مرگ حاج محسن

مرگ حاج مو سن !!!!!( 1 )

...............

اسمش محسن بود ولی در ترکی محسن را موسن تلفظ می کنند و تنها کسی بود که تو ابادی مکه رفته بود و بهش می گفتن حاج موسن .

.......................

پیر مردی 80 ساله و خوش مشرب که خیلی زمین و دام داشت

ریشی سفید و اهل نماز و روزه

اون هم در دهی که به زحمت اسلام وارد اونجا شده بود

نصف مردم هم که ارمنی بودند و مراسم خودشون را داشتند

تک و توکی از مردم نماز می خوندن و از دین و مذهب بی خبر .

نه ماه از سال زیر برف مدفون و از همه جا بی خبر.

اگه یه نفر می مرد مش مطلب پسر حاج موسن که چند کلمه سواد داشت وکتاب مفاتیح .که اگه اون مفاتیح نبود باید مرده را همین جور چالش می کردن .من هم که نه بلد بودم و نه اهل این خلاف ها

مفاتیح مثل جگر زلیخا تکه پاره بود .یه چیزایی به عنوان نماز میت و بعد دعا می خوند و بیا تماشا کن که یه ترک به اون لهجه غلیظ بخواد دعایی با زبان عربی بخونه

ببین چی پیش می اد .ادم عوض گریه بر مرده نیشش تا بنا گوش باز می شد .

.........................

پای هیچ ملا و اخوندی به اون ده نرسیده بود .

فقط سال دوم و اخرکه اونجا بودم یه ملا اومد اونجا .

فکر نکنم سوادی داشت یه خورده از مش مطلب بهتر بلد بود

ولی لباس اخوندی او برای مردم جالب و گیرا و احترام بر انگیز بود

درست مثل خودم که وقتی لباس ارتشی و سپاهی را می پوشیدم و

اون کلاه لگنی با اون نشان شاهنشاهی را سر می ذاشتم

و کراوات مشکی می بستم

بیچاره ها فکر می کردند که نماینده مستقیم اریامهر هستم با اون لباس غلط انداز

نمی دونستند که حبری نیست

همون جعفر پسر کریم و نبیره ما جو گوهر است و بچه خاک پاک سرمحله

محرم بود و چند شب اومد تو مسجد ابادی

یه روز رفتم ببینم چه خبر هست

دیدم نماز جماعت برا شون بر پا کرده ولی چند نفری که پشت سرش وایسادن

اخوند در سجده بود و چند نفر داشتند حمد و سوره می خوندند و چند نفر هم در رکوع بودند .

و هر یک سازی می زدند

تقصیری هم نداشتند بیچاره ها همش دنبال گاو و گوسفند بودند و زراعت

مسجد و محراب و اخوند ندیده بودند .

اخوند چند شب هم مردم را جمع کرد و ذکر مصیبت و اشکی از مردم گرفت

و زوز اخر که می خواست از ده بره هر کدام از خانواده ها عوض پول یک بزه یابزغاله

بهش دادن عوض روضه خوندن .

............................

اخوند از جلو و ده بیست تا بره و بزغاله از پشت سر

چون چوپانی بلد نبود و نمی تونست این گله کوچک را هدایت کنه و راه ببره تا ده بالایی

یه نفر داوطلب شد کمکش کنه و ملا و گله کوچک اونو تا ده بالایی ببره

...........................

اونی دنبال گله و ملا رفته بود بعد از برگشت تعریف می کرد که وقتی به قهوه خانه ده بالایی رسیدیم چند تا دلال و چوبدار اونجا بودن و گله جناب ملا را یک جا و چکی خریدند و پولش را جرینگی دادند و اونو از شر گله رها کردند و پولش را گذاشت تو جیب لباده و رفت توی ده برا ی روضه خونی و

گله ای دیگر !!!!

...................................

به قول حیدر عنایتی

و اما بعد ...............

........

حاج محسن خیلی منو دوست داشت و زود به زود منو دعوت می کزد خونه اش.

زنش مرده بود سالها پیش و مش مطلب و دوتا عروس هاش توی اون خونه بودند

و با هم زندگی می کردند و عروس اولی که سه تا بچه داشت و حسین پسرش شاگرد خودم بود و پسر دوم بچه نداشتند و اون خان پسر در تهران گارسون یه هنل بود و سالی چند بار چند روز به ده سر می زد .

................................

شب هایی که می رفتم خونه حاج محسن شام و شور درست حسابی بود و شکمی از عزا در می اوردم و بعد از شام نوبت دو تا چیز می زسید که عذابم می داد .

اول تعریف مکه رفتن خودش را می کرد از حرکت کردن از ده تا مکه رفتن و

و بر گشتن به ترکی و چند تا کلمه فارسی هم قاطی اون میکرد

البته من ترکی حرف زدن را خوب یاد گرفته بودم و حالا دیگه قصه مکه اونو از بر بودم .

نکته جالب همیشه در حین حرف زدن دندان مصنوعی بالایی مثل سقفی که فرود بیاد می افتاد پایین

حاجی دو باره دندان را در جای خودش در سقف دهان محکم می کرد و ادامه تعریف

........................

برنامه بعدی یه دوربین مانندی اورده بود از مکه

که دوتا چشم ها را می ذاشتی روش و یه شاسی را فشار می دادی

عکس هایی از مکه و حرم پیغمبر را نشونت می داد

همیشه و هر شب بزنامه اش بود و به زور باید در عوض شام مفتی که خوردم این دو برنامه را ببینم .

.................

کارش هم که با دوربین تموم می شد مثل مار گیر ها که بعد از نمایش

مار ها را در جعبه میذارن و درجعبه را محکم می بندند

دوربین را در کیسه ای مخملی می ذاشت و درش را بانخی محکم می یبست و در صندوقی که نزدیکش بود جای می داد تا شبی دیگر

و شامی مفتی دیگر و تکرار این دو برنامه ....

..................

ا

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ ساعت

باد

پلی به گذشته !!!

باد

روی موهایت

یاس می کارد ....

کفش

کفش هایش !!!!!!!!

..............................

زنگ ورزش بود و بچه ها هر کدوم با لباس ورزشی و کفش ورزشی فوتبال بازی می کردند.

رفتم به دنیای کودکی در سرمحله !!!!!!

............................

هر چی فکر می کنم یادم نمیاد تا شش سالگی کفش داشته باشم

هیچ کدوم از بچه های اون خونه همسایه داری از منصور پسر حبیب که چرخ یابوداشت

عبدالله پسر علی عسگر که بعد از چند تا دختر خدا به اونا داده بود

و بهش می گفتند عبدالله خان و این لقب خانی را پدرش بهش بخشیده بود

و تمام بچه های تو کوچه های سرمحله هیچ کدوم کفش نداشتیم

و پا برهنه تو خاک و خل های کوچه و خانه بازی می کردیم .

و یادم هست خیلی از رعیت ها هم که دنبال الاغ به صحرا می رفتند کفش نداشتند یا کفش خودشون را که یه گیوه بود توی خورجین خر یا گوشه ی گاله می ذاشتند و همین جور پا برهنه دنبال خر می رفتند .

..........................

شش سالم بود و قرار بود سال دیگه برم مدرسه

یه روز چاشت تو کوچه بازی میکردم که دیدم پدرم شلوار پوشیده و با حبیب همساده مون میرن کاشون .

اخه اون روزا فقط موقع رفتن به کاشان یا شهر های دیگه بزرگتر ها شلوار پا می کردن .و همیشه با تمبون تو کوچه ها می گشتن .

.........................

دنبالش را ه افتادم .جیپ هایی که مسافر می بردن کاشون دم قهوه خونه

تازه مرد مقابل جایی که قبلا فرمانداری بود مسافر سوار می کردند

پدرم چند با ربا غیظ و غضب منو به برگشتن امر کرد و لی من دنبالش رفتم و گریه می کردم که منم می خوام بیام .

نمی دونم پدرم دلش رحم اومد و چه چیزی باعث شد که راضی شد و گفت

برو دست وصورتت را بشور .منم از پله های حوضخانه دروازه رفتم پایین و

پک و پوزه چرکین خودم را شستم .و اومدم پیش پدر .

زن و مرد جمع شده بودند و شو فر جیپ اوتا را تو جیپ می چپوند مثل ماهی ساردین

حالا هر وقت نگام به جیپ می خوره می گم چطور این همه مسافر را توی این جیپ می چپوندند

دو نفر هم روی کاپوت و یه نفر هم بغل دست و جیپ با چند هندل زدن روشن شد و حرکت .

اولین باری بود که سوار ماشین می شدم

و اولین باری بود که به کاشان می رفتم .

با چه ذوق و شوقی به کاشون رسیدیم و دم تلگرافخانه یعنی 15خرداد فعلی پیاده شدیم و من با یه تمبون که سر زانو هاش پاره بود و یه پیرهن گل و گشاد و پای برهنه به دنبال پدر به طرف بازار حرکت کردیم .

............................

پدر تو بازار مقداری پود زیر و پود رو و چیزهای دیگه خرید و برای اون پیر زن فلج که اباجی بهش می گفتیم و تو خونه همسایه ما بود دو تا سیخ کباب و یه نون سنگ

اومدیم تا لب بازار

دو باره پدرم برگشت تو بازار و تا رسیدیم به یه مغازه کفش فروشی

به کفاش گفت یه کفش برای این بچه می خوام .

اونم چند تا کفش لا ستیکی به پدرم داد تا به پام امتحان کنه .

کفشی سیاه لاستیکی که داخل اون یه چیزی مثل مخمل نازک چسبیده بود

با یه بند

از بس پا برهنه راه رفته بودم پام پت و پهن شده بود و بدون جوراب

و پدرم با ضرب و زور بالاخره پام را تو کفش چپوند و بندش را بست

تو اسمونا پرواز می کردم .

بالاخره منم کفش پام بود .پدر پولش را پرداخت و حرکت کردیم

به خدا قسم تاب تاب می خوردم بلد نبودم با کفش راه برم

در راه رفتن کمی تا قسمتی ناخود اگاه حرکات موزون یا همان رقص را انجام می دادم

با پدر به خونه اومدیم و بعد از ظهر اول بچه های همساده از کفش من بازدید و بعد اومدم میدانگاه یر محله و بچه های محل از کفشم رو نمایی کردند .

.....................

کفش را هر روز می پوشیدم و بااون تو خاک و خل ها بازی میکردم

پشت کفش پاهام را می زد چون جوراب نداشتم همیشه پشت پام زخم می شد و وچون لاستیکی بود .نمی شد پاشنه اش را خوابوند

یه حورده کرک یا سر کش قالی می ذاشتم پشتش که کمتر اذیت بشم .

........................

سال دیگه که رفتم کلاس اول کفش برام تنگ شده بود

ماجو گوهر به فریادم رسید

با قیچی پاشنه کفش را برید و راخت شدم و دیگه پام اذیت نمی شد

. با یه کش تمبون که دوتا سوراخ به کفش کرده بود و بسته بود بهش راحت با هاش راه می رفتم .

..........................

شاید کلاس چهارم دبستان بودم که گاه گاهی گیوه پدر بزرگم را پا می کردم

یه گیوه نشلجی و خوب داشت

گیوه ای دوره کرده باچرم که ته ان از کرباس های فشرده بود .

...........................

پدرم می دید چقدر این کفش را دوست دارم تا این که یه روز عید نوروز

منو برد محمد هلال

اون روزا دور و ور عید فروشندگان دوره گرد می اومدند محمد هلال و

هرکسی چیزی می فروخت .

یه نفر هم بود که گیوه می فروخت .

پدرم یه جفت گیوه برام خرید که بهش می گفتند گیوه ملکی

چند روزی پوشیدم و بعد برد پیش اوسا اکبر کفاش که ریر بازار مسجد قاضی کفاشی داشت

اونم قشنگ برام با چرم دوره کرد

چقدر اون کفش را دوست داشتم و دوسالی مرتب می پوشیدم

...........................

در سنین جوانی هم همیشه گیوه می پو شیدم و بهترین گیوه ها را

در بازار کاشان یه پیر مردی بود نزدیک مسجد با لا بازار

از اون می خریدم .

حتی سال اول معلمی من که در نصر اباد بودم با گیوه میرفتم مدرسه و کلاس.

..........................

نهضت گیوه پوشیدن من ادامه داشت تا وقتی که ازدواج کردم .

و خانم قدغن فرمودند که دیگه گیوه نپوش من پیش دوستام حجالت می کشم .

و چون در خانه همیشه و همیشه من حرف اخر را زده و می زنم

و روی حرفم هیچ وقت حرفی نمی زنند گفتم چشم !!!!

و اگر شما رنگ گیوه را به پایم دیدید من هم دیده ام .

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 21:35 توسط ج

شیره کش ها

شیره کش ها و شیره خور ها !!!( 1 )

......................

تریاکی ها هر اخلاق بدی که داشته باشند یه حسن دارند اونم وقتیه که تریاک شون را کشیدن و به قول خودشون لول لولن !!!!

خیلی با حوصله و با کلاس حرف می زنن و همه مسائل و مشکلات محل و شهر و کشور و دنیا را حل می کنند .

اگر بچه محل ما باشند و دسته جمعی بست بزنند بعد از بست اول مشکلات خانواده و فامیل

و محل را حل می کنند .

حسینیه محل را خراب می کنند و حسینیه ای بزرگتر از حسینیه دهنو و سر دری بلند تر از حسینیه مختص اباد بیدگل می سازند .

بست دوم نوبت حل مسئله شهر اران وبیدگل می رسه .

یه خیابون از احمد اباد ارون می کشند تا میر عماد بیدگل

فرماندار را عوض می کنند و یه ارونی بچه سرمحله به جاش میذارن

شهرک صباحی بیدگلی را می کنند صباحی یا صباحی ارانی !!!!

خلاصه پای منقل بیدگل را از بیخ و بن کن فیکون می کنند .

به شکلی که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان !!

بست سوم نوبت وضع کشور می رسد

تمام احزاب را منحل می کنند .

استاندار را عوض می کنند

اران وبید گل را از استان اصفهان میبرند استان تهران .اتوبان قم تهران را چغر می کنند و می ارن از تو دش

دشت تلک اباد رد می کنند .

اب در یای خزر را با لوله یا رودخانه میارن تو کویر و می فرستند خلیج فارس

و همه کویر را جنگل می کارند .و ......

اما در بست چهارم کولاک می کنند .

دنیا را

بله سیاست دنیا را عوض می کنند

سر پوتین را از پشت می برند و اوباما را بر کنار می کنند و انگلستان را از روی کره زمین محو

خانه کعبه را به ایران بلکه به اران می اورند و همه اقیانوس ها را اسفالت

......................

سعادتی نصیبم شد تا یه روز با یکی از اون تریاکی های قهار و خبره این کار چند ساعتی همدم و ندیم بزم منقلش بشم .

یه تشک نرم انداخته بود زیر پاش و یه پشتی پشت کمرش

بساط منقل و حقه و زغال و و اتش های گل انداخته توی منقل

یه قوری چینی قرمزگوشه منقل جا خوش کرده بود و تو یه قندون نقل و پولک

تو یه قندون دیگه نبات های اعلا

و یه ظرف هم توش کشمش و مویز و چند تا انجیر خشک .

مثل یه پادشاه روی تشکچه نشسته بود و اماده برای مبارزه

توی یه نعلبکی یه تیکه تریاک ناب

اخه درسته که اهل کشیدنش نیستم ولی برای یه بچه سرمحله

زشته که نتونه تریاک خوب را از بد تشخیص نده !!!!

بو کردم خوش بو بود و درجه خلوص زیاد

معلوم بود اشغال خیلی قاطی اون نکرده اند و فرمود که این را از یه نفر می خرم که بهش اطمینان دارم .یادم نیست قیمتش را چند گفت .

...............

از زیر تشک یه تیغ ژیلت اورد بیرون و چند تا بست

پدر مادر دار از تیکه تریاک جدا کرد و بعد حقه را که عکس جناب ناصر الدین شاه روش بود گذاشت کنار زغال ها تا گرم بشه .

.....................

زغال های قرمز و خوبی بود بر عکس زغال هایی که من تو خونه گاهی سرخ می کردم و تا می رفتم گوشت بذارم روی منقل خفه می شد و جونش در میرفت .

گفتم چه زغال خوب و روشن و گرمی

فرمودند که بله

این زغال چوی درخت البالو است و بهترین و گرانترین زغال و مخصوص تریاک است .

,و از انوع و اقسام زغال ها نام برد و معایب و محاسن هریک

حقه ی وافور اماده و گرم شد و یک بست چسباند و تعارف که عذر خواستم و با دمیدن و فوت ردن درحقه مبارزه اغاز

انبری فلزی یک تکه زعال سرخ و اتشین به دهان گرفته و به بست تریاک نزدیک

گونه هایش که در وقت عادی به داخل دهان متمایل بود با دمیدن و فوت کرده مثل دو بادکنک پر باد شده بود

تریاک به جلز و ولز افتاد و این جا بود که با هنرمندی تمام دود ها را به درون سینه کشید و مثل دو تا لوله دودکش از سوراخ های بینی بیرون داد

واقعا این یه مشت استخوان در این کار استادی تمام عیار بود .

بست اول که تمام شد یه چای پررنگ برای خودش ریخت و یه چای معمولی برای من و چای خودش را با نبات خورد و رفت به دور دوم

و همین طور تا دور چهارم و چند چای نبات و حرافی برای من

و با هر بستی که میزد سوراخ حقه را با سوزنی که با زنجیر به دسته حقه بسته بود باز می کرد و می گفت که

حقه پر شده و باید خالی کنم و امروز سوخته ها را تبدیل به شیره کنم .

.........................

من که در این کار ها خیلی کییوز و فضول هستم وقت را غنیمت شمردم و مراسم غنی سازی وتریاک یعنی تولید شیره از سوخته را ان روز با چشمان خودم دیدم و فهمیدم چه هنرمندان گمنامی در محل و کشور داریم . ودر خانه به غنی سازی مشغول هستند .

.................................................

خانمش یه چراغ پیک نیک اورد و یه قابلمه که اب توش بود

اب کم کم جوش اومد و ان جناب حقه را باز کرد و با حوصله سوخته ها را بیرون اورد و با سوخته های قبلی که حاصل تلاش و کوشش خودش بود در اب ریخت .

سوخته کم کم در اب حل شد و تا مدتی جوشید و بعد از خاموش کردن چراغ با قاشق سوخته های حل شده را در ظرفی دیگه ریخت و اب را در کیسه ای خالی کرد تا بقیه مواد هم به کیسه چسبید و ان را جمع کرد

........................

یک سینی مس را بر عکس روی زمین گذاشت و ان مواد را روی سینی ریخت و با دست ان را مانند خمیر ورز می داد

روی سینی می گذاشت و با ک چوب مثل چونه نان تافتون اونو پهن می کرد و دو باره جمع می کرد و از نو تکرار .

بعد نیم ساعت تقلا به خودش شیره اماده شد و مثل یه نان روی سینی پهن کرد و با یه چاقو به شکل نوار همه را برید و نوار ها را هم مثل حبه قند تکه تکه کرد

و کار هنرمندانه اش تمام

و مثل دانشمندی که اختراعی کرده و از ازمایش سربلند بیرون امده با غروری تمام به نتیجه کارش نگاه می کرد

..............................

و تمام این کار را نشسته انجام داد

پس اگر این پهلوان بایستد چه می کند !!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 0:15 توسط جعفر سحابی | نظرات

پیتزا تنوزی

پیتزا تنوری ماجو گوهر !!!

....................

باربیکیو

............

50سال پیش ما تو خونه اشپزخونه اوپن داشتیم و بار بیکیو و شومینه

اون روزایی که تازه تو شمال تهران درست شده بود و تو شهر های دیگه خبری ازش نبود .

ولی یه فرقی داشت اشپزخونه اوپن ما و با ر بیکیو و شومینه به جای

اتاق پذیرایی و هال جنب تنور نانوایی خانه بود تو حیاط خونه .

....................,

تو خونه سرمحله تنور داشتیم خونه سبزه میدون که اومدیم یه بار خونه اقا علی حسن نون پختیم راهش دور بود و پدر تصمیم گرفت خونه خودمون تنور نانوایی درست کنه .

دو روز بنایی کرد و یه مطبخ ساخت و سفارش یه تنور به یه بیدگلی داد

چند روز بعد با سه الاغ که توی خورجینش گلوله های بزرگ گل قرص

اماده بود اومد خونه ما .

..........................

گل های اماده را برد توی طویله ای که بز سرخ ماجو گوهر اونجا بود .

زمین را صاف کردو گل ها را به شکل لوله های گلی یک متزی در اورد و به طور دایره وار به هم می چسباند .

پسرش گل ها را به شکل لوله در می اورد و دستش می داد .

تنور کم کم داشت بالا می اومد .

تنور مال اولش تو تنور بود تا ارتفاع تنور به یه متر رسید و از تنور اومد بیرون و از بیرون شروع کرد به درست کردن تنور.

تنور کم کم بالاتر می اومد تا به لبه تنور رسید و به زیبایی تموم کرد .

نهار هم گوشت لوبیا خوردند و دو باره رفت تو تنور و با یه چیزی شبیه یه چاقمی خمیده گل های اضافی را تراشید و بعد با یه سنگ که تو مشتش مجکم گرقته بئذ دیواره های تنور را سایید و کار تنور تموم شد و چند تا بوته هیرم انداخت تو تنور و روشن کرد که به حساب زود تر خشک بشه

تنور 4 منی و بزرگ اماده شد .

.........................

چند تا از گلوله ها ی گل قرص زیاد اومده بود پدرم بهش گفت یه تنور کوچک با هاش بمال و بعد از ظهر هم یه تنور یه منی درست کرد .

و مزدش زا گرقت و رفت و یادم رفت بگم پدرم می گفت این اقای تنور مال درویش هست و از محله مخص اباد .

...................

چند روز بعد با سلام و صلوات تنور اماده شده با کمک چند تا از همسایه ها از طویله بز سرخما جو گوهر بیرون اورده شد و در مصبخ نصب گردید و

جناب بنا یه تخت گاه برای پهن کردن نان ساخت و بغل تنور هم یه چیزی گرد اخور مانند برای بار گذاشتن دیزو های همسایه ها موقعی که تنور دایر بود

و ذر طرف چپ یک اجاق برای ما جو گوهر برای بار گذاشتن برمه گوشت لوبیا و دیگ اش جو و دیگچه شلغم و زردک و چغندر .

........................

و بالای اجاق را جوری درست کرد که دود ها به وسیله دود کشی بالا می رفت و خارخ می شد .

شبیه بار بیکیو های فعلی ولی از جنس خشت و کاه گل

و ین گونه ماجو گوهردارای اجاق اختصاصی و شومینه و بار بیکیو شد .

درجه

خاطرات

خلع درجه !!!

.................

پایان یک رویا

..................

دو روز مونده به رفتن به روستا تو یه سالن بزرگ سمیناری برپا کردند که

همه سپاهی ها در اون شرکت کردیم حدود 200سپاهی دختر و پسر

همه با لباس های رسمی سپاهی .

پسر ها بالباس های اطو کشیده و کراوات و کلاه مثل تیمسار ها و قیاقه های غلط انداز .

دختر ها هم با دامن و بلوز و کلاه کوچکی مثل مهماندار های هواپیما

جوان و شاداب .

....................

همه نوع سفارش و توصیه کردند به ما که چطور با مردم رفتار کنیم

همیشه مرتب و منظم باشیم

در مدرسه حتما با لباس نظامی باشیم و این لباس همیشه باید جلو چشم مردم باشه و ازش حساب ببرن .

روز بعد مقداری وسایل زندگی به ما دادند از اقتابه بگیر تا چراغ توری و قابلمه و چراغ والور و پتو و چیزای دیگه نصف جهاز یه عروس .

............

وارد روستا شدیم از سپاهی جدید استقبال کردند به گرمی .

ژاندارم ها کاری کرده بودند با این مردم و با این لباس که مزدم نا خود اگاه

احترام می کردند و سبقت می گرفتند از دعوت برای شام و نهار .روز دیگه که به تنها مغازه دار روستا مش یوسف جند قلم جنس خریدم با اصرار تونستم پولش را بهش بدم .

اصلا عادت نکرده بودند که از صاحب این نوع لباس پول بگیرند و دوره مفت خوری شروع شد .

گوسفندی کشته نمی شد مگر مقداری از دل و جگرش را برای من نفرستند

مهمانی داده نمیشد که من در صدر مجلس اون نباشم .

خلاصه برای خودم کیا بیایی داشتم .

.................

روز اولی که با لباس نظامی به سمت مدرسه می رفتم بیچاره فکر می کردند چه تیمساری هستم همه به احترام کنار کوچه می ایستادند و

با صدای بلند می گفتند .

سلامون علیچوم جناب سروان سا حابی !!!!

طقلکی ها نمی دونستند من یه گروهبا ن سه قراضه هستم

و تازه بیش ازیه ماه را تو پادگان به خاطر فرار زندان بوده ام .

چشمه اصلی ده روبروی مدرسه ام بود .

دختر ها و زن ها موقع عبور من همه می ایستادند به احترام و با خجالت و حیا به من سلام می کردند .

................

یکی بود که بچه اش دانش اموزم بود و کارش خرید و فروش اسب بود

اواک یه اسب خیلی قشنگ و جوان به من داده بود و گفته بود از خودت

ولی من روز اخر این امانت را پس دادم .

من که تا اون روز اسب سواری نکرده بودم فقط گاهی که پدر بزرگ مادریم با خرش می اومد خونه ما

خرش را لب ایوان سوارش می شدم و یه دوری می زدم .

یا بعضی وقت ها خر بابابزرگ علی اکبر را تو مسعود اباد .

منی که سوار خر میشدم با پالان ده منی

حالا یه اسب به من داده بودند با رین و یراق چرمی روسی .

مثل ادمایی که ماشین 500میلیونی دارند و بلد نیستن رانندگی

.................

یه بنده خدایی اسب سواری را یادم داد البته چند بار از اسب پرت شدم تا یاد گرفتم .

دیدین یه وقتایی بعضی ها تو ماشین گرانقیمت که می شینن نصف هیکل

قناس خودشون را از ماشین بیرون میارن که خلق الله ببینید این منم که ماشین دارم .

من هم گاهی با اون لباس نظامی غلط انداز سواز اسبم می شدم

و تو کوچه ها حرکت می کردم و مردم چه احترامی می کردند

درسته که نماینده تام الاختیار شاهنشاه اریامهر بودیم

ولی مردم چه می دونستند که اونی که تو این لباس هست جعقز

پسر کریم نبیره ماجو گوهر است که تا دوسال پیش قالی می بافت

و با دربدری دیپلم گرفت و الله بختکی شد سپاهی دانش .

چقدر خوبه صاحبان هر لباسی خودشون را منهای لباسی که به اونا پوشوندن ببینند و بشناسند .

و یادشون بیاد که خارج از لباس پسر کی و نبیره کی بودند و نصف شکمشون همیشه گشنه .

بگذریم .

............

خلاصه مردم بدبخت از لباسم می ترسیدند و احترام می کردند و منهای لباس چیزی نبودم

براتون گفتم دو تا کلاه تیمساری داشتم لبه دار و یه علامت شیر و خوزشید فلزی بهش چسبیده و ابهتی داشت .

.............

یکی از این کلاه ها به دردم خورد به این شکل که .

دو تا سپاهی دختر معلم ده همسایه بودند که گاهی مهمون من می شدند .و گاهی من صله رحم به جا می اوردم و سری بهشون می زدم خدای نکرده همکار بودیم .

یه بار که مهمون من بودند و می خواستند برنج دم کنند سراغ دمی گرفتند که گفتم من اصلا بلد نیستم برنج بپزم و همیشه تو نوبت هستند مردم برای دعوت مفت خوری من .

گفتند از همسایه بگیر گفتم روم نمیشه

یکی از اونا خیلی زبل بود بچه کرج .

کلاه تیمساری منو بر داشت و لبه اش را کند و یه تیکه ملافه نو دورش بست و شد دمی .و برنج را دم کرد .

فقط برام موند یه کلاه دیگه .

...................

خلاصه با لباس ها ساختیم و کمال سو استفاده از اونا کردیم تا روز اخر .

روز قبل از تمام شدن خدمتم تمام لباس های نظامی خودم را به چند نفر بخشیدم

پالتوی بسیار گرم و خوش دوخت را به ایلوش کدخدای کولی ها چند ماه پیش داده بودم .

او هم در برابر این پالتو یه جلیقه بسیار زیبای مخمل قرمزکه

صد ها سکه به اون دوخته شده یود به من داد که به عزیزی هدیه دادم .

بلوز ها و شلوار ها و یک کلاه تیمساری را هم لطفعلی چوپانی که

گله گاو ها را به چرا می برد از من گرقت .

و هر دو نیم چکمه ارتشی را .

.......................

روز دیگه وقتی همه مردم برای خدا حافظی تو میدانگاهی روستا جمع شده بودند

جناب سروان جافار سا حابی را دیدم که چوب بلندی در دست داشت و گله گاو ها را

جمع و جور می کرد .

برای خداحافظی اومد پیش من فقط درجه گرو هبان سومی که روی

استین های لباس بود کندم .لطفعلی بود .

در حقیقت خودم را خلع درجه کردم .

............................

تنها چیزی که از لباس های ارتشی برایم ماند .

کراواتی مشکی بود که چون چمدان لباسم زیپش خراب شده بود به دور

چمدان بسته بودم تا از ریختن ان ها به بیرون جلو گیری کنم .

عشق

عشق یعنی در میان صد هزاران مثنوی

بوی یک تک بیت ناگه

مست و بی هوشت کند .!

محرم

تو ای پری کجایی ....که رخ نمی نمایی!!!

.....................

دیشب رفتم هیات مختصاباد

از حسینه تا هاشمیه داخل دسته بودم .خیلی مرتب و بی ریا

بوی هیات های قدیم را می دهد و سنتی تر از اران

نذری هایی که در هیات بیدگل می دهند در اران مرسوم نیست

و تکیه کلام ها یی که میانداران این دسته ها میگویند جالب است .

مخصوصا تعداد زیاد سید های این محل که حتما نشانه ای از سیادت

را با لباس خود به نمایش می گذارند .

و چراغ هایی که روی سر حمل می کنند و میراث قدیم است

ویادگار کوچه های تنگ و تاریک ان روز ها .

....................

بعد اومدم وشاد به اخرای منبر جناب عرب رسیدم

خوب و گزیده حرف میزند و گاهی اشاره ای به ناهنجاری های سیاسی

در اجتماع کنونی و البته در لفافه .

واین منبر مشتریان خاص خودش را دارد

نخبگان و بچه های اران و بیدگل که اهل سیاست هستند و به قول ماجو گوهرم

اونایی که سرشون برای سیاست درد می کند .

و اکثرا بعد منبر حسینیه را ترک می کنند .

و حالا دسته دیگر که اهل مداحی و سینه زنی هستند وارد و بازار جناب مداح گرم و سر گرم هنر نمایی و نمایش مذهبی می شوند .

...................

بعضی از مداحان دقیقا دارند از خوانندگان کوچه بازاری زمان شاه

تقلید می کنند

چه از نظر تقلید شعر و اهنگ و چه از نظر مجلس ارایی و کارگردانی

.............

قدیما رسم بر این بود مداح روی پله دوم منبر می نشست و یا پشت تریبون

اشعاری می خوند و ذکر مصیبتی و سینه زدن مردم .

.......................

دیشب اقای مداح را دیدم که اومده بود بین سینه زن ها

هزار جور ادا و اطوار در می اورد و فریاد میزد و دو لا وراست می شد

و نکته جالب این که مثل شو های موسیقی گاه گاهی سر میکرو فون را یه سمت مردم می گرفت تا صدای اونا تو بلند گو بیشتر بپیچه

..........................

با این حرکت مداح یاد خانم روحپرور و افتادم تو تاتر دهقان خیابان لاله زار

خانم روحپرور وقتی ترانه می خوند از سن می اومد پایین و بین تماشاچی ها حرکت می کرد و گاهی هم میکرو فون را به سمت ما می گرفت .

و در خوندن ترانه اونو همراهی می کردیم .

افرین به این مداحان که جوانی ما را تداعی کردند و به یاد اون روزه افتادیم

.............................................

پری

....................

مهدی خطیب دیشب به نظر من شاهکار کرد .

بعد از اون مداح نوبت مهدی رسید با خواندن ترانه تو ای پری کجایی!!!!!

...................

این ترانه با شهر هوشنگ ابتهاج و اهنگ سازی همایون خرم در دستگاه همایون

توسط زنده یاد حسین قوامی اجرا شده است

به زیبایی و لطافت .

کمتر دلی است که با شنیدن این اهنگ نم اشکی بر دیدگانش ننشیند

و یاد گذشته ها نیفتد .

شبی که اواز نی تو شنیدم.....چو اهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم .......نشانه ای از نغمه و نی تو ندیدم .

تو ای پری کجایی ..که رخ نمی نمایی...از ان بهشت پنهان .دری نمی گشایی!!1

.......................

مهدی دیشب این اهنگ کاری کرد کارستان

البته با شعری که در وصف حضرت علی اکبر خواند .

به دل ها نشست .

.............................

مهدی کلاس اول ابتدایی دانش اموز من بود با هوش .مودب و مرتب

بسیاری از دانش اموزان من دکتر و مهندس و استاد دانشگاه شده اند.

دانش اموز مداح نداشته ام شکر خدا چون خیلی از قوم مداح متنفرم

ولی من مهدی خطیب فر را اول معلم می شناسم بعد هنرمندی که گاهی یه زیبایی اشعاری در مصیبت و یا منقبت امامان می خواند .

منقل

منقل و مش عمران !!!!

...................

ماهی یک بار سمینار سپاهی تو شهر بر گزار می شد .

200نفز سپاهی دختر و پسر جمع می شدیم تو یه سالن با لباس کامل نظامی.طبق معمول چند نفر سخنرانی می کردندو قال قضیه را می کندند و بعد یه حواله چلو کباب می دادند باید تو رستوران مفتی می خوردیم .

اخه اون روزا کیک و ساندیس مفتی نبود

بعد از ظهر هم لباس شخصی و می رفتیم تبریز چهار راه شهناز که مثل خیابان لاله زار تهران مرکز سینما و تفریح و همه کاری بود .

بعضی از بچه ها هم برای ان کار دیگر می رفتند مراغه خدا به راه راست هدایتشان کند .

..........................

ولی امروز قضیه فرق می کرد یکی اومده بود از ما می خواست تو روستا

اگه غریبه ای اومد حتما شناسایی کنیم و گرارش بدیم .

ماشین عریبه ها را نمره اش را برداریم و ببینیم کی هستند و به کجا میرن و خونه کی می خوابند .

ببینیم تو روستا کی تفنگ داره و فشنگ .

ایا صدای تیر اندازی تا حالا شنیده ایم .

حلاصه بشیم فضول بک اینا و خبر چین .

ولی این بی پدر و مادر نگفت تو روستا مریض که میشن چه می کنند این در بدر ها .

ایا روستا جاده داره .

امکانات رفاهی داره یا نه .

بعدا فهمیدیم این اقا مامور ساواک بوده و ما را یه مشت خبرچین بی مزد و مواجب فرض کرده .

................

تو روستا بودیم که یه نامه محرمانه اومد با یه مهر پت و پهن قزمز روش

باز که کردم نوشته بود تو روستا تحقیق کنید که کی تریاکی هست و تریاک از کجا میاره و با کی تریاک می کشه .تا هفته بعد گزارش کنید این یک دستور العمل قوری است و لازم الاجرا .

........................

با مش یدالله رفیق بودیم اهل سیگار و ورق بود و با هم شب ها پاسور بازی می کردیم و اتش به اتش سیگار .

وسط بازی که چند تا سور به من زده بود و دهان بی دندانش را تا بناگوش باز کرده بود یه مرتبه ازش پرسیدم تو ابادی کی تر یاک داره می کشه .

فوری گفت فقط مش عمران و کار قضولی منو راحت کزد .

...........................

نوه مش عمران شاگرد کلاس دوم من بود دختری بسیار زیبا با مو های شرابی و چشمانی سبز .

اسمش صفیه بود بهش گفتم به مش عمران بگو سپاهی میگه شب مهمون شما هستم .

و می دونستم چه دست و دلباز است این پیر مرد و نجیب .

چند بار برای مفت خوری رفته بودم خونه اش .

......................

اون شب مش عمران سنگ تمام گذاشت و عروسش اق قیز لز در درست کردن کباب چنجه ماهر بود .

یه منقل بزرگ اتش و هی گوشت نازک بزعاله را با یه ساطور تکه تکه کرد و روی اتش ذغال سرخ کرد و ما خوردیم .

بعد هم طبق معمول سیگار و چایی .

عروس می خواست منقل را که ادم حظ میکرد اون زعال های اتشین و سرخ را ببینه بیرون ببره که مش عمران گفت بیار اینجا و اورد جلو ما گذاشت .

پیز مرد بلند شد و از یه گوشه حقه وافور و یه انبر قشنگ برنجی اورد .

حقه را گداشت کنار اتش و از تو یه کیشه لول تریاک را اورد بیرون .

قبلا تریاک دیده بودم ولی اینجور نه .

مثل شکلات هایی بود که شکل میله بود و دانه ای ده شاهی از مغازه مراد پور تو سرمحله می خریدیم .

دور لول تریاک بر چسب هایی مثل تمبر چسبیده بود و روش نوشته بود وزارت بهداری .انحصار تریاک

..........................

با چاقو تکه ای از تریاک را کند و روی حقه که حالا گرم شده بود و عکس جناب ناصر الدین شاه را داشت دم یه سوراخ چسباند .

و تعارف کرد .که گفتم بلد نیستم .

خودش با انبر تکه ذعالی بر داشت و اول به داخل حقه فوت کرد و بعد

مثل سیگار به داخل دهان کشید .

تریاک شروع به جلز و ولز کرد و دود اونو مثل دودکش کارخانه شماره یک ریسندگی کاشان از دو سوراخ بینی به موازات هم بیرون فرستاد .

من هم تماشاگر بودم .

بست تمام شد و بستی دیگر .

ولی این بار به دهان من گذاشت و گفت فوت کن و بعد هش کش به دهان

انجام دادم بار اولی بود که دود تریاک را به ریه ام می فرستادم .

چه دود شیرین و دلچسبی .

از بس دود سیگار وارد شش و معده کرده بودم و ان دود تلخ و بد مزه بود این دود شیرین مثل مائده بهشتی بود .حظ کردم

........................

زعال خوب و کباب خوب و مفت و رفیق خوب و دوباره بست دوم که حالا دیگه یاد گرفته بودم و این گرز رستم را خودم با دست مبارک فرماندهی می کردم و انسان چه زود موارد منکراتی را استاد می شود .

و چند بست دیگر .

امان از چیز مفت که کاهدان را پاره می کند .

خلاصه اونقدر کشیدم که به درجه مافوق خلسه و نشئگی رسیدم .

زندگی

تو وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز نوشته شده

فردا برای هیچکس تضمین نشده پیر یا جوان

شاید امروز آخرین باری باشد که کسانی را میبینی که دوستشان داری

همیشه آنچه را بگو که احساس میکنی

و عمل کن به آنچه می اندیشی

اگر مرا قلبی بود تنفرم را مینوشتم روی یخ

و چشم میدوختم به حضور آفتاب

**من هنوز حسرت آخرین دیدار با پدرم رو دارم که چرا وقتی گفتن خوابه برم چهره خوابیده اش رو ببینم...

**در سن 27سالگی به زندگی برای هیچ پایان داد...

***برای هیچ کس تضمین نشده

تنور

رو نمایی از تنور نان در خانه (1)

.......................

نصر الله احمد

................

..................

تنور در جای خودش نصب شد و طبق دستور اقای تنور مال بیدگلی

پدر مقداری بوته جاز و هیمه ریخت تو تنور تاگل تنور پخته بشه و و از اب بندی در بیاد .

ما هم تماشاچی بودیم و کار چاق کن تنور .

........................

هفته بعد تنور افتتاح شد با پختن نان برای خود ما .

پدر چند نمونه ارد از اسیاب احمد خان اکرمیان اورد و هر کدوم را تو یه کاسه کوچک خمیر کرد و مقدار کشش خمیر و سفیدی اونو امتحان کرد و

از ماجو گوهر نظر کارشناسی خواست و ماجو هم تو این کار خبره بود و یکی از خمیر ها را تایی صلاحیت کرد و پدر با وانت بار بابا بزرگ علی اکبر

که همون خر سیز یشمی بود و در حالی که منو سوار بر خر کرده و افسار این ماشین مازاراتی را به من داده بود به اسیاب رفتیم و 25 من ارد از همون نمونه گرفتیم و اوردیم خونه .

ولی در برگشت پیاده و اقسار خر در دستم بود .

.........................

سحر از خواب بیدارم کرد پدر که بیا کمکم کن برای خمیر کردن .

ارد را تو یه تغار بزرگ ریخت و مقداری خمیر ترش و نمک بهش اضافه کرد و

شروع کرد به خمیر کردن نیم ساعتی کارش طول کشید و خمیر را تو یه چادر شب چهار خونه گذاشت و بست و یه جله بزرگ انداخت روش تا ور بیاد .

دو تا تغار دیگه خمیر کرد و اماده کرد و بعد نماز و چای .

.................

افتاب درست نزده بود که اقای نانوا اومد پسر عمه پدر بود و 50سالی داشت به نام نصر الله احمد .

کارش همین بود و تو خونه ها نان می پخت مزدی و همیشه چند روز سپرده داشت و باید می رفتی تو نوبت .

................

تنور روشن شد اول با بوته های جاز که سریع اتش می گرفت و بعد هم

هیمه و پوسه انار ها و پوسه گردو ها و خلاصه هر چیز که اتش گرفتنی بود و سوختنی .

ماجو گوهر و مادرم و یه خانم که ما اونو زهرا اقا علی حسن می شناختیم

هر کدوم در یمین و یسار و مرکز تختگاهی که مقابل تنور بود موضع گرقتند با چیزی سینی مانند به نام طبق که ما به ن می گیم پاتنی

..........................

چادر شب خمیر را پدر امرد و تحویل ماجو گوهر داد و اونم شروع کرد به چونه گرفتن و می نداخت تو طبق مادر و زهرا اقاعلی حسن

یه خورده ارد به اسم ارد پننه ریختند تو طبق و شروع به پهن کردن کردند .

نصرالله احمد هم یه چوب که کهنه ای به سرش بسته بود خیس کرد و

دور تا دور تنور چرخوند و دود های دیواره تنور را که بر تثر اتش در ست شده بود گرفت و اولین نان را با نوبنده چسباند به تنو نو و فابزیک .

و دوباره نان های دیگر .

چند نان اول رنگ و رویی نداشت چون هم اول خمیر بود و هم دیواره تنور خیلی داغ .

ولی نان های بعدی بهتر و بهتر شد و نان هایی که از تنور بیرون می اومد روی بوته های هیزمی که جلو مطبخ بود قرار داده می شد تا سرد بشه .

نان

حجاقا ولی نوببا !!!! ( 2)

.......................

....................................

تنور تو هر خونه ای روشن می شد حد اقل ده بیست روز نان می پختند

هر روز یکی از اهالی محل از صبح تا شب .

حج اقاولی نانوای زرنگی بود و همیشه با یه ور دست که نون پهن کن بود می اومد به اسم معصوم حمزه .

پیرزنی زبر و زرنگ و حراف .

معمولا سه نفر نان پهن می کردند و معصوم حمزه سمت فرماندهی داشت .

معصوم خمیر را چونه میکرد و مینداخت تو طبق اون دوتا اونام ارد پنه را می ریختند کف طبق و مقداری پهن می کردند و روانه طبق خانم رییس می کردند و معصوم با زرنگی خاصی پهنش می کرد و نازک و هل می داد رو (نو بنده )و شاطر بر می داشت و می چسباند به تنور .

.........................

همین جور ادامه داشت تا یه تنور که تقریبا 4 من ارد بود تموم می شد و

اتش زورش کم می شد .دو باره هیزم و تپه گاو می ریخت تو تنور و اماده برای تنور بعدی .

در این فاصله از کتری و قوری که تو اجاق بیرون تنور بود هر کدوم یه چایی می خوردند و دوباره شروع می کردند برای تنور بعدی .

.................

گاهی بین معصوم حمزه و اقا ولی دعوا می شد و هیچ کدوم کوتاه نمی اومدند و یه چیزایی به هم می گفتند ولی بعد از یه ساعت تموم می شد با هم خنده می کردند .

.............

حاج اقا ولی وسواس در نماز خوندن داشت .و حتما باید نمازش را به جماعت می خوند .

بعضی وقت ها وسط یه تنور صدای اذان بلند می شد .

حسون و نو بنده را ول می کرد و به سرعت می رفت مسجدی که نزدیک بود .

نمازش را به جماعت می خوند و بر می گشت و تنور را تموم می کرد در این موقع معصوم بهش می گفت نماز بر کمرت زنه .

هم ما را معطل کردی و هم اتش تنور خاموش شد و لی شاطر این خرف را زیر سبیلی رد می کرد و به کارش ادامه می داد .

........................

جالا نوبت نهار خوردن می شد .هر کس که یه روز نان می پخت باید نهار اینا را می داد یه دیزو گوشت لوبیا ی خوش طعم با نان تازه و گرم از تنور در اومده .

با هم می خوردند و دوباره شروع می کردند تا شب .

در یه روز تا سی من ارد هم می پختند و مزد نان پهن کن ها هر تنوری یک نان بود و لی شاطز معمولا هم پول می گرفت و هم چند تا نان می برد .

طبق پهن کردن نان (پاتنیر )

......................

(ارد پننه ) اردی که به طبق می ریزند تا از چسبیدن خمیر به طبق نچسبد

............................

(نو بنده )

وسیله ای که با ان نان را به تنور می چسبانند

سوخت

زراد خانه سوخت مخص اباد

.......................

برای پختن نان هیزم اصلا صرف نمی کرد چون اتش اون زود تموم می شد

البته از اول سال هر چی پوسه گردو و پوسه انار داشتیم و جمع کرده بودیم

می ریختیم توی تنور

هر چی هم پشگل بز سرخ ماجو گوهر جمع شده بود

چوب های وش چوب پنبه و پشگل های خر بابا بزرگ که همه را یه گوشه ماجو گوهر جمع کرده بود

خلاصه هر سوزوندی بود می ریختیم تو تنور

البته تا گاو سیاه را هم داشتیم از تاپاله او که ماجو گوهر به شکل دایره درست می کرد و می خشکوند استفاده می کردیم

ولی با فروختن گاو دیگه محتاج واردات سوخت شدیم .

برای پختن نان .

............................

سوخت گاو تو اران محله عباس اباد زیاد بود و چون مردم تو اکثر خونه ها گاو داشتند و سوخت اونا را می فروختند .

ولی یه عیبی داشت تو در ست کردن اون غل و غش داشتند و همراه تاپاله گاو ریگ و خاک قاطی می کردند تا وزنش زیاد بشه و توی تنور درست به خاطر نا خالصی نمی سوخت .

......................

برند بی عیب و نقص سوخت گاو تو بیدگل بود اونم تو محله مخص اباد و

دربریگ که مخص اباد در رده اول قرار داشت .

نان خانگی ما تموم شده بود و سوخت نداشتیم و مجبور به خرید بودیم

پدر یه رفیق فابریک داشت که تو مخص اباد دوستان زیادی داشت و اون محله را مثل سرمحله خانه دوم خودش می دونست به پدر گفت فزدا میریم اونجا سوخت بیاریم .

.......................

روز دیگه وانت پدر بزرگ را از طویله بیرون کشید و یه خورجین و یه ورونه

بزرگ و من سوارمازاراتی شدم و پدر و و دوستش به دنبال خر سبز یشمی از کوچه پس کوچه ها رفتیم تا به مرکز دارالخلافه بیدگل محله

مخص اباد.

از یه دالان تنگ وارد خونه ای شدیم که خیلی بزرگ بود و بیش از ده فروند گاو کنار دیوار پارک شده بود و داشتند تو تغار خودشون سوختگیری می کردند و کنجاله می خوردند .

گاهی هم سرشون را از تغار بیرون می اوردند و نگاهی به اطراف می کردند و دوباره سر به تغار ارزو می بردند .و هورت هورت زندگی سر می کشیدند .

.......................

وسط خونه یه تخت خواب چوبی بود و بساط یه چایی خوب و یه منقل که حقه کوچکی توش بود و زعال های اخته و روشن و داغ .

یه پیر مرد سید هم پای بساط منقل و به یه پشتی مندرس تکیه داده داشت بست را می چسباند.

با دیدن ما سلام و احوالپرسی و تعارف که بفرمایید چای که ماه هم نشستیم و از یه قوری شلغمی شکل قرمز برامون تو استکان های کمر باریک چایی ریخت .

استکان های بلور که از فزط شسته نشدن زرد شده بود و شده بود طلایی رنگ .

دوست پدر اهل دود بود و به تعارف اون سید جواب مثبت داد و حقه را به لبان مبارک و یه بست عشقی از تریاک سناتوری سید مهمون شد و دودش را از سوراخ بینی به اسمان لاجوردی فرستاد .

.......................

از منظور ما که مطلع شد که برای چی اومدیم داد سخن داد از ویژگی ها و محسنات تا پاله های اختصاصی خودشون که چقدر اتش این سوخت با دوام هست و چه چیز هایی به گاو می دیم که این جور سوختش پر زور هست.

جوری تعریف تاپاله های گاو هاش را می کرد که حاج حسین سوهانی و پسران

از سوهان خود تعریف نمی کردند .

.....................

صدا به یکی از دو پسر هاش زد که کلاه سبز و شال سبز داشتند و حتی یکیشون کمربند سبز به شلوارش بسته بود که اگر نبود از فرط نی قلیونی بودن شلوار از پاهاش می افتاد .

پسر که اومد بهش گفت نمونه تاپایه را بیاور .

اونم رفت یکی اورد گرد به قطر 50سانت و ضخامت 5 سانت داد دست پدرش .

اونم نامردی نکرد و با دست های مافنگی با یه ضرب از وسط شکست و

اورد نزدیک بینی ما که ببینید چه قدر خشک هست و .....

و دوباره تعریف و تمجید از ممتاز بودن جنس سوخت

و دوباره با همون دست برامون یه چای دیگه ریخت .

که من با همه پتال گری که در وجودم هست نخوردم

......................

یادم رفت بگم دو تا خانم هم داشتند به دیوار روبروی افتاب رو تاپاله می چسباندند با چه ظرا فت و زیبایی .

دورش را گرد می کردند و اضافه هاش را می گرفتند .

و بعد در چند قدمی شاهکار خود می ایستادند و با نگاهی ژرف و عمیق به اثار دست ساز و هنری خود نگاه می کردند

درست مثل تابلوهای نقاشی ونگوگ و رامبراند و پیکاسو در اتلیه ها و

نمایشگاه های لندن و پاریس.

.....................

خلاصه معامله سر گرفت و خورجین و ورونه را پرکردند و یه هور که تور مانند بود اونم پر کردند و قپان کردند و چند تا هم عوض وزن خورجین و ورونه و هور اضافه گذاشتند . و پولش را پدر داد .

و با کلمه خیرش را ببینید افسار خر را دست گرقتم و این بار پیاده و پدر و دوستش به دنبال من مثل قومی فاتح به سرمحله نزول اجلال فرمودیم .

للوچه

للوچه !!

.........................

قدیمی ها از مال دنیا چیزی نداشتند ولی دنیای سخاوت و ادب بودند .

رسم هایی بین اونا جاری بود که ریشه در فرهنگ یاری و مروت و مردانگی اونا داشت .

..............

از صبح که تنور روشن می شد ما بچه ها دور و بر تنور می پلکیدیم .

مخصوصا اگه زمستون بود اونجا گرم می شدیم .

رسمی داشتند بدون برو و بر گرد تا شب اگه صد تا بچه هم دم مطبخ پیدا می شد فوری یه للوچه کوچک براش می پختند و یه چوب از وسط اون رد می کردند تا دست بجه نسوزه .

تمام بچه ها اون روز نون تازه نوبر می کردن .

................

رسم بود برای همسایه ها و قامیل چند تا نان تازه می بردن .

البته این معامله ای پا یاپای بو د .

نان ها را تو سرداب یا پس اتاق ردیف می کردند و خشک .

پدر من چند تا کیسه متقالی بزرگ درست کرده بود و نان ها را توی اونا می ذاشت .

هم بوی خاک نمی گرفت و هم از دست جناب موش در امان بود .

.........................

اون روزا اکثر مردم با ارد جو نان می پختند .چون ارزانتر از گندم بود

بعضی ها ارد جو یا گندم را قاطی می کردند .

حتی بعضی چند کیلو ارد گندم می خریدن و به عنوان ارد (پننه )

یعنی اردی که کف طبق می ریختند تا خمیر به طبق نچسبد .

می گفتند حد اقل با این ارد نان جو ما بوی نان گندم بدهد .

اون روزا خوردن نان گندم یک نوع تفاخر و خودنمایی بود که بله ما همیشه نان گندم می خوریم و ضزب المثلی هم داریم با این شکل که (اگه نخوردیم نان گندم .دیدیم دست مردم !!!)

...................

یه چاله نیم دایره ای بغل تنور بود که مردم از صبح دیزو ها را می اوردند و

شاطر اتش می زیخت پای دیزو ها و مردم به شاطر یا نون پهن کن ها سفارش که اب سر دیزوی ما کن .

و تا شب چند بار به دیزو سر می زدند و اتش پای دیزوی خود می کردند

و این اصطلاح از اون روز متداول شد که (فلانی اتش پای دیزوی خودش می کنه )

بعضی ها شب ها دیزوی بزرگ حلیم می اوردند و داخل تنور می ذاشتند

و صبح می اومدند و می بردند .

گاهی هم چغندر و زردک زیر اتش می کردند و چه خوشمزه می شد .

.......................

گاهی تنور که روشن میشد بعضی لباس ها را تو ش می تکوندن تا شپش ها کشته بشه و صدای تق و تق کشته شدن شپش ها به گوش می رسید .

...............

بعضی وقت ها هم زمستونا افرادی با یه سطل حلبی می رفتند پای تنور و با بیل اتش می بردند برای توی منقل کرسی و این یه نوع صرقه جویی بود ..............

یه رسمی هم بود که بهش می گفتن تنور (پسا ) یعنی یه نفز به اندازه یک تنور بعد از پخت اصلی نان می پخت و .

گاهی هن افرادی توئ یه بادیه به اندازه چند نان خمیر می کردند و از اتش مفت و شاطر مفت و نان پهن کن مفت استفاده می کردند .

...........................

پایان

تنور زندگی شما همیشه اتشین باد

زلف

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم !!!!!!

یک روز باید خبرت

را از باد بگیرم ....

بادی که خانه زاد مو های توست ................

اکرم غربت

غربتی ها !!!

..............

اکرم غربت

........................

کار اصلی مرد های غربتی خرید و فروش الاغ بود و تو این کار خبره بودندو برای خود صاحب نظر بودند و خیلی خوب خر خوب را از خر تنبل و پیر تشخیص می دادند و تایید صلاحیت می کردند .

خر های مردم را تومنی سه زار می خریدند و همون خر را چند روز بعد تومنی ده تو من می فروختند .

با عوض کردن یه افسار و پالون و رو نکی و چیزای دیگه.

.......................

یکی از غربتی هایی که خیلی مشهور مردی بود سیه چرده و قدبلند و

ترکه ای به نام اکرم غربت .

زبر وزرنگ تر از همه غربتی ها .با هم رفیق بودیم .چشم راستش پلک پایین پاره شده بود .می گفت تو یچگی تو دعوا با زنجیری که به خر می زدند عاجز کردند یه چشمم را .

....................

گفتم اکرم غربت خر شناس ماهری بود گاهی که می خواستیم صداش را در بیاریم بهش می گفتیم

اکرم کسی هست که بیشتر از تو خرشناس باشه .

با اون چشم سالمش نگاهی مثل عقاب به ما می کرد و و می گفت .

تو این منطقه هیشکی مثل من خر نمی شناسه .

اصلا من خودم (تخم خر ) هستم .

که منظورش اخرین درجه خر شناسی است

..................

همیشه تو فکر بودم که چرا این خر هایی که رعیت ها سوار می شن

اینقدر تنبل هستند و اهسته راه میرن ولی اگه همون خر را یه عربتی بخره

اینقدر تر و فرز می شه و می دود .

...................

نوه اکرم غربت تو کلاس پنجم مدزسه عباس اباد شاگردم بود و همیشه تو نقاشی هاش عکس الاغ و کره الاغ و این چیز ها را می کشید .

یه روز همین طوز که روی میز من داشت نقاشی خودش را که عکس کره خر کوچکی بود زنگ می کرد ازش پرسید چرا این خر های مردنی که از رعیت ها می خرین پیش شما اینقدر زرنگ می شن .

او معما را این جور برام باز کرد که ....

...................

ما هر خری که می خریم تو طویله اش می کنیم و چند نفری با زنجیر به جونش می افتیم و داد و فریاد می کنیم .

این کار را چند بار انجام می دیم .

خر با همه خر گریش می فهمه سرو صدای ما که بلند میشه دنبال او زنجیر هست به همین دلیل سرعت می گیره با صدای ما و می دود .

و این رمز خر شناسی است .

......................

خیابان محمد هلال که احداث شد و زیارت محمد هلال رونقی گرفت اون محوطه ای که کولی ها بودند را خراب کردند و این غربتی ها بیشتر در اطراف محله عباس اباد ساکن شدند و خیلی ها رفتند .

...............

زن های غربتی و کولی از زیبایی بهره ای نداشتند .بیشتر سیه چرده و لاغر بودند و شاید از کمبود مواد غذایی هم رنج می بردند .

بیشتر از طایفه فیوج های جنوب کشور و اطراف شیراز بودند .

ولی در اذربایجان کولی ها بسیار زیبا و هنر مند بودن و همیشه در حال کوچ .

هر شب در کنار اتش می رقصیدند و اواز می خواندند .دز کوه به دنیا می امدند و در کوه زندگی می کردند و در کوه می مردند .

لاله زار

خیابان لاله زار !!!!

.......................................

به قول سعدی در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با چند نفر از دوستان

به خیابان لاله زار رفتیم .

لاله زار سال 52را عرض میکنم .

میدان توپخانه که حالا شده میدان امام خمینی اون روزا روز وحال خوشی داشت

از طرف جنوب خیابان ناصر خسرو و باب همایون که پر بود از مسافر خانه های ارزا ن قیمت برای جوانانی که برای چند روز تفریح به تهران می امدند

و گاراژهای مسافربری مثل تی بی تی و لوان تور و میهن نورد و ....

همه در این دو خیابان

هنوز در تهران ترمینال ساخته نشده بود .

اکثر مغازه های باب همایون لباس فروشی بود و هر کس به فراخور حال

کت وشلواری می خرید و نونوار می شد .

میدان توپخانه و پاساز های اون در تیول مغازه های رادیو ضبط فروشی بود

و دست فروش ها نوار کاست می فروختند .ن اهنگ های روز از خوانندگان کوچه بازاری و حمیرا و مهستی و هایده که در اوج بودند

.............................

تو میدون توپخوونه یه راهرو زیر زمینی بود که ماز زیر خیابون چراغ برق یا امیر کبیر رد می شد تا مردم از خیابون رد نشن

چند تا ساندویچی هم تو این راهرو تونل مانند بود که ادم حظ می کردساندویچسوسیس و کالباسش را بخوره

اخه اون روزا ارمنی ها در شرکت ازورمان سوسیس و کالباس درست می کردند و دله دزدی در کارشون نبود

یه سال در مواد خوراکی دزدی نمی کردند تا در دهه محرم تو هیات محل برای امام حسین

ین شام نذری بدن .

.........................

دم ورودی این تونل دو تا نفر بودند با موتور های قوی تریل

هرکدوم یه عکس رنگی قشنگ از گوگوش یا لیلا فروهر را یه یه تخته فیبر

قشنگ چسبونده بودند و هر ننه قمری پشت موتور می نشست و عکاس

بستگی به علاقه مشتری ماکت عکس گو گوش را ترک مو تور می گذاشت .

و تتق 1!!!!

در چند ثانیه عکس فوری زلفعلی خان در حالی که گو گوش یا لیلا در

ترک موتور ش بود به دستش داده می شد .

خیلی طبیعی و جالب .

تا دیروز تو روستا سوار خر بود و کود به صحرا می برد .

حالا به کمک دوربین پولاروید و یه ماکت گوگوش ترک موتورش بود یا لیلا

..................

و این در زمانی بود که گوگوش از شوهرش جدا شده بود و برای درست کردن حمد و سوره اش با بهروز وثوقی به شمال رفته بود .

و خبر های داغ این قضییه عکس روی جلد مجله جوانان و اطلاعات هفتگی شده بود و ما بد بخت ها هم پیگیر این ماجرا .

..............................

خیابان لاله زار

..........................................

خیابان لاله زار در طرف شمال میدون توپخونه بود .

شلوغ شلوغ و شب زنده دار و بی خواب .

محل تفریح طبقه متوسط و پایین جامعه .

در طرف چپ ده ها سینما و تاتر وجود داشت با فیلم های عامه پسند

و سینما هایی که با یک بلیط دو فیلم نشان می دادند .

و افرادی که جلو هر سینما اسم فیلم ها را جار می زدند و تبلیغ و دعوت

برای دیدن فیلم .

..........................

کوچه معروف برلن هم در این طرف خیابان بود با صدها فروشگاه لباس

و مطب بعضی از پزشکان معروف نتخصص مثل دکتر ناصر شرقی که متخصص پوست بود .

...........................

وچند تاتر که در بین این سینما ها جا خوش کرده بود .

تاتر پارس

تاتر دهقان

و تاتر جامعه باربد

که البته اسم تاتر را یدک می کشیدند .

چون ملغمه ای هفت جوش از هفت هنر بودند .

اواز .رقص .شعبده بازی .تقلید صدا و .......و در اخر نمایش یه عنوان تاتر

و همین طور جلو این تاتر ها هم با صدای بلند جار می زدند و دعوت که

بشتابید .که با دوستان با شنیدن نام هایی که جار زن می برد تاترمان را انتخاب کردیم .تاتر پارس

....................

بشتابید از لحظه ای دیگر ....

بهترین رقاص شرق طاووس ...

ام کلثوم اواز ایران خانم روح پرور .....

بهترین شعبده باز هند ماتمالا گالای....

و تقلید صدا یه وسیله اعجوبه هنر سید کریم ..........

.............................

به داخل رفتیم و روی صندلی هایمان قرار گرفتیم .......

شیره فروش

.

شیره فرو ش ها!!!!!!!

......................

ماجو گوهر خیلی شیر برنج دوست داشت به دو دلیل

اول این که اصلا دندون نداشت تا غذا های سفت را بجود .

دوم خودش می گفت که شیر این بز سرخ که از سید مختص ابادی خریدیم

و خود بز هم سید بود شیرش خیلی لزم داره و چربه و برای شیر برنج خوبه .

..........................

یه کماشدو ن مسی داشت که به قول خودش بیست و پنج شیر می زیخت توش (معادل 375گرم)

خورده بزنج هم از برنج های الک کرده داشتیم می ریخت توش و روی اجاق تو مطبخ .

بعد از ساعتی شیر برنج اماده می شد .

البته ماجو گوهر بعضی وقتا که تعداد زیاد می شد دوپینگ می کرد و

یواشکی مقداری اب می بست تو شیر

................

شیر برنج که اماده می شد نوبت من بود برم تو سرداب و از توی کنده

سوسک شیره را بیارم

......................

شاید بعضی ها ندونند کنده چی هست

اون روزا که یخچال نبود مردم تو سرداب یه اتاقک تو ی زمین حفر می کردند و به شکل یه مکعب وچند تا طاقچه هم اطرافش در می اوردند

گاهی این کنده ها را با کندن کوره ای یه چاه اب خانه وصل می کردند تا خنکی چاه اب به کنده و سرداب سرایت کند .

.....................

سو سک1!!!!

...............

سوسک هم کوزه هایی در ابعاد مختلف بود که داخل اون لعاب داده شده بود و در کوره پخته شده

معمولا شیره را در اون می ریختند و در کنده می گذاشتند تا خنک بماند و خراب نشود .

...............

می پریدم تو سرداب و تو کنده سوسک شیره را در طر فه العینی می

اوردم

ماجو گوهر سهم شیر یرنج هرکدوم از ما را می داد و لی در دادن شیره به ما خساست به خرج می داد

و کمی شیره روی اون می ریخت .همه غر می زدند ولی من چیزی نمی گفتم .

نه این که بلد نبودم و مظلوم .

وقتی ماجو می گفت سوسک را ببر تو کنده سر جاش بذار لب کنده که می رسیدم

چون شراب خواران حرفه ای که شاعران گفته اند

از لب کوزه جرعه ای می خوردم .شیره به جای شراب

................................... شیره فروشان

................

تمام خانواده ها با توجه به وسع مالی خود و مصرف خانواده در سال

شیره می خریدند .

مورد مصرف ان در ارده شیره و در غذا هایی مثل شیر برنج و شامی و

شفته برنج و درست کردن سرکه شیره و.....بود

...............

خرید ان هم بیشتر به صورت غلوم بار یعنی عمده بود .

شیره را به طور عمده از کرجار می اوردند .

ماجو گوهر می گفت در قذیم کرجاری ها شیره را بار الاغ می کردن و از کرجار تا این جا می اوردند و لی بعدا با ماشین می اوردند .

...................

شیره را از کشمش می گرفتند و در خیک هایی که از پوست بز در ست

کرده بودند می ریختند و می اوردند .

خیک ها بستگی به کوچک و بزرگی اون از 20تا 35 کیلو شیره می گرفت

و اونرا مثل مشک به دوش می گرفتند و در اون را با نخی محکم می بستند

کول می گرفتند و به در کوچه ها راه می افتادند و جار می زدند ..

ای شیره دارم .......شیره ....

ما بچه ها گاهی به دنبال اونا راه می افتادیم و دسته جمعی می خوندیم .

کلجاری ....شیزه داری !!!!می زنم بر زیر خیکت که دگه شیره نیاری !!!

.......................

اون روزا که خونه ها همسایه داری بود یه یا الله می گفتند و وارد خونه ها می شدند

خیک شیره را تو ایوون یکی از همسایه ها یا وسط حیاط می ذاشتند و

کم کم سرو کله همسایه ها پیدا می شد .

هر کدوم بادیه یا دیگچه ای می اوردند و شیره می خریدند

ترازویی هم در کار نبود یه دبه کوچک داشتند که می دونستند چقدر شیره می گیره

خریدارها اول شیره را می چشیدند و میزان شیرینی اونو تخمین می زدند و انگشت می زدند تو شیره و می کشیدند و میزان غلظت شیره را می سنجیدند .

.......................

شیره ها را می جوشاندند و بعد در سوسک یا در ظرفی سفالی به نام مرطبونی می ریختند

مرطبونی ظرف دهانه گشادی بود که ارده شیره هم درون ان می ریختند و

جایش در دولاب یا تاقچه کنده بود .

............................

پدرم همیشه سالی دو سه من شیره می خرید و در دیگ می جوشاند و

مقداری از با اون ارده شیره درست می کید و در مرطبونی می ریخت و بقیه شیره هم در سوسک ذخیره در کنده سرداب .

.......................

شیره فروش هایی که به محله ما می اومدند سه نفر بودند .

1قوام شیره فروش

که شیره های خوبی می اورد و معمولا زمستان ها در اران زندگی می کرد دراتاقی که اجاره کرده بود در سرمحله

2//باباخان علیخانی

مرد قد بلندی بود و در هر خانه ای که شیره می فروخت چون نسیه می کردند تا وقت پایین اومدن قالی

بابا خان سواد که نداشت و دفتر و دستکی هم نداشت

در خونه ها هم چوبی بود

به هر کس شیره نسیه می داد بالای چارچوب در خونه اش علامتی مثل با ی بابا می نوشت با مداد

مثلا اگه 4 دبه شیره داده بود 4تا با می نوشت .

و اگر کسی حسابش را می پرداخت ان ها را خط میزد

تا ما مدرسه نرفته بودیم این بنده خدا راحت بود .

ولی وقتی مدرسه رفتیم و بلد شدیم 4کلمه بنویسیم

هر جا به صورت حساب بابا خان در چار چوب در خانه ها می رسیدیم

دست در حسابش می بردیم به این شکل که ...

چون قد ما به صورت حساب ایشان نمی رسید قلاب می گرفتیم

و یه نفر با مداد اون با ها را اضافه می کرد

یا اون ها را خط می زد

خدا می دونه با این کار ما چقدر از شیره های این مرد را مفتی خوردند

و چقدر از مردم پول زیادی دادند یا با اون سر مفدار شیره دعوا کردند .

خدا یا

هم خودت هم باباخان از سر تقصیراتم بگذرید !!!!!

...........................

3//شیره فروش سوم عمو حسن بود که فامیلی اون عبد الهی بود

عمو حسن چند تا پسر داشت که خیک های شیره را کول می گرفتند و

عمو حسن فقط یه دبه کوچک دستش بود و مثل یه فرمانده به اونا دستور می داد

بیشتر از همه شیره می فروخت و بهتر از همه

پدرم مشتری ایشان بود

بعد از عمو حسن پسر ایشان و بعد از او نوه ایشان این نهضت شیره فروشی را ادامه دادند و می دهند

.............

اکنون از شیره فروشان کلجاری فقط نوه عموحسن چراغ پدر بزرگ را روشن نگه داشته و بابا خان و قوام خدا بیامرز چراغشان خاموش است .

باران

سلام حضرت باران

(ای قز یادم د گت مز او گون که ارس چاینا یاقش یاقردی )

.......................

خیلی ها خاطرات بارانی دارند .خودشون می دونند و خدا و اون یکی .

بارون که میاد خاطرات جوانی از دست رفته را با خودش زنده می کنه .

ولی باران با همه لطافت و ظرافتش ابزو داری هم میکند.

قطرات باران و قطره های اشک خاطره های قدیمی .

درود بر خاطرات بارانی

مشهد اردهال

قالی و عشق .یا حضرت سلطانعلی!!!

زهرا سعد ابادی بیدگلی

نزدیک مهر ماه که میشه جمله طلایی که بدون استثنا تو خونواده های ما گفته میشه اینه«بو قالی شویی میاد»
من یاد ندارم کسی بگه بوی ماه مهر و مدرسه و از این اباطیل میاد
یادمه قبلا که وسیله کمتربود باید می رفتیم گاراژ کاشون با کلی بار و وسیله و درخواست های پی در پی مادر که صلوات بفرستید ماشین بیاد.
اصولا بند ناف ما رو با صلوات وختم نخود وبسم الله بریدند.
حالا بعد ده هزار تا صلوات ویا فارس الحجاز ادرکنی یه مینی بوس درب وداغون پیدا میشدٰ،که اگه تا خرخره پر نمیکرد راضی نمیشد و راننده خدانشناس هم با گفتن صلوات بفرستید جا باز میشه مسافر رو یه گوشه کنار جا میداد،نشد نداشت من تو مینی بوس بشینم وپاکت نخوام هرچند دوباره مادر گرام توصیه میکرد «یه بسم الله بگو ودیگه حناق بگیر حرف بزنی بدترمیشی »و من خدا خدا میکردم که کوه «بی سیم» رو ببینم و این یعنی رسیدن!!

در عالم بچگی مراسم قالیشویی برای من به خربزه و اناری که مادر میگرفت و ما بالای کوه هنگام تماشای قالی که هیچ وقت وسط چوب ها ندیدم خلاصه میشد هرچند من همیشه از این چوب ها میترسیدم ومحکم دست مادرم رو میگرفتم که گم نشم ...


اما جذاب ترین قالیشویی برای من سال 55 هست؛زمانی که پدرم بهمراه دوستاش از بیدگل برای دیدن مراسم به مشهد اردهال میره
و تو این هیر و ویر شلوغی پدربزرگ خدابیامرز من رو می بینه و از اونجاییکه اینا غریب بودند پدر بزرگ جناب از روی احسان و کرم دعوتشون میکنه خونه برای استراحت و وقتی بعد از استراحت چشاش رو باز میکنه یه دختر ترگل و ورگل می بینه و بدین گونه یهویی میفته تو دام عاشقی
و مادر اشاره دارند که پدر گرام دیگه پلک نمیزد و یه بند پسر پررو نگاه میکرده و بعد اومده دم حوض و با گفتن «هوا چقدر سردِ و با شنیدن آره اینجا سرد »اولین مکالمه هواشناسی عاشقانه شروع شده...
پدر که دیگه متوجه میشه این دختر این خونه ست دیگه ولکن ماجرا نیس و دم در با گفتن دو دستتونت حنا باشد الهی،بغیر از من اگر همسر بگیری عروسیت عزا باشد الهی مادر رو خیلی شیک و مجلسی تهدید میفرمایند اونم در حد اسید پاشی اون زمون،که باید به پدر فرهیخته احسنت گفت.
پدر با دلی لولی وش مغموم عازم بیدگل میشه و گیر سه پیچ که یا این دختر یا هیچ کس دیگه و برای اولین بار بقول عمه خدا بیامرزم بالا پشت بوم کنار کفتراش نماز میخونه واسه رسیدن به وصال،حالا بماند که مسجدش لنگ نمیشه و وقتی با مخالفت خانواده مواجه میشه با تهدید مادرش که قالیتو آتیش میزنم بعدم خودم، بقیه رو دچار یاس فلسفی میکنه و بدین گونه هم بله رو از خانواده میگیره هم از مادرم «طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف»

و الان که در آستانه چهلمین سالگرد ازدواجشون هستند من هنوز این عشق و دلدادگی رو بخصوص از جانب پدر می بینم عشقتون جاویدان
+داستان وصال پدر و مادرتون رو بررسی کنید جالبه
+مراسم قالیشویی مشهد اردهال،هر ساله دومین جمعه مهر می باشد.

دختر هابیل

ازدواج

طرح تشویق جوانان به ازدواج !!!

هورا!!!!!!

بدو جانم تا گرون تر نشده

..........

در تمام منابر و برنامه های رادیو تلویزیو نی برای ازدواج تبلیغ می کنند .

و میگن ازدواج دین را تکمیل می کنه و چه چه و به به و قس علیهذا .....

مرتب فزیاد می زنن که سن ازدواج بالا رفته .

کشور پر شده از پسران و دختران مجرد .

....................

ماجو گوهر می گفت ....

تو میدون حاجی امین یه نفر بود به نام محمد سلطون علی 60 سال پیش هفته ای یه بار با چند تا قاطر بار می برد قم و از اون جا چیز هایی می اورد

پیله ور بود .

حتما سوتک های گلی قدیمی را دیده این که از قم سو غات می اوردن .

ما جو گوهر می گفت قاطر هاش را که بار می کرد و اماده رفتن هز کسی می اومد و به محمد سلطونعلی می گفت از قم برام پسرم یه سوتک گلی بیار و اونم جواب می داد چشم .

و برای هیچ کدوم نمی خرید .

ولی یه پیر زن اومد و یه ده شاهی از گوشه چارقدش بیرون اورد و داد بهش و گفت .

(ای سوتک نووم را ها گه ابو ) یعنی یه سوتک برای نوه ام بگیر و بیا .

محمد سلطونعلی بهش گفت (خاطرد جمع به .سودک ته صدا کمه گه )

یعنی خاطرت جمع باشه سوتک تو صدا خواهد کرد .

..............

جناب دولت علیه .

.........

سیاست اون پیرزن برای نوه اش از تو بیشتر بود ده شاهی را داد و سوتک نوه اش صدا کرد .

شنیده بودیم از اب کره می گیرند .

یه عده نشسته اند و فقط فکر می کنند چطور میشه این ملت را دوشید .

از تولد تا توی قبر در محمد هلال .

...........................

خجالت نمی کشید عوض این که وقتی برای کلاس اموزش ازدواج و ازمایش میان عوض این که اونا را تشویق کنید و هدیه ای به عنوان تبریک

ازدواج بدین برای دو نفر 90/000هزار تومان برای ازمایش و اون کلاس ها می گیرین .

....................

اخه این چه تشویقی است برای ازدواج جوان ها که فقط برای ثبت ازدواج

250/000تومان پول بی زبون می گیرین برای ثبت ازدواج .

اخه این ثبت چه خرجی روی دست دولت می ذاره .

اول فکر کردم این پول را دفتر دار هپل هپو می کنه ولی طفلکی می گفت فقط 20هزار تومنش را ما می گیریم و بقیه به خزانه دولت وارد میشه .

...........

زمان شاه تو حسینیه سر محله چند کار انجام می گرفت .

مردم قالیشون که پایین می اومد می اوردند اونجا پاک می کردند .

محل بازی بریک و خر خرکه و بازی سر گذاشتنی و بازی گلی هم بود .

یه کار فرهنگی هم انجام می گرفت .

قمار بازی .

جوون ها جمع می شدند و بازی می کردند و ما بچه ها تماشا .

همیشه هم تا اخر بازی دعوا می شد و می ریختند تو بازی .

برای ما بچه ها هم وقت شکار می شد از تو دست و پای اونا یه دوزاری یا پنج زاری کش می رفتیم و فوری می رفتیم دکون میرزا محمد خدا بیامرز

و فالوده بستنی می خوردیم و ....

قند دزدی چقدر شیرین است .!!!!

جناب دولت هم کنار ایستاده و منتظر هست کی یه جوون بدبخت قصد ازدواج داره .

بریزه تو بازی و سهم خودش را بر داره

و از چند جا تا می تونه اونو بدوشه .

میگن جناب غاز تو اب تخم می کنه میاد تو خشکی دنبالش می گرده .

حالا تخم های دولت کجا هست و کجا تخم میکنه به ما مربوط نیست نمی دونیم ولی از جوون های ما می گیره .

به قول قدیمی ها بیلش کردو دیگران می ره !!!!

.....................

چقدر خوبه از جعفر خلاقی جنب دارو خانه جعفری .

خیرالله تو میدون امام .

ابوالفضل پسر خواهر جعفر خلاقی تو سه راه معین اباد سیاست تشویقی را دولت یاد بگیره .

میوه که اوردند تا دوساعت هر کی سوا کرد وخرید خرید .بعد قیمت را نصف می کنند و تو پاکت های 5 کیلویی سر یه ساعت همه را می می فروشند

هم مردم راضی هم جعفر خلاقی راضی و میره سر وقت گاو صندوقش که یه پیت هفده کیلویی خالی روغن هست و هی پول می شمره و هی می شمره و نیشش با اون سبیل های پهنش باز و باز تر میشه .

موی پریشان

\پلی به گذشته

ﺷﻬﺮ ﭘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ، ﻓﻘﻂ

ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺑﺎﺩ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ....

استاد

نه چرو ته روشه نیووه درده !

الهی یید به استاد

.....................

خونه ما تو سبزه میدان درست همسایه دشت مسعود اباد بود .

کوچه ما مسیر رفت و اومد این رعیت ها بود که با خر های زردیه و کود به دشت وارد می شدند و در برگشت علف یا چیزای دیگه به خونه می بردند

و همه دهی حرف می زدند با هم .

.......................

ماجو گوهر و بابا بزرگ علی اکبر هم تو خونه با پدرم همیشه دهی حرف می زدند و خیلی کم فارسی بلد بودند .

همسایه ها و دوستای ماجو گوهر هم همین طور .

................

خدا هر چی ازدادن معرفت و ادب به من خساست به خرج داد در فضولی و کییوزی دست و دلبازی کرد و جبران کرد .

ذاتا فضول و کییوز بوده و هستم و ناارام .

نخود هر اشی و هر جا حاضر ولی در موقع لزوم و خطر بلدم جیم فنگ بشم .

...............

به خاطر همین خصیصه کییوزی وقتی بچه ها و دوستام داشتند بازی می کردند تو میدان گاهی سرمحله من پیش پیر مرد ها می نشستم و به حزف زدن اونا دقت می کردم و کلمه های دهی یاد می گرفتم .

یا تو دشت مسعود اباد می رفتم تالار علی دشتبون ظهر که رعیت ها برای خوردن ناهار جمع می شدند پیش اونا می نشستم و از حرف زدن اونا لذت می بردم و چند کلمه یاد می کردم .

یه وقتایی حرف های منکراتی می زدند و از (شو ادین چه کمیم کر )می گفتند

و با اشاره به من که این بچه (زبون دهی نذونه )با این حرف ها می گفتند و می خندیدند .

.................

همیشه تو محله وشاد دم دکون عابد رعیت چند پیر مرد رعیت نشسته بودند و بین همه علی اکبر بابا با شیرین زبونی و طنز های جالب شیرین زبونی می کرد .

الته همه با زبون دهی اصیل .

الان تو اران ما فقط عده ای از پیر مردان و پیرزنان هستند تو این محله که با این گویش حرف می زنند

و در بیدگل هم عده ای در سلمقان و دربریگ و مختص اباد عزیز .

..............

چند سالی هم با خدا بیامرز سید رضا سبحانی تو کوه و کویر جمعه ها با هم بودیم و چقدر در تکلم به این زبان تبحر داشت .و با هم با این گویش حرف می زدیم .

....................

دوسال پیش به عنوان معلم کلاس چهارم در علی اباد فخره در بدو ورود به کلاس با منظزه جالبی مواجه شدم .

کلاس مختلط بود چند دختر و پسر .

وارد که شدم ردیف دختر ها مکالمه دو تا دختر ها برام جالب بود .

(نه معلم بی کیه بمده سر کلاس هم .کیوویه نه )

این معلم کی هست اومده سر کلاس ما ..کجایی هست

جواب دادم .

(مه جعفر سحابیو یور سرمحل ارو دووی چه کری )

من جعفر سحابی هستم بچه سرمحله اران می خواهید چه کنید .

همه تعجب کردند و پرسیدند زبون ما را از کجا می دونید که گفتم ما هم در بعضی از محله ها هنوز به این زبان حرف می زنیم .

و جالب این که همه مردم این منطقه از کوچک و بزرگ به این زبان حرف می زنند .و این زبان در این منطقه زنده است .

..................

استاد علیجان زاده معلم کلاس دوم ابتدایی بنده بود در دبستان بو نصر شیبانی .

بسیار جوان و شیک پوش با لباس هایی عالی و اتو کشیده با کراوات و کفش های چرمی واکس خورده .با ریشی تراشیدهو صورتی سه تیغه و مو هایی بسیار زیبا و بلند .

از تمام معلمان مدرسه رشید تر و شیک تر .

در کلاس با ابهت و با کلماتی رسا تدر یس می فرمودند و به خط ما خیلی حساس .

...................

بر خود واجب می دانم به عنوان شاگردی کوچک بر دستان این معلم بزرگوار بوسه بزنم .

و به عنوان استادی تلاشگر و احیا کننده این گویش به احترام ایشان بایستم و به ایشان تعظیم کنم

اگر همت ایشان در جمع اوری این گویش و دستورزبان نمی بود

نه از تاک نشانی میماند و نه از تاک نشان .!!!!!

..........................

استاد علیجان زاده

دسسد درد نکره .خوج نه همت و زحمته که چی سال به کشاده

مه به سهم خوام اوشم تشکر اکرو .حقو حوالد ور خدا اوچ یا نشه .

الهی یید به و هم خاد هم یوروند سالم بی.

خدا نیادار ته به .

.................

از سرکار خانم مسیبی به خاطر مصاحبه جالبی که در ای بی نیوز با استاد انجام داده بودند و جرقه ای شد برای نوشتن این پست و از هنر مند نوجوان اقای مرتضی رئیسی که بدون استیذان از ایشان از عکس های جالب ایشان استفاده کردم تشکر می کنم .