افراد دیگه که پنبه ها را جدا میکردند مزد اونا کشگله ها بود.
که می بردند اب می کردند و با کنجاله به بز و گوسفند می دادند .
یه نفر دیگه بود که مغازه خراطی و نجاری داشت به نام اوسا یدالله که برام شتر چوبی در ست کرد.تنها اسباب بازی کودکی من.


البته بعدا شخص دیگری مغازه خراطی درست کرد و خیلی هنرمندانه چیز هایی مثل گهواره و چرخ پشم ریسی و چرخ ور تاب کردن نخ.به نام مرتضی اوسا میرزا .
ایشان صدای زیبا و رسایی داشت و در تشییع جنازه ها با اون صدا وقتی در خواست فاتحه می کرد مو بر اندام شنونده راست می شد .
در تعزیه های محله وشاد هم همیشه نقش منفی شمر یا یزید را بازی می کرد و چنان دو طفلان مسلم را با شدت و حدت تنبیه می کرد که ادم باورش می شد ظلم و ستم شمر را .
همیشه یه گربه هم داشت که تو مغازه حتی وقت کار کردن روی پایش می نشست و مثل ببری خان گربه ناصر الدین شاه کسی جرات نداشت گربه را اذیت کنه.


موش های دکان علی خان بقال سهم این گربه بود وقتی موشی تو تله می افتاد تو دکان علی خان بقال برای ما هم تماشایی بود چون این گربه چند بار موش مرده را بالا و پایین می انداخت و باهاش بازی می کرد و بعد می خورد