سرکه

سرکه و شراب( 1 )

سرکه

......................

ماجو گوهر زن زرنگ و با سلیقه ای بود و در چند رشته تخصص داشت

و همه همسایه ها از او نظر مشورتی می گرفتند .

اگه گاو یابزاونا سخت می زایید به اونا کمک می کرد و در زاووندن بز که اصلا

فوق تخصص داشت .

بز سرخ سیدی که از اون سید مختص ابادی خریده بودیم 14 دفعه زاووند

اصلا این بز سرخ نگاش که به ماجو گوهر می خورد اتو ماتیک می زایید .

...........

ماجو به اونایی که گاوشون تازه زاییده بود دستور پخت اش ارداب شلغم می داد .

و گاهی یه دیگ برای اونا می پخت تا گاو تازه زایمان کرده نوش جان کنه و دلی از عزا در بیاره .

.............

اگه گاو یا بز اونا رودل کرده بود دستور خاصی می داد و براشون نسخه گاوی تجویز می کرد .

در زمینه چشم و نظر زدن هم صاحب نظر بود و یاد همسایه ها می داد که چه طور از دست نظر زدن فرار کنن .و عجیب به نظر زدن معتقد بود .

همیشه به پیشونی گاو مردنی یا بز سرخ ما یه دسته دعاکه تو پارچه سبز و مهره سبز اویزون بود .

وقتی گاو یا بز ما راه می رفتند این مهره ها و پارچه ها مثل علمات هیات ها به این طرف و اون طرف حرکت می کردند !!!!

...................

حالا اگه من دست و پا چلفتی سر به هوا تو ایوون خونه پام به دوک چرخ

پشم ریسی ش گیر می کرد و تتق اونو می شکست می گفت این نظر

حج صدیق همسادمون هس که امروز اومده بود ازم بپرسه چطور سرکه بندازم .

و این بلا از سر من رفع می شد .

........................

یکی از کارهای ماجو گوهر درست کردن پیاز ترشی و بادمجون ترشی بود

اون روزا هم مثل حالا سرکه صنعتی نبود و تو خونه ها درست می کردند .

پدر همیشه چند من انگور از راوندی هایا ابو زید ابادی هایی که با جعبه ها یا لول های چوبی انگور می اوردند می خرید و ماجو اونا را می

شست و تو یه خمبه گلی بزرگ می ریخت و با سلام و صلوات یه اجر ختایی روی اون می ذاشت .

.........................

به ما بچه ها توصیه می کرد که یه وقت اجر را از روی خمبه ور ندارین .

اگه ور دارین سرکه قهر (خشم ) می کنه و بر می گرده .

ما هم باور می کردیم .

ولی یه وقتایی از بس فضول و کییوز بودم دزدکی اجر را بر می داشتم و می دیدم که بعد از چند روز خمبه پر از مگس های خیلی ریز شده .

................................

خلاصه بعد از مدتی طی مراسمی اجر را بر می داشت و با نوک انگشت کوچک به سرکه مایع داخل خمبه می زد و دهان می گرفت .

از جمع شدن لپ های بدون دندونش به داخل دهان وبستن چشم هاش پی به ترشی سرکه می بردیم و اظهار رضایت ماجو گوهر که سر که

عمل اومده و جا افتاده است .

..........................

حالا سرکه را صاف می کرد تو یه الک یا تواون کیسه که پنیر توش درست می کردیم و می ریخت تو شیشه های کتابی شکل .

و من می بردم توکنده سرداب تا گاهی با اون سکنجبین درست کنه

یا با کاسنی یا چیزای دیگه بخوره

................

ولی قسمت اعظم این سرکه را پیاز ترشی درست می کرد یا بادمجون ترشی

چند کیلو پیاز کوچک یا متوسط را با چاقو از وسط چاک می کرد و تو یه بسسو ی بزرگ گلی می ریخت و از سر که پر می کرد .

و چند کیلو بادمجون را می پخت و چند روز به رجه می کشید و اویزون می کرد تا خشک بشه بعد می ریخت تو یه قدح بزرگ یا یه بسسوی بزرگ .

این جوری بادمجون ترشی و پیاز ترشی ما تا یه ماه دیگه اماده می شد .

...................

بعضی وقتا همسایه ها می اومدن و دستور درست کردن سرکه را ازش می پرسیدن یا یه شیشه سرکه می اوردن و ماجو با دیدن اون و چشیدن اون بهشون می گفت که این سر که بر گشته و بچه کرده است و فایده نداره .

و اشاره می کرد به چیز سفتی که روی سرکه را گرفته بود و می گفت این بچه سرکه است .

................

و در عالم کودکی ما تعجب می کردیم که میگه سرکه هم ادمه که بچه داشته باشه .!!!!!

سید زضا

سید چشم چراغ گروه سینا بود

....................

باسید نقطه اشتراک زیادی داشتیم .هر دو از خانواده ای کشاورز و کارگر

هر دو رنج و زحمت کشیده و با در بدری درس خوانده روزانه و شبانه و متفرقه دیپلم گرفته و معلم شده

هر دو از بچگی قالی بافی کرده و کار کرده بودیم .اهل زخمت و رنج .

..................

چند سالی با هم کوه می رفتیم با گروه سینا

با اندام درشتش مثل اهو از صخره ها بالا می رفت .

خوش صحبت و با تجربه و خنده رو بود و از تجربیات خود ما را بهره مند می کرد

..............

ولی چیزی که من و سید را بیشتر تو کوه پیمایی به هم پیوند می داد

تسلط بسیار زیاد او به زبان دهی محلی بود .

همیشه با هم به زبان دهی حرف می زدیم و من عجیب در مقابل او کم می اوردم .

چفدر دوست داشتم دهی حرف زدن سید را با اون لهجه بیدگلی غلیظ سلمقانی

...................

من لهجه بیدگلی را خیلی دوست دارم قشنگ تر و زیبا تر از ما ارانی ها حرف می زنند مخصوصا اگر بچه مخص اباد باشند مثل اقای دلاکی خودمان

که خیلی زیبا و بدون لهجه اضافی حرف می زند ارام .

ولی سید بسیار غلیظ و پر بیدگلی حرف می زد .در ست مثل من که لهجه ارانی را سرمحله ای خیلی غلیظ و وشیل حرف می زنم .

.................

گاهی به سید می گفتم اگه من و تو بریم تهران اصلا لهجه نداریم و می تونیم مثل بچه تهرانی ها حرف بزنیم و سید غش غش می خندید .

....................

دوسال پیش نوه سید مدرسه نشاط دانش اموزم بود

صورت و سیرت سید از وجنات این بچه پیدا بود .بچه ای مودب و تیز هوش

هر چه نگاهش می کردم یاد و خاطره سید برایم تداعی می شد .

.................

سید خیلی زود از میان ما رفت ولی فرزندانی صالح از خود به یادگار گذاشت

خدا وند او را با مقربان در گاهش محشور فرماید .

.........................

سید

ای چه ته واجو

جلله بوشده ته

صور ه نکر واتشده خوج یا بشیم

ذونو یوود نچه

خودو ه بیامرزه

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 23:51 توسط جعفر سحابی | نظرات

الزایمر

حضرت الزایمر!!!

..................

در فلسفه تداعی معانی بر سه اصل مشابهت و مجاورت و تضاد استوار هست .

در اصل مشابهت بروز و رویداد واقعه ای یاد اور واقعه ای مشابه ان است .

پنج سال پیش عروسی مرتضی بود و پدر و مادر هر دو زنده .

پدر که گوشه رختخواب فلج افتاده بود و مادر هم برای مواظبت از او به مراسم نیامد ولی برای نوه خود ارزوی خوشبختی کردند و کیک عروسی را اخر شب برای اونا بردیم .

ولی فردا جشن نامزدی امیر هردو نیستند و این تداعی ازار دهنده مثل اختاپوسی بر جانم چنگ انداخته و از یاد انان بیرون نمی روم .

.........................

پدر بیماری قند داشت و 75 سال سن هنوز قالی می بافت با مادر

یه عروب 5شنبه روی تخته قالی سکته مغزی کرد و بردیمش بهشتی

نیمه چپ بدن کاملا قلج شد و تمام دارو ها و فیزیو تراپی ها حواب ندا د

مادر شب و روز مواظبش بود و از گذاشتن غذا در دهان پدر تا گذاشتن لگن و بیماری قند که تکرر ادرار و عجب مصیبتی داشت .

همه کمک کردیم و لی بار اصلی به دوش مادر و بی خوابی ها به خاطر

پدر .

...................

پدر همین طور گوشه تخت افتاده و مادر هر روز ناتوان تر .

8 سال از بیماری پدر گذشته بود که اثار و نشانه های الزایمر در مادر پیدا شد .

مادر به چایی علاقه زیادی داشت .و همیشه سماورش جوش و چای اماده

................

سماور اول را که سوزوند درست کردم و دو روز بعد دوباره از بی ابی سوزوند

عذای روی چراغ گاز را هم می سوزوند بهش که می گقتیم می گفت یادم رفت .

یه روز رفتم اونجا لباس هاش را جمع کرده بود می گفت می خوام برم خونه خودم

هر چی گفتیم خونه خودت هست می گفت نه .

می گفت مادرم این جا بود در حالی که مادرش سی سال پیش فوت کرده بود .

از خونه بیرون می اومد بلد نبود دیگه به خونه بر گرده .

کم کم دیگه ما را هم نمی شناخت .

....................

به قول ماجو گوهر یه لا نمی رسید دولا شد !!!!!

پدر فلج گوشه تخت .

مادر الزایمری در خانه سرگردان .

دیگه از ترس گم شدن در خونه را می بستیم و هر کسی برای سرکشی به اونا کلید داشت و بعد از چند ماه در اتاق هم بسته شد از ترس پرت شدن مادر از ایوان .

......................

پدر دوباره سکته کرد و عمرش را داد به شما .

مادر اصلا نتونست در هیچ مراسمش شرکت کند .

اصلا متوجه نبود چه واقعه ای رخ داده همین طور مات و مبهوت نگاه می کرد .

مراسم پدر تمام شد و مادر در منزل تنها شد .

روز به روز بدتر می شد لقمه که در دهانش می گذاشتیم یه ذره می جوید و دیگه حرکتی نمی کرد بهش می گفتیم مادر لقمه را بجو دوباره حرکتی و توقف .

چاره را در خوراندن غذا های ابکی دیدیم .

دیگه اصلا حرف نمیزد .

دردی اگه داشت نمی تونست بگه

تشنه اش می شد و گرسنه نمی گفت .

دستشویی اگر داشت نمی تونست بگه

هیچ کس را دیگه نمی شناخت .

همین طور گنگ و مسخ شده به ما نگاه می کرد .

.......................

یه روز رفته بودم اونجا برای چندمین بار غذا بهش داده بودم و اب و چایی

بهش گفتم مادر تازگی ها جعفز را دیده ای .

با اشاره سر جواب داد که نه

بهش گفتم پس این گوساله کی هست که پهلوت نشسته .

لبخندی زد که به اندازه همه دنیا برام ارزش داشت .

این اخرین لبخند مادر بود که دیدم .

.................

نگهداری مادر در خونه خودش سخت تر شده بود .

خواهر ها چاره را در نگهداری او در خانه خودشان دیدندو به نوبت هر ماهی

در خانه یکی بود تا این که از این درد و رنج راحت شد .

.....................

از بیماری الزایمر چند نکته جالب براتون میگم

1/ از سرطان بدتر است .

2// بر خلاف مصیبت هایش اسم با کلاسی دارد .

3/// این فراموشی نعمتی است برای بیمار در سال های اخر عمر

تا شاهد نا مردی ها و ناسپاسی بعضی از بچه هایش نباشد

ان هایی که تا پدر و مادر توان داشتند وبال گردن اونا شدند و هر حمالی را از اونا گرفتند و وقتی به این روزگار و بیماری افتادند رهایشان کردند و رفتند و حتی حاضر به گرفتن خبری از ان ها نشدند .

فرزندانی که چشم مادر به در خشک شد برای دیدن اونا

ولی یک باز هم نه زنگی زدند و نه به دیدارش اومدند تا رفت

...................

از خوانندگان وبلاگ معذرت می خواهم .باعث تکدرشان شدم .

این مطلب بغضی بر گلویم بود اگر نمی گفتم خفه می شدم .

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 22:33 توسط جعفر سحابی | نظرات

حلوا

میرزا محمد ! حلوایی حاج مومن !

بعد از دکان نونوایی علی حج اقا دکان حلوایی مومن بود

مغازه ای بزرگ که اخر دکان بساط گرفتن روغن از کنجد بود کنجد را روی سنگی مدور می ریختند و قاطری که بهش چشم بند زده بودند دور سنگ می گشت و کنجد تبدیل به ارده میشد

از این ارده ها حلوا ارده درست می کردند و در پیت های حلبی که نصف کرده بودند می ریختند و برای فروش اماده

بایه کارد بلند هم حلوا را می بریدند و روی یه تکه کاغذ به مردم می فروختند

گاهی هم حلوا کنجد درست می کردند و مثل نان روی هم می چیدند ودر پیشخوان می ذاشتند برای فروش

روبروی حلوایی دکان حاجی مم صادق بود

بقالی پیر مرد با عینکی ته استکانی و چهره ای سرخ وسفید و شاداب

فقط از چیز های اون بیسکویت ویتانا و شکلات های مینو یادمه که تو شیشه های دهانه گشادی ریخته بود و ما بچه ها هروقت به پولی می رسیدیم شش تا یه قرون می خریدیم .

............................

بعددکان قصابی اوسامیرزا قصاب بود که همیشه یه نصف لاشه ی گوسفند جلو مغازه ش اویزون بود که هزار تا مگس و زنبور دورش جولان می دادن .

می رسیدیم به مغازه میرزا محمد محبوبی

مرد خوش اخلاق و مهربان که فالوده برفی می فروخت و برف را براش از

کوه های خنب ودره می اوردند و خودش نشاسته درست می کرد

نشاسته را می پخت و در ظرفی که سوراخ سوراخ بود می ریخت

با یه چوبی که مثل یه گوشت کوب بزرگ بود فشار می اورد و نشاسته در ظرف اب سردی که زیر ان بود جمع می شد

خلاصه با اون نشاسته و شربتی که خودش می پخت و برف فالوده ای درست می کرد و دست مشتری می داد که ادم حظ می کرد .

میرزا محمد بستنی هم درست می کرد توی ظرفی فلزی که داخل بشگه ای چوبی پر از یخ قرار داشت و با دست انقدر می چرخوند تا بستنی در بدنه ظرف فلزی درست می شد و با قاشق داخل نان مخصوص میذاشت و دست مشتری میداد

.....................................

وا ما

چیزی که باعث شد میرزا محمد را بیشتر روز ها ببینم خرید فلاسک یخ در خانه ما بود

پدرم یه فلاسک یخ از بازار خریده بود و کاسه ای دستم داد و سی شاهی پول و رفتم دکون میرزا محمد

ایشان هر روز چند قالب یخ از کاشان می اورد و در گوشه میذاشت و یه گونی کلفت کنفی روش می کشید

و با یه وسیله فلزی مخصوص یخ را می شکست و میداد دست ما

تو خونه هم پدرم با یه قند شکن یخ را تکه تکه می کرد و در فلاسک می ریخت

البته گاهی هم یه جور یخ می اورد از یخچال های سنتی که همه جک و جانوری توش پیدا میشد حتی پشگل بز و گوسفند که پدرم سفارش می کرد از اون یخ ها نخرم.

........................

چند بار ماجو گوهر دوک چرخش که می شکست پولم میداد تو میدون بزرگ از مغازه خراطی اوسا حبیب براش دوک بخرم و یک قرون هم مزد دست به من می داد که صرف خرید فالوده یا بستنی از میرزا محمد می کردم .

........................

و در زمستان اون سال هم بایک قران مزد دوک خریدن برای ماجو گوهر

حلوا کنجد خریدم اومدم لب حسینیه سرمحله جای شما خالی شکمی از عزا در اوردم

..............

دیروز رفته بودم مغازه علی حج اقا نون سنگک خریدم خودش نبود.

حاج مم صادق نبود

اوسا میرزا قصاب نبود

میرزا محمد نبود

حاجی مومن حلوایی نبود

.............................

خدا همه را بیامرزد

حسینیه قدیمی سرمحله هم نبود !!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 0:4 توسط جعفر سحابی | نظرات

پلی به گذشته !!!

انتظار!!

شزیعتی

شیخ قاسم.. شریعتی و حسن

عظیمه !!!

...............


.....................

بار اولی که حرم حضرت زینب را زیارت کردم از روحانی کاروان سراغ مزار دکتر شریعتی را گرفتم که فرمودند من خبری ندارم .

گفتم به قول خودت دفعه هیجدهم هست که به سوریه اومده ای ولی خبری نداری .دو زاری افتاد که از مخالفان شریعتی است .

از یکی از خادمان حرم شریف سراغ گرقتم عرب بود دستم را گرفت و اورد بیرون در ورودی و یک در دیگر که به قبرستانی باز می شد نشانم داد و اشاره ای کرد به اتاقکی که ان مزار دکتر است .

................

به اتاقک نزدیک شدم کوچک ولی مرتب و منظم بود ولی در ورودی اون بسته بود

عکس دکتر بالای قبرش و در طاقچه ای چند قران دیده می شد

قبری غریب در جایی غریب تر .

به یاد غربت شریعتی قبل از انقلاب و شهادت او افتادم و ظلمی که بعضی ها در حق او انجام دادند و نا خود اگاه بازیچه دست ساواک جنایتکار شدند .سا واکی که بودن دکتر شریعتی را تاب نیاورد و او را مظلومانه در غربت به شهادت رساند .

..........................

نوار های امام خمینی از نجف می اومد و با شوق داشتیم گوش میکردیم و مردم روشن می شدند و به جنایات رژیم شاه واقف .

کتاب های دکتر شزیعتی هم به طور علنی یا مخفی چاپ می شد و دست به دست می گشت و جوان ها علاقه خاصی به اون داشتند .

اجتماع ابستن حوادث جدیدی بود و اماده انفجار و مقاومت در برابر حکومت شاه .

روحانیون مخالف شاه در منابر علنا به عملکرد حکومت شاهنشاهی اعتراض می کردند و مسجد ها پر از جوانان و مردم می شد برای گوش دادن به سخنرانی های علیه رژیم .

ولی در شهر ما حادثه ای در شرف تکوین بود و قرعه فال به نام مبارک محله ما سرمحله افتاد .

.............................

شیخ قاسم اسلامی در سرمحله

.....................

.............

جنب وجوشی در محل دیده می شد میدان بین دو حسینه اب و جارو شد

منبر بزرگ را گذاشتند گوشه سمت حمام محل

همه جا را فرش کرده بودند و اعلام کردند که امشب شیخ قاسم اسلامی سخنرانی می کند

میدان سرمحله پر شد از جمعیت و سخنرانی شروع شد و در بین سخنرانی

به کتاب های دکتر ایراد و شبهاتی از ان مطرح می شد و دکتر را به طرفداری از وهابی ها متهم می کرد.

شب اول به خیر و خوشی تمام شد .

ولی شب دوم وقتی شیخ قاسم دوباره شروع به حمله به دکتر کرد عده از بچه ها که طرفدار دکتر بودند از وسط جمعیت بلند شدند و جلسه را ترک کردند و نظم جلسه به هم ریخت

واین برای محله ما افت داشت و شخصیت محل را زیر سوال می برد .

شب سوم و چهارم هم همین طور عده ای وسط جلسه بلند می شدند و

یا علی .

.................

شب پنجم بزرگان محل برای اعاده حیثیت جلسه قرار گذاشتند هر کس از جلسه بلند شود در خروجی های جلسه مورد پذیرایی با چوب و مشت و لگد قرار بگیره و در هر خروجی افرادی اماده برا ی این کار بودند .

البته ستون پنجم و نفوذی ها خبر به بچه هاداده بودند که امشب هر کس از جاش بلند بشه با کتک پذیرایی خواهد شد .

همه اماده باش بودند که کی اول بلند میشه .

شیخ قاسم بحث را به جای حساس و حمله به دکتر زساند .

همیشه شب های قبل در این موقع بچه های طرفدار دکتر بلند می شدند

ولی امشب خبری نشد .

ناگهان در سکوت کامل جمعیت یه نفر بلند شد

درست در دو قدمی من .

همه سر ها به طرف او بز گشت و منتظر واقعه .

چند نفر دست اونو گرفتند و گفتند که بنشین ولی او سماجت می کرد به رفتن .

....................

شیخ قاسم سخنرانی را قطع کرد و نظاره گر شد ببیند کار به کجا می کشد .

که با صدای بلند حسن عظیمه فهمیدم که اوست بلند به افرادی که اونو

دعوت به نشستن می کردند می گفت .

به خدا من شریع دین نیستم شاشم میاد بزارین برم !!!!

جمعیت از خنده منفجر شد و حسن با تندی از جلسه خارج شد

....................

شیخ قاسم هم جلسه را تمام کرد و مردم با ارامش جلسه را بدون کتک خوردن ترک کردند .

................

البته این جلسه با پشتیبانی پاسگاه ژاندارمری و ساواک ترتیب داده شده بود و اون شب افراد پاسگاه به کمک بچه های محل اومده بودند که نظم جلسه به نخورد .

...............

من چند تا کتاب از تحقیقات شیخ قاسم را خونده بودم

واقعا زحمت کشیده بود و از کتاب های اهل تسنن در باره حقانیت حضرت علی و واقعه غدیر خم مدرک از خود اهل تسنن پیدا کرده بود

دلسوز دین و اهل بیت پیامبر بود .

و فکر می کرد دکتر شریعتی به تسنن علاقه دارد .

از این نکته ساواک استفاده کرده و در ان کوران اماده شدن مردم برای انقلاب ناخود اگاه او را وادار کرده بود این گونه به افکار دکتر بتازد .

و در اخر هم معلوم نشد به دست چه کسانی ترور شد و به شهادت رسید .

.........................

حسن عظیمه هم جوانی پاک طینت و ساده دل بود

مردم اونو خیلی دوست داشتند .بر خلاف ظاهرش حرف هایی می رد که ادم تعجب می کرد.او بهلول شهر مابود .

نجیب و دوست داشتنی بود .

در تشییع جنازه اش مزدم سنگ تمام گذاشتند .

خدایش بیامرزد .

در سرمحله کار را طرفداران شیخ قاسم به جایی رساندند که

طرفداران شریعتی را نجس می دانستند

شبی قرائت قران در منزل یکی از بچه های دوستدار شریعتی بود

شیخ قاسمی ها لیوان شزبت را در پا شویه حوض خالی کردند و نخورند !!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 0:4 توسط جعفر سحابی | نظرات

سینما

مرگ جوانی های ما

.......................

روز هایی که به دبیرستان پهلوی کاشان می رفتیم سینما رفتن جزو منکرات بود .

از صرقه جویی در نهار روزی یک تومانی خودمان تا اخر هفته 15 زیال پس انداز می کردیم تا قیلمی از قردین یا بیک ایمانوردی یا بهروز وثوقی و فزوزان و پوری بنایی ببینیم

................

تازه عزای ما وقتی شروع می شد که وقت رفتن به سینما کسی ما را نبینه و به پدری که همیشه خمس قالی هایی که با مادر دربدرم توی گرما و سرما می بافتند و بعد از فروش قالی دو دستی اون پول را تقدیم ملایی که خودش را نماینده مجتهدی می دونست می داد و بعد بقیه پول را به خونه می اورد برای خرج زندگی .

.....................

پدری که سه وقت نماز جماعتش ترک نمی شد و بعد از نماز خیلی ذکر می گفت و با این که اصلا سواد نداشت یه دعا هایی می خوند که اصلا من بلد نبودم و هنوز بلد نیستم .

پدری که به زور منو سحر های ماه رمضان از تو کرسی گرم بیرون می کشید و تو اون سرما منو می برد مسجد شکر الله .

نماز جماعت صبح و بعد هم یه دنیا حدیث و روایت و منی که داشتم از خستگی و بی خوابی از حال می رفتم و از همون روزا از هر چی نماز جماعت و حدیث و روایت فراری شدم .

.............

وقت بیرون اومدن از سینما هم باید دزدکی می اومدیم بیرون کسی ما را نبینه و اگر پدر می دونست با پول خمس داده پسرش رفته سینما حسابم با کرام الکاتبین بود .

.............

اون روزا جوانی ما با این فیلم ها و هنر پیشه ها سپری می شد

یکی از هنر پیشه های مورد علاقه ام همین داود رشیدی بود .

حالا هر روز تو کانال خاطره یکی از فیلم های اون روزا را می بینم .

شاید فیلم قیصر را ده بار دیده باشم ولی هنوز هم برام تازگی داره .

................

هنر پیشه های دوران جوانی ما یکی یکی رفتند و می روند .

فردین و بیک رفتند و فروزان هم .

امروز هم نوبت داوود رشیدی بود .

................

خدا همه را رحمت کند که مایه شادی و امید ما جوانان بودند

با رفتن این هنر پیشه ها زنگ رفتن دوستداران اونا هم به صدا در اومده .

ما هم باید برویم و می رویم

+ نوشته شده در جمعه پنجم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 15:45 توسط جعفر سحابی | نظرات

قبیله

نامه هایی به ماجو گوهر !!!(4)

همه قبیله تو ......

..............

سلام ماجو گوهر ....

انلاین که هستی ...

دیشب تصمیم گرفتم بگم ایل و قبیله ات چه شدند .

برات گفته بودم که یه قران از کتابفروشی بزرگمهر خریده ام اخر پیری بلکه ادم بشم و چند ایه مثل ادمیزاد بخونم .

دیشب چند ایه به نیت تو خونده بودم که تو کانال خاطره فیلم اشک سرما شروع شد

خدا می دونه این فیلم را چقدر دوست دارم .گاهی یه ایه خوندم برات و گاهی نگاهی به کاوه و روناک فیلم کردم .

نه مزه فیلم را قهیمدم و نه مزه قران خوندن را .

حالا ببین قرانی که من بخونم همراه با دیدن فیلم چقدر ثواب برات ذخیره می کنه .

ماجو به امید من نباش کاری اساسی برای خودت بکن قران خوندن من افاقه ای برات نداره .

.....................

امروز چاشت اومدم یه سری بهت زدم و یه عکس از سنگ قبرت گرفتم

فاتحه ای برات خوندم .

هوا خیلی گرمه راسی تو اون زیر چه می کنی با گرما .

یه شیشه اب هم ریختم رو سنگ قبرت به حساب خودم یعنی ابراز محبت کردم .

................

ماجو گوهر

خودت می گفتی ده شکم زاییدی ولی دو تا پسر و دوتا دختر برات موند .

همه دور و بر خودت هستند .نزدیک نزدیک .

طرف چپ اگه دستت را دراز کنی می تونی دست پدرم را بگیری بغل دستت هست .

بابا کریم .

خیلی دوسش داشتی تو خونه ما زندگی کردی تا روز اخر .

بابا کریم بیماری قند گرفت و بعد هم سکته کرد.

نصف بدنش فلج شد و ده سال روی تخت گوشه اتاق خوابید .

و دو باره سکته و اومد پیش تو .

مادرم ننه عذرا سه سال اخر عمرش الزایمر گرفت و هیچ کس را نمی شناخت .حتی من نره غولی که هر روز بهش سر می زدم .

هیچ کس را نمی شناخت ولی اسم بیماریش خیلی با کلاس بود .

دو سال بعد از بابا کریم اومد پیش تو .

با بابا کریم توی یه قبر هستند .اینم سنگ قبرش ...

................................

عمه کبری

چند قدم اگه بری بالا تر می رسی به قبر عمه کبری .

که با شوهرش عمو میرزا تو یه قبر هستن .چقدر این عمه مهربان بود و ما را دوست داشت .

بابا کریم را خیلی دوست داشت و تو مریضی بابا کریم خیلی می اومد دیدنش .

ولی یه مرضی گرفت و چند سال زود تر از بابا کریم مرد .و عمو میرزا هم چند ماه بعد مرد و اومدند پیش تو..

............................و

عمه صغری

...........................

عمه صغری زود تر از همه مرد .چقدر قالی بافت با اون شوهر کم حوصله .

شوهرش عمو اقا اخری ها قاطی کرده بود و از خونه می زد بیرون .

یه روز تابستون تو گرمای شدید از خونه بیرون رفت و تو بیابون گرمازده شد و شد بهانه مردنش .

و چقدر منتظر پسرش حسن شد که از امریکا بیاد .

چشمش به در خشک شد و چه حسرتی داشت که حسن و دخیل زن بگیرند و نگرفتند و حالا ذز 60 سالگی زن گرفتند و این حسرت به دل عمه ام موند .

راسی دوماد بزرگش غلامحسین سرطان گرفت و ده سالی میشه که مرده و شمسی دخترش هم سه سال پیش اومد پیش تو .

..........

عمو اقا جان

....................

اولین مهمان خانواده عمو که اومد پیشت زن عمو ثریا بود که سزطان گلو

گرفت و بعد از چند ماه بیماری اومد پیشت .

اولین بچه ات عمو اقاجان بود و اولین پسر او عباس .

از اولین مهندسین شرکت نفت .که از دست شاه جایزه گرفته بود و زن عمو ثریا همیشه هر کس می رفت خونه اش عکس اونو با شاه نشون می داد و اول می گفت این عباس هست و بعد می گفت اینم شاه هست .

عباس وقتی بازنشسته شد با زن و دوتا بچه هاش رفت امزیکا پیش منصور و بعد رفت کانادا .

...........

عباس تو امریکا مریض شد و متل زن عمو سرطان گلو .

اومد اینجا و بعد از چند ماه مرحوم شد .

عباس را تو قبر زن عمو ثریا دفن کردن پیش مادرش .

چند سال بعد از عباس عمو اقاجان اومد پیشت .

بزرگترین بچه تو بود .

قبز عمو اقاجان پیش قبر رن عموست و بعد که منصور تو تصادف کشته شد روی قبر عمو اقاجان دفن کردند .

.........................

منصور

..................

ماجو گوهر

گل سر سبد نوه های تو منصور بود که عالم و ادم دوسش داشتن

منصور اولش کارمند بانک بود و با تشویق مهندس عباس رقت امریکا

درس خوند و اونجا یه زن ارمنی گرفت به اسم مری .

یه عمر این زن و شوهر مسلمون و ارمنی با هم زندگی کردن و سه تا پسر دارن هر کدوم از یکی بهتر .

راسی حسین برادر منصور هم که با من هم کلاس و هم سن بودیم و رفت اونجا پیش منصور و با هم شرکت داشتند

سه سال پیش زن گرفت و دوتا دختر کوچو لو داره زنگوله های پای تابوت

یکی نبود بهش بگه ادم حسابی 40 سال پیش مثل ادم زن می گرقتی .

..............

ماجو گوهر از منصور می گفتم .

منصور سالی یکی دوبار می اومد اران .

یه ورزشگاه درست کرد برای جوان ها .

سالن اسکواش با بازی گو بگیر بالا اشتباه نکنی اون با چپته بود و یه توپ

این با راکت هست و توپ و دیوار شیشه ای .

سالن فوتبال و اخرین اون استخر شنا .

اگه می بودی می بردمت اونجا دست و پات حال بیاد توی اب

اتاق جکوزی و سونا خشک وتر داره .

زانوهات حال می اومد و مجبور نبودی دیگه روغن بادوم بهش بمالی یا مشما بندازی .

دیگه نمی گفتی منو ببر اب سفیداب فین .

تازه اگه می فهمیدن تو ماجون منصور هستی بلیط نیم بها بهت می دادن .

.................

ماجو گوهر ...

منصور بهترین و مهربان ترین نوه ات پارسال تو یه تصادف کشته شد .

هم ما و همه مردم یک شهر را عزا دار کرد .

...........

ماجو گوهر ...

از تمام قوم و قبیله ات چند تا نوه و نتیجه قره غوزه باقی مونده که همه را

رو هم بکشی نصف انگشت کوچیکه منصور نمی شن .

..............

ماجو گوهر ..

خیلی دلتنگت هستم و می دونم نوبت منه پیشت بیام .

حد اکثر شش ماه تا یه سال دیگه مهمونت هستم .

یکی از جله های دست دوزت را برام بنداز پیش خودت

دولاب بهشتی ات را پر و پیمون کن .

مرطبونی ارده شیره وکیسه های متقالی کشمش و مویز و یه ریسه جوز قند بهشتی و یه ریسه انجیر های به نخ کشیده اقا علی عباس را اماده کن .

قولت می دم دیگه از دولابت چیزی کش نرم و ادم شم .

......................

تشنه اخر ین جرعه این جام هستم .

از دیو و دد ملولم و انسانم ارزو ست !!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۵ ساعت 13:38 توسط جعفر سحابی |

تزموستات

نامه به بابا بزرگ علی اکبر !!!

.......................

ترموستات ( پروستات )

...................

با با بزرگ علی اکبر

.....

هیچ وقت یادم نمیاد مریض شده باشی .

یه وقتایی که سرت درد می گرفت ماجو گوهر یه چار گرده می زیخت تو یه نعلبکی چای

با انگشت کوچکش او نو به هم می زد و تو باتکه نبات می خوردی .

خوب خوب می شدی .

بعضی وقت ها گل گاو زبون و سنبل الطیب و عناب و سه پستون می جوشوند و تو می خوردی

گاهی وقتا هم ترنجبین و شیر خشت و نشاسته .

دکتر متخصص تو ما جو گوهر بود .

..........................

تخصص ماجو گوهر چند بار به درد منم خورد .یه بار تو خونه سرمحله شاید 5 ساله بودم و طبق معمول شیطون و فضول و کییوز .

یه چوب بلند داشتم که می ذاشتم بین پاهام و مثل بچه ها روی زمین می کشیدم و صدای ماشین یا موتور در می اوردم .

روی دیوار همسایه یه سوراخ بود که چند زنبور می رفتن توی سوراخ و می اومدن بیرون .

چوب را چپوندم تو سوراخ و چشمت روز بد نبینه .صد ها زنبور اومد بیرون و تا خواستم فرار کنم چند تاس به سر

ماشین کرده و کچل من و چند تاش به صورتم نیش زدند .

رفتم خونه و از درد داد و فریاد .ماجو گوهر فوری از خونه زد بیرون و بعد از چند دقیقه از خونه علی محمد حسن

یه بغل برگ انجیر اورد .

منو که از درد نعره می زدم خوابوند و با فرخ زن همسادهمون شیره برگ ها را مالید جای نیش زنبور ها

کم کم اروم شدم و به خواب رفتم .بعد از ساعتی که بیدار شدم رفتم راس اینه .

هم خنده ام گرفت و هم ترسیدم .سر و کله باد کرده و یه طرف صورت مثل یه انار بزرگ باد کرده ولی طرف دیگه همون پوست سیاه زرد رنگ سیاه سوخته .و کله ام مثل کوه و دره های خمب دره .

شکل همه چی بودم غیر از ادمیزاد !!!!

تا چند روز بعد که شدم مثل یه ادم

....................

یه بار هم طبق معمول سنواتی رقته بودیم شازده قاسم اران اون روز و شازده قاسم بیدگل فعلی !!!!!

شب تو ایوون خوابیده بودیم که با درد شدید گوش بیدار شدم .از درد گریه می کردم .ماجو گوهر گفت که مورچه رفته تو گوشت .

یه زن باید با سینه اش شیر بریزه تو گوشت تا مورچه خفه بشه .

تو زوار هایه زن بود که یه بچه شیر خواره داشت و همیشه سینه زن تو دهانش بود و تا سینه را بیرون می اورد

عر عر بچه به اسمون می رفت .

ماجو دستم را گرفت و بین زوار ها که خواب بودند پیداش کرد و اونم نوک سینه را گذاشت تو گوشم و پر از شیر کرد گوشم را و خوابید .

چند دقیقه کشید مورچه خفه شد و من من اسوده شدم .

.........................

بابا بزرگ

تو چند تا بیماری داشتی که تا اخر عمر ازش خبر نداشتی .

تو اصلا رنگ دوا ودر مون را ندیدی و خوش به حالت .و گر نه باید هر چی دنبال خرت می دویدی بدی به از مایشگاه . و دکتر متخصص و ام ار ای و پاتو لوزی و .....

.................

بابا بزرگ

تو یه عمر مرض قند داشتی و نفهمیدی خوش به حالت .یادت هست دم به ساعت اب می خوردی و همیشه می گفتی تشنه ام .

یادت هس همیشه می گفتی گشنم هس و نون اب می کشیدی و با ماست می خوردی .

و هیچ وقت چاق نمی شدی .

اگه حالا بود باید را به را می رفتی ازمایش و روزی چند تا بن کلامید و متفورمین بعد هم که قزص ها افاقه نمی کرد باید انسولین می زدی روزی چند بار و خیلی ها در اخر کار به این مرض کلیه از دست میدن و قلب که باید فک و فامیل دنبال دل و قلوه براشون بگردن اخر عمری و خدا می دونه قیمت یه دست دل و قلوه ادمیزاد سر به فلک می زنه !!!!1.و بقیه زندگیت با کوفت می شد و دیگه دلت نمی چشبید که یه حب قند بخوری یا مثل ادم یه قاچ خربزه .

ولی یادم هست تا اخرین سال عمرت روزی یه خربزه یه منی اقا نبات دشت مسعود اباد را می خوردی و ته اونو هم اب تراش می کردی .و به هر چه دیابت نوع یک و دو هست می خندیدی !!!!

...........................

پروستات

.....................

با با بزرگ

.........

یه بیماری دیگه داشتی که ازش تا اخر عمر خبر دار نشدی اونم بیماری پروستات بود .

این بیماری اسم قشنگی داره ولی پدر ادم را در میاره .

کارش مثل (تر موستات )ماشین هست مقدار خروجی ادرار را در مرد تنظیم می کنه و فشار اونو .

حالا اگه این مجرا چیزی توش رسوب کنه و تنگ بشه اول عزاست و ادرار از حالت ابشاری به قطره ای تبدیل میشه .

.......................

بابا بزرگ

دلت اب میشه یه ادرار درست و حسابی بکنی و دم به ساعت هر دفعه چند قطره .

یادت هست با هم که می رفتیم صحرا چند بار وسط راه می نشستی و پاچه تمبون مشگی را ور می مالیدی و منکراتی را در می اوردی و چند قطره ادرار و با یه کلوخ پاک می کردی و دوباره چند دقیقه بعد.با این مرض که نمی دونستی چی هست سر کردی و رفتی .

..................

بابا بزرگ

اگه حالا این مرض را داشتی ماجو گوهر مجبورت می کرد بری پیش متخصص این فقره مرض .

یه دکتر متخصص این کار هست تو کاشون اسمش را بعدا میگم بهت .

..............

اول از همه باید نوبت بگیزی چند روز قبل و دفترچه بیمه ات هم که فقط یه کاغذ یاد داشت هست براشون و باید 30 هزار تومن پول بی زبان بدی .

نوبتت که شد اتفاقا یه دکتر خوش اخلاقی است بر عکس اسم فامیلی اون که یاد قدیم ها را میده دکتر جوان و خوش برحوردی است .

اول از خودت می پرسه چه درد و مرضی داری خوب که براش گفتی

میگه بخواب روی تخت .

و اسفل السافلینت را در ار .

........................

از خجالت اب میشی با با بزرگ .

چیزی که تو شب تاریک خجالت می کشیدی نشون ماجو گوهر بدی

حالا تو روز روشن باید نشون دکتر بدی .

کاش به همین جا تموم می شد .دکتر یه دستکش دست می کنه و این عضو منکراتی را تمام زیر و بالا و سوراخ سمبه هاش را دست می کشه و زورش می کنه و معاینه می کنه .

داری از خجالت می میری که یه خانم منشی در می زنه و میاد تو گوشی تلفن را میده به دکتر که از بیمارستان کار فوری با تو دارند .و منتظر می مونه دکتر چی بگه

یه دست دکتر عضو منکراتی تو و یه دستش گوشی

.....................

ارزو می کردی اصلا چیزی نمی داشتی که اینجور گیر بیفتی و این جور معاینه بشی .

....................

بابا بزرگ

دکتر یه نامه می نویسه برای بیمارستان میلاد برو ام . ار .ای

میری اونجا خداتومن پول ازت می گیرن و بعد از چند ساعت می فرستندت تو یه کوره !!!!

داخل کوزه که میشی یاد شب اول قبر می افتی و نکیر و منکر

بعد از چند دقیقه می ایی بیرون و چند عکس دستت می دن .

روز دیگه دو باره می ری دکتر .یه پیر مرد اونجا تو نوبت نشسته

خیلی حرف می زنه .با دیدن تو میگه تو هم(ترموستات )

داری.خنده می کنی و میگی هنوز نمی دونم و از علایم اون میگه

و می فهمی که بله تمام این علایم را داری .

.....................

دکتر عکس ها را می بینه و جند تا اصطلاح خارجکی میگه و میگه برو میلاد

یه عمل کوچک می کنم باید بره پاتولوزی نمونه اش .یه تیکه از منکراتی زا بز میداره و می فرسته ازمایشگاه .

خلاصه بعد از عمل جواب نا مساعد است و ناجور .

میگه یه بار دیگه نمونه را ببر تهران و دوباره همون جواب.

....................

بابابزرگ

قید همه چیز را می زنی و یه سالی دکتر رفتن را ترک می کنی ولی بدتر میشی .

بر حسب اتفاق یه دکتر تو یه شهر دیگه که متخصص این کاره می بردت تهران تو یه بیمارستان خصوصی .

دو باره همون ام ار ای و همون کوره و دوباره ازمایش پاتو لوژی و جواب بدتر

جوری به مرگ می خوابونندت که به تب راضی میشی .

و هر دفعه برای ازمایش یه تیکه از اون عضو را می برن برات

اگه وضع این جور پیش بره دیگه چیزی ازش نمی مونه و ماجو گوهر با لنگه کفش ازت پذیرایی می کنه .

..................

بابا بزرگ

دعا کن وگرنه یا باید بری شیمی درمانی و بعد از مدتی کچل شدن و از شکل ادمیزاد افتادن بری محمد هلال .

یا اگه شانس بیاری نصف بیشتر عضو مربوطه را با جراحی بکنند و بندازند پیش گربه !!!

......................

با با بزرگ

چه شانسی اوردی و مردی و گرنه می دیدی از قبل این عضو منکراتی چمد نفر نون می خورن !!!

دکتر .ازمایشگاه .بیمازستان .عکس برداری .و ......

....................

بابا بزرگ

+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 14:19 توسط جعفر سحابی | نظرات

ماجو

نامه ای به ماجو گوهر ( 3 )!!!!

......................

اینایی که پیشت اومدن

...................


سلام ماجو گوهر .....

(انلاین ) که هستی .............

امروز بچه محل هایی که پیشت اومدن می خوام برات بگم

حتما اونا را دیدیشون .

شاید هم بعضی ها را به جای دیگه برده باشن برای تنبیه و گوشمالی .

ولی فکر نکنم بیچاره ها همه ادمای خوبی بودن .

...............

از کوچه ای خورشید ارده ماله توش نشسته بود شروع می کنم .

همه خونه ها خراب و خرابه شده و فقط چند تا افغانی توش نشستن

خونه حسین صیاد با اون همه همسایه ها .

همه مرده اند و فقط حاجی فرهنگ زنده است و تو یه خونه دیگه زندگی می کنه .

علی عسگر حلاج به رحمت خدا رفت و رنش زنده است و پسرش سیف الله و عین الله سالم و خوب .

ولی پسر اخریش حسین بد جوری مزیض شده و خونه نشین .

تازه زنش هم یه تومور تو مغزش در اومده و چشماش نا بینا شده

........................

مرتضی اوسا میرزا بود که خراطی می کرد و روزای تعزیه شمر یا یزید می شد و تو تشییع جنازه ها فاتحه در خواست می کرد با اون صدای قوی که لرزه به اندام مردم می انداخت ده بیست سالی هست که مرحوم شده .

حسن هدایی بود که نابینا بود و بهش می گقتیم حسن عاجز .

چله های قالی را دور چرخجه می پیچید و اخریا کاسه قابلمه رو حی می فروخت و هر وقت سطل ها تو چاه می افتاد می اومد با چنگک از چاه بیرون می اورد

هم خودش مرد و هم زنش چند سال پیش .

............................

اقا علی نوروزی که دکون قصابی داشت راس خونه عمو اقاجان

20سالی میشه اومده اونجا ولی حاجی افضل زنش چند سال پیش مرد .

یه پسرش شهید شد و پسر کوچیکش شده متخصص دندان پزشکی

و دخترش هم معلم و مدیر دبستان .

............

رضاقلی هم چند سال پیش مرد و و لی پسراش یکی دکتر شد و یکیش معلم و چند سالی شهر دار بود .

حسین کلاغه و زنش هم اومدند اونجا و حسن خان را تنهاش گذاشتن .

علی خان بقال و اقامحمد بقال و زنش هم مرحوم شدند و تو کوچه عظیمی ها هیچ کس نمونده .

حسن عباسعلی و طاهره زنش .

رمضانعلی عباسعلی و زنش .

حاجی عظیمی بزرگ

حاجی تقی و زنش

حاجی نصرالله و زنش

همه رفتند .

...............

نازنین شتر دار و حسن مند علی و هاجر خاتون .

عباس اقا ملا احمد که ده سال پیش مرد و ایران زنش که امسال مرحوم شد .

علی محمد شورا و باقر شورا و حسینعلی مرادی .که پشت بوم ها را کاهگل می کرد و تو مسجد قدمگاه اذون می گقت .

..............................

میام تو خونه قدیمی خودمون تو سرمحله .

علی عسگر خوبی همساده مون چند سال پیش مرد و زنش حاجی ایران دوسال پیش سکته کرد و مرد .

فرخ همسایه خوب ما اونم ده بیست سالی هست که همسایه ات شده .

شوهر ش اقامحمد غلوم علی که رعیت فرح اباد بود اونم اومد اونجا .

دو تا داماد هاش هم رفتند حاجی محمودی و اسماعیل مهدی .(لیلا)

حبیب پی کلفت که چرخ یابو داشت هنوز زنده است و لی زهرا زنش چند سالی از چشم نا بینا شد و رفت .

دخترش اقدس رفت طاهر اباد به سید شوهر کرد و پسراش مسلم و منصور را گاهی می بینم ساکن کاشان هستند .

...................

منو رحاجی عظیم و شو هرش علی محمد غلوم علی

پسر بزرگش حاجی حسن خان غلا می

همه رفتند .

قاسم شجاع و زنش

حبیب شوری و زنش حاجی سلطان هم رفتند.

.................

تو محله سبزه میدون و خونه جدیدی که ساختیم .

علی زضا شعبانی چند سال پیش مرد و خونه اش را رضا شبان خریده

افتاده بر خیابون و خیلی مرغوب شده

قاسم بابایی و زنش و دو تا پسر هاش جاجی ابراهیم و یکی دیگه تو این دو ساله مردند و خونه را بچه های پناهیده خریدن .

حسینعلی نایب و حاجی خاتون هر دو رفتند .خونه اونا را نبیره اش خریده و چند طبقه ساخته .

ماشالله خادم رفت چینه خشتی خونه اش را خراب کنه چینه اومد روش و زیر دیوار جان دادو حاجی منیر هستش .

تو این کوچه فقط حاجی عباسقلی مونده و رنش باشی .

حاجی حسین خادم و رنش هم رفتند و پارسال

پسر بزرگش حاج نعمت الله .

خونه ماشالله خادم را بانگ تجارت خرید .و پولش را بچه ها تقسیم کردند .

......................

احمد خادم که همیشه صبح زود در خونه اش را تمیز و قشنگ اب و جارو می کرد چند سالی هست رفته و خونه اش را یکی خریده و خراب کرده

علی عسگر باغبون هم رقت و لی زنش حاجی مه لقا تو اون خونه زندگی می کنه .

نصر الله احمد که شاطر بود و تو خونه ها برای مردم نان می پخت رفت و لی زنش خانم امسال مرد و حسن را تنها گذاشت .

علی شوری هم چند سال پیش رفت

قبزش نزدیک قبر تو هست .

اقا علی حسن که خشت مال بود و رنش زهرا که نان خانگی پهن می کرد

همه رفتند دخترش کفایت هم سزطان گرفت و در حوانی رفت و دو تا پسرهاش رحمت الله و پلوونه هم رفتند .

...............

علی امه بیست سالی میشه و زنش ده سالی که اومدن پیش تو

علی محمد مسلم و بگم زنش چند ساله که مرحوم شدن

مسلم سقا و زنش جواهر که سه چهار سالی هست که مرده اند و

رفیق جون جونی تو صغرا ملا علی هم بالاخره اومد پیشت

تا تنها نباشی .

از پیرونیای قدیم تو کوچه ما فقط حاجی رمضونعلی مونده و حاجی حسن بتولی

بعد از این دوتا من مسن ترین مرد این کوچه هستم .

عکس

پلی به گذشته !!!

عکس

.................

مخترع دوربین عکاسی

اگر می دانست

ساعت ها حرف زدن با یک عکس بی جان

چه بر سر ادم می اورد

هیچگاه دست به این چنین اختراعی نمی زد .

البته که عکس های تو جان دارند !

این را حال پریشان من می گوید .

و گر نه هیچ دیوانه ای قاب عکس را در اغوش نمی کشد و نمی بوسد .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 20:52 توسط جعفر سحابی | نظرات

عکس

مدیر گفته بود یه روز جلسه بگیرید با مادر ها .کار نومه های نوبت اول را بهشون بدین .

هم راجع به درس و مشق بچه ها با هاشون حرف بزنین .

هم نقاط ضعف و قوت اونا را بهشون بگین .

من باتوجه به چند جلسه ای که با اونا گرفته بودم .مصمم شدم این دفعه از پدر بچه ها دعوت کنم بیان کارنومه بگیرن و اونا را بشناسم .

حوصله خانم ها را نداشتم به چند دلیل .

........................

اولا همه خانم ها فکر می کردند بهترین و بااستعدادترین بچه ها پسر اونا هست و چرخ و فلک و ابر و ماه و مهر جمع شده اند و این خان پسر را را تحویل جامعه داده اند و اعجوبه هزاره سوم هستند.

..........................

جلسه اول تک و توکی با ارایش امده بودند و لی از جلسه دوم به بعد

مثل این که مارا تن ارایش گذاشته اند با هزار دنگ و فنگ و لباس های انچنانی و خرواری از رنگ ولعاب .

فکر نمی کنم عروس هایی که به حجله می روند این گونه باشند.

عوض این که حواسشان به من باشد که براشون ریاضی تدریس می کنم

با هم پچ پچ می کنند و به یکدیگر چشم غره می روند .

.....................................

به بچه ها گفتم فقط باید پدر ها بیان .

اپیزود اول

............................

تقه ای به در خورد .و در کلاس باز شد .

مردی حدود 30 سال سلام کرد و با خوشرویی و لبخند با من دست داد

سر و وضعی مرتب ریشی تراشیده و موهایی که خیلی مرتب شانه شده بود

عینکی ظریف و لباسی شیک و کفشی واکس زده .

اول از من به عنوان معلم فرزندش تشکر کرد و گفت .

امری با بنده داشتید ؟

گفتم کارنامه فرزندت در دفتر مدرسه است با هم برویم به شما بدهم

در دفتر کارنامه فرزندش را که دید گل از گلش شکفت.

شروع کرد به افرین گفتن به بچه و مو و صورت بچه را بوسیدن .

دو تا نمره هاش خوب شده بود .

به بچه اش گفت سعی کن نوبت دوم خیلی خوب بگیری .

بچه قول داد و پدر کارنامه را امضا کرد و و از همه تشکر کرد .

پسر با خوشحالی رفتن پدر را با افتخار نظاره می کرد .

........................................

در این چند روز همه امدند و کارنامه گرفتند به غیر از یک دانش اموز

که بهترین شاگردم از نظر دزس و تربیت هست .

ولی همیشه مضطرب و نگران و دلواپس .

و غم و ناراحتی از چهره اش می بارد .

اپیزود دوم

...........................................

داشتم املا می گفتم که ناگهان در کلاس باز شد

وضع کلاس به هم ریخت .

از تعجب و خنده و .....

شکمش جلوتر از خودش وارد کلاس شد .

قیافه ای شگفت انگیز .

ریشی انبوه و سبیلی که از بناگوش در رفته بود .

سبیل من پیش سبیل او نصف بیل هم نبود

بار اولی بود که از سبیل بدم امد .

شکمی بزرگ و صورتی چاق و حتما بیش از 100کیلو وزن داشت

مو های ژولیده و وضعی چندش اور .

..........................

بچه ها فهمیدند پدر بهترین شاگردم است .

نگاهی به محمد کردم . رنگ به چهره نداشت و اشکارا می لرزید .

به من گفت این گوساله چه کرده که فرستادین دنبال من .

اختیارش با شما .

کتکش بزن و ادمش کن این گوساله را .

چند بار کلمه گوساله را برد و بچه ها خندیدند .

نگاهش کردم خودش به گاو بیشتر شبیه بود تا ادم .

...........................

پسرش به من پناه اورده بود از ترس پدر .

به او گفتم که محمد بهترین شاگرد کلاس است و زرنگ تر از همه .

اصلا دیگه احتیاجی نیست که شما بیایید .

....................

بدون خدا حافظی سر ش را مثل گاو پایین انداخت و رفت .

از پشت سر نگاهش کردم .

این ادم دیلاق به چه کاری می اید .

نا گهان به یاد چرخ یابوی قاضی افتادم که در پشت شازده هادی گچ به سر بنایی ها می برد .

و یاد عرب هایی که به عنوان زوار به مشهد امده بودند .

.......................

اقای قاضی !

چرخ گاریت را می فروشی ؟

یابویش را پیدا کردم !!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 23:6 توسط جعفر سحابی | نظرات

ختم حاچ محسن

ات شوربا ی حاجی موسن!!!

............................

حاج موسن را زیر خروار ها خاک چالش کردیم و فاتحه ای براش خوندیم

و ارمنی ها هم با زبون ارمنی دعا هایی می خوندن و روی سینه صلیب رسم می کردن .

..............

از قبرستان سرازیر شدیم و لب چشمه رسیدیم .

عده ای داشتند دیگ و دیگچه های بزرگی را می شستند و اماده برای پختن غذا

......................

در خونه حاجی گوسفندی کشته بودند و دا شتند شقه می کردند

و جایی را اماده کرده بودند برای اشپزی

وارد خونه حاجی شدبم و دور تا دور اتاق نشستیم و یک نفز شروع به خواندن قران کرد

صدایی داشت انکر ا لصوات

که صدای من پیش او مثل شجریان و ایرج بود .

فضا برام قابل تحمل نبود

همیشه از جلسه های فاتحه خوانی و ختم بیزارم

ولی خدا را شکر مراسم اونا فقط قران خواندن بود و از مداح و ملا خبری نبود .

و مردم از عربده های مداحان اسوده بودند .

................................

نگاهم به صندوقی که حاجی همبشه اون دور بین کذایی را که عکس مکه و مدینه را به من نشون می داد میخکوب شد .

خدا را شکر کردم که از دست این دور بین راحت شدم و از دیدن عکس های تکراری اون .

.............................

ات شوربا!!!!!

......................

از خونه حاجی زدم بیرون

دیگ ها را بار گداشته بودند و گوشت ها را قیمه قیمه کرده و توی دیگ ریخته بودند و لپه ها را شسته و همراه پیاز خرد کرده .

و مقدار زیادی الو که از درخت های باغ خودشون بود داخل دیگ ریختند

به این غذا ات شوربا می گفتند

ابگوشتی بسیار لذیذ و پر گوشت که غذای سنتی اونا بود و

در عزا و عروسی می پختند و به هر کس در کاسه ای مسی می دادند

و با نان تازه از تنور در امده که در تنور های خانگی پخته بودند

خیلی می چسبید .

چون الو های زیادی که در ان بود ان را بسیار لذیذ می کرد

اتش زیر این دیگ بخور بخور تا 40روز نباید خاموش شود

البته به وسع و دارایی متوفی .

ولی از روز سوم به بعد تعداد مفت خور ها کم کمتر میشه

و مردم می رن دنبال گله و کشاورزی خود .

و فقط شب ها عده ای می اومدن خونه حاجی برای خوندن فاتحه

و بعد هم حرف مفت زدن و شب نشینی .

........................

روز هفتم مراسمی در مشجد بر گزار شد و همه مردم شرکت کردند و

و قران و فاتحه خواندند .

و جالب ترین قسمت این برنامه اومدن ارمنی ها به مراسم بود .

مردان دسته جمعی به مسجد اومدن و با زبان ارمنی یه نفر دعایی خوند و همه صلیب کشیدند روی سینه هاشون

و خانم ها هم رفته بودند قسمت زنانه مسجد که صدای دعا خوندن اونا به زبون ارمنی می اومد .

و مراسم هفت حاجی به همین سادگی تموم شد .

نه از ملا حبری بود و نه مداح و نه بلند گو و .......

................................................................

بعد از مراسم هفت یه نفر جارچی می ره روستا های اطراف و مرگ

متوفی را جار می زنه یه بار تو کلاس درس بودم و مشغول تدریس با صدای مردی که بلند جار می کشید فهمیدیم که در روستای بالایی یه نفر فوت کرده .تا هرکس می خواد بیاد فاتحه خونی بیاد

معمولا همیشه در روستا های همجوار فامیل ها و دوستانی هستند که برای تسلیت گویی میان .

..................

مهمان لیق

..............................

مهمان ها از روستا های اطراف کم کم و هر روز از یه روستا وارد می شدند

تو عزاداری ها یما دیده میشه معمولا در ختم ها از هر محل عده ای به

سر دمداری چند تا بزرگ با گردن کلفت محل با هم به مجلس ختم میان

و مداح ها هم از اونا ازطرف صاحب عزا تشکر می کنند و در حقیقت برای خودشون تبلیغ می کنند .و پاچه خواری

.................................

معمولا ز ن و مرد باهم می اومدند.

شکوه و زیبایی خاصی داشت اومدن اونا

رن و مرد سوار بر اسب های زیبا

زنان با اون لباس های محلی زیبا و دامن های متعدد رنگارنگ و جلیقه هایی که صد ها سکه به اون دوخته بودند

مانند شاهزاده خانم ها سوار بر اسب و سمفونی زیبایی از رنگ و زیبایی طبیعی

....................

و مردان هم هر کدام خورجین کوچکی در ترک اسب که پر از قند یا لپه

یا چیز های دیگر بود

و بعضی هم یک بزغاله یا یک بره در جلو زین اسب .

......................

صاحب عزا از اونا استقبال می کرد ویک نفر چیز ها را از اونا تحویل می گرفت و تشکر می کرد .

با همین چیز ها یی که اورده بودند یک یا دوروز می ماندند .

و از این ها برای مهمان ها غذا درست می کردند

و هیچ خرجی روی دست صاحب عزا نمی گذاشتند .

و همین منوال ادامه داشت .تا اخرین افراد از روستا های دور و نزدیک می امدند و فاتحه ای می خواندند .

ا

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ ساعت 22:7 ت

مرگ حاچ مخسن

حاج محسن گددی او دنیانا( 4)

........................................

به میدانگاه روستا رسیدیم .

از سرازیری کوه چالداغ که سرازیر می شدیم .صدای گوشخراش ماشین قراضه عباد تو ده می پیچید .

و مردم بیکار تو میدانگاه ده جمع می شدند تا ببینند چه کسی از شهر امده و چی اورده است .

طبق معمول زن ها و دختر ها کنار چشمه مشغول بودند

.............................

ازماشین پیاده شدیم و عباد رفت بالای ماشین

گونی ها و وسایلی را که مردم خریده بودن می داد پایین دست صاحب اونا

من ومطلب هم پیاده شدیم

عروس ها و دحتر های حاجی هم اومده بودند خبری از مطلب بگیرند .

ولی مطلب سرگرم حرف زدن با عباد بود .و دادن کرایه خودش و حاجی محسن

..................................

عروس کوچک حاجی از من پرسید

اقای سپاهی

حاج محسن دن خبرون وار .نه وخت گلر

از حاجی محسن خبری داری .چه وقتی خواهد اومد .

من گفتم

حاجی اومد

نگاهی به داخل ماشین کرد و گفت .

پس حاجی هانی

هاردادی

یعنی حاجی کو

کجاست

و من اشاره به بالای ماشین کردم که فقط تابوت حاجی در حالی که یه برزنت روش کشیده شده بود .

.........................................

ععباد برزنت روی تابوت را که بر داشت و تابوت نمایان شد .

گریه و شیون دختر ها و عروس های حاجی به اسمان بلند شد .

کمک کردند و تابوت را اوردند پایین .

دور تابوت را گرفتند و شروع کردند به (اوخشاتما ) خواندن .

...............................................

اوخشاتما

..........................

نوعی نوحه خوانی زنانه است که یه زن مسن حرف هایی در تعریف و تمجید از متوفی می گوید

و بقبه زن ها با اه و ناله اونو همراهی می کنند و ادای زدن به سینه خود را در می اورند .

.........................

زن ها را از دور تابوت دور کردند و تابوت را بردند لب چشمه .

حاجی را توی چشمه شستند و کفن کردند و اونو گذاشتند روی به نردبون که یه زیلو روش انداخته بودند .

و لا اله الا اله گویان بردند توی قبرستان ده .

....................................

توی اون زمین سنگلاخی قبرستان یه قبر با سختی برای حاجی کنده بودند غیلی عمیق شاید دو متر .

دلیلش را پرسبدم گفتند از تر س گرگ و کفتار که جسد را بیرون نیاورد .

.........................

بعد از نماز میت که مطلب پسر حاجی از روی اون مفاتیح زوار در رفته خوند

و بعد هم جسد را که در قبر گذاشتند تلقین را هم خواند و روی جسد خاک ریختند و تا پر شد .

و روی قبر هم چند سنگ بزرگ گذاشتند محض احتیاط.

من خاطرم جمع شد که اگر گله های گرگ هم بیایند نمی توانند حاجی را

بیرون بیاورند .

مگر صور اسرافیل استخوان های حاجی را دو باره زنده کند

و گوشت ها را یه ان بچسباند ولی خدا کند اون دندان های مصنوعی لق و پق را با دندان طبیعی عوض کند .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۴ ساعت 20:54 توسط جعفر سحابی | نظرات

مرگ حاچ محسن

عزایی بر عزاداری ها

حاجی موسن گددی او دنیانا!!(3)

.........................

حاجی محسن رفت اون دنیا

.......................

تو قهوه خونه اروف نشسته بودیم منتظر ماشین عباد

عباد یه ماشین کامانکار داشت .از اون ماشین هایی که تو ارتش وقتی پدرش رادر می اوردند و اسقاط می شد

حالا مزایده می ذاشتن و می فروختن .

و ادم هایی مثل عباد اونو می خربدن

چون اکسل جلو هم داشت و از سربالایی خوب بالا می رفت و سگ جون بود

بزای جاهای کوهستانی با اون جاده های سنگلاخی خوب بود

............................

مردم چیزهایی که خریده بودند از قند و شکر و چای و پارچه اوردند پای ماشین

فقط من بودم که یه ساک کوچک داشتم که لباس هام توش بود و یه سوغاتی برای عزیزی .

جای من هم که معلوم بود سپاهی دانش شاهنشاهی و نماینده اعلیحضرت .صندلی جلو ماشین با اون لباس کامل و غلط انداز سپاهی

.......................

یه مرتبه یه امبولانس بنز وارد گاراژشد و با دیدن مش مطلب فهمیدیم که

با جنازه حاجی موسن هم سفر خواهیم بود .

جلسه ای اضطراری برگزار شد که جنازه را داخل ماشین بیاریم یا

بزاریم بالای ماشین .

اکثزیت رای دادند که بالای ماشین بگذاریم .

البته جنازه تو یه تابوت چوبی زوار در رفته بود .

همه بار ها را به بالای ماشین منتقل کردند و در اخر جنازه حاجی را

من هم کمک کردم .تابوت خیلی سبک بود و عباد راننده بالابی ماشین و من وچند نفر دیگه از پایین جنازه را به بالای ماشین منتقل کزدیم و عباد

بارها و مخصوصا تابوت را خیلی محکم بست تا در دست انداز ها

به پایین پرت نشود و ما بی حاجی به روستا نرویم .

....................................

من و عباد راننده سیگاری چاق کردیم و مشغول حرف زدن .عباد یه نوار کاست گذاشت ترکی .

خواننده می خوند .....ای وای ممه لر سنه قربان .

که من بهش گفتم به خاطر مطلب امروز خاموش کن چون منکراتی زیاد داشت و چند خانم تو ماشین .

و این که یه کرایه درست و حسابی از مطلب می گیری بابت جنازه کشی حاجی

مش مطلب تو فکر بود و ناراحت .

تو این چند هفته خیلی سختی کشیده بود و حالا با جنازه حاجی به ده بر می گشت

و عزایی بر عزا داریش افزوده می شد .

...............................................

او نجا عزا داری 40روز به طور دایم و پیوسته بود .

با شام و نهار کامل برای مهمانان .

و حاجی هم که پولدارترین ادم ان روستا و اطراف بود

با گله ای از گوسفند و تعداد زیادی گاو و اسب و زمین های زراعی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ ساعت 23:7 توسط جعفر سحابی | نظرات

حاج محسن

مرگ حاج موسن ( 2)

...........................................

سال تحصیلی تموم شد و تابستان رسید

یه ماه مرخصی داشتیم که اومدیم خاک پاک ابادی خودمون و دیداری با پدر و مادر و ماجوگوهر

و یه ماهش را هم رفتیم دو باره پادگان

برای باز اموزی دوره های نظامی .

اون روزا تفنگ ژ3تازه اومده بود تو ارتش و ما با ام یک تیراندازی کرده بودیم تفنگ جدیدرا هم به ما یاد دادند و چند بار با اون تیر اندازی کردیم

یه هفته دیگه مونده بود که بریم روستا برای ثبت نام دانش اموزان

و ادامه خدمت .

.........................

یه روز رفتم دره خرمن

دره خرمن اخر بازار شهر بود که میدانگاهی بود که بیشتر ماشین های روستا ها اونجا توقف می کرد تو گاراژهاش

و اطافش قهوه خونه های مختلفی بود که مردم وستا تو اون غذا می خوردند و شب ها توش می خوابیدند تا روز دیگه با ماشین به روستا برن

.........................

مردم روستای ما به قهوه خانه (اروف )می رفتند .اونجا پاتوقشون بود

رفتم خبری از روستا بگیرم که مشدی مطلب را اونجا دیدم پسر حاج محسن

عجیب بود وقت درو و برداشت محصول اونجا چه می کرد .

سراغ ابادی و مردم راگرفتم که چه عجب اومدی شهر تو این روز ها

که تعریف کرد حاج محسن مریضه و تو بیمارستان تبریز بستری و

خونریزی داخلی .

...............................

برحسب وظیفه و ا.ن سور چرانی ها یی که خونه حاجی محسن کرده ز بودم رفتیم تبریز دیدن حاجی

با دیدن حاجی فهمیدم این مرد دیگه حاجی گری نمیکنه

خیلی ضعیف و داغون شده بود

به سختی حزف می زد .

باهاش خدا حافظی کردم و صورتش را که مثل باد کنکی شده بود که

بادش خالی شده بوسیدم .

و می دونستم دیگه زنده نمی مونه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ ساعت 9:19 توسط جعفر سحابی | نظرات

قاز یاقیندا

خاص مخاطیبی

قار یاقیندا !!

......................

سلام انالی انا

نجور سن ؟

سیری اوردان نه الیپ؟

..................

نه وار نه یوخ ؟

اوردان یاخچی سیز حتما .

گدن گون بی از قار یاقردی .

یادم دا دی قار یاقردن سیری نن گدیک باغا

سیری شراب خمره لرین باخردی .بیر دفه سرکه اولماسا

گدن گلن ده منه دانشیر دی .نه وخ خدمتمی تمام اولوپ

انالی جان

منیم طرفینده سیری سلام یتیر گین

ده گین سیری ه الله ده استیرم تزدن گلیم سیز یانووا »

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 16:31 توسط جعفر سحابی | نظرات