سینما
مرگ جوانی های ما

.......................
روز هایی که به دبیرستان پهلوی کاشان می رفتیم سینما رفتن جزو منکرات بود .
از صرقه جویی در نهار روزی یک تومانی خودمان تا اخر هفته 15 زیال پس انداز می کردیم تا قیلمی از قردین یا بیک ایمانوردی یا بهروز وثوقی و فزوزان و پوری بنایی ببینیم
................
تازه عزای ما وقتی شروع می شد که وقت رفتن به سینما کسی ما را نبینه و به پدری که همیشه خمس قالی هایی که با مادر دربدرم توی گرما و سرما می بافتند و بعد از فروش قالی دو دستی اون پول را تقدیم ملایی که خودش را نماینده مجتهدی می دونست می داد و بعد بقیه پول را به خونه می اورد برای خرج زندگی .
.....................
پدری که سه وقت نماز جماعتش ترک نمی شد و بعد از نماز خیلی ذکر می گفت و با این که اصلا سواد نداشت یه دعا هایی می خوند که اصلا من بلد نبودم و هنوز بلد نیستم .
پدری که به زور منو سحر های ماه رمضان از تو کرسی گرم بیرون می کشید و تو اون سرما منو می برد مسجد شکر الله .
نماز جماعت صبح و بعد هم یه دنیا حدیث و روایت و منی که داشتم از خستگی و بی خوابی از حال می رفتم و از همون روزا از هر چی نماز جماعت و حدیث و روایت فراری شدم .
.............
وقت بیرون اومدن از سینما هم باید دزدکی می اومدیم بیرون کسی ما را نبینه و اگر پدر می دونست با پول خمس داده پسرش رفته سینما حسابم با کرام الکاتبین بود .
.............

اون روزا جوانی ما با این فیلم ها و هنر پیشه ها سپری می شد
یکی از هنر پیشه های مورد علاقه ام همین داود رشیدی بود .
حالا هر روز تو کانال خاطره یکی از فیلم های اون روزا را می بینم .
شاید فیلم قیصر را ده بار دیده باشم ولی هنوز هم برام تازگی داره .
................
هنر پیشه های دوران جوانی ما یکی یکی رفتند و می روند .
فردین و بیک رفتند و فروزان هم .
امروز هم نوبت داوود رشیدی بود .
................
خدا همه را رحمت کند که مایه شادی و امید ما جوانان بودند
با رفتن این هنر پیشه ها زنگ رفتن دوستداران اونا هم به صدا در اومده .
ما هم باید برویم و می رویم

+ نوشته شده در جمعه پنجم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 15:45 توسط جعفر سحابی | نظرات