مرگ حاج محسن

مرگ حاج مو سن !!!!!( 1 )
...............
اسمش محسن بود ولی در ترکی محسن را موسن تلفظ می کنند و تنها کسی بود که تو ابادی مکه رفته بود و بهش می گفتن حاج موسن .
.......................
پیر مردی 80 ساله و خوش مشرب که خیلی زمین و دام داشت
ریشی سفید و اهل نماز و روزه
اون هم در دهی که به زحمت اسلام وارد اونجا شده بود
نصف مردم هم که ارمنی بودند و مراسم خودشون را داشتند
تک و توکی از مردم نماز می خوندن و از دین و مذهب بی خبر .
نه ماه از سال زیر برف مدفون و از همه جا بی خبر.
اگه یه نفر می مرد مش مطلب پسر حاج موسن که چند کلمه سواد داشت وکتاب مفاتیح .که اگه اون مفاتیح نبود باید مرده را همین جور چالش می کردن .من هم که نه بلد بودم و نه اهل این خلاف ها
مفاتیح مثل جگر زلیخا تکه پاره بود .یه چیزایی به عنوان نماز میت و بعد دعا می خوند و بیا تماشا کن که یه ترک به اون لهجه غلیظ بخواد دعایی با زبان عربی بخونه
ببین چی پیش می اد .ادم عوض گریه بر مرده نیشش تا بنا گوش باز می شد .
.........................
پای هیچ ملا و اخوندی به اون ده نرسیده بود .
فقط سال دوم و اخرکه اونجا بودم یه ملا اومد اونجا .
فکر نکنم سوادی داشت یه خورده از مش مطلب بهتر بلد بود
ولی لباس اخوندی او برای مردم جالب و گیرا و احترام بر انگیز بود
درست مثل خودم که وقتی لباس ارتشی و سپاهی را می پوشیدم و
اون کلاه لگنی با اون نشان شاهنشاهی را سر می ذاشتم
و کراوات مشکی می بستم
بیچاره ها فکر می کردند که نماینده مستقیم اریامهر هستم با اون لباس غلط انداز
نمی دونستند که حبری نیست
همون جعفر پسر کریم و نبیره ما جو گوهر است و بچه خاک پاک سرمحله
محرم بود و چند شب اومد تو مسجد ابادی
یه روز رفتم ببینم چه خبر هست
دیدم نماز جماعت برا شون بر پا کرده ولی چند نفری که پشت سرش وایسادن
اخوند در سجده بود و چند نفر داشتند حمد و سوره می خوندند و چند نفر هم در رکوع بودند .
و هر یک سازی می زدند
تقصیری هم نداشتند بیچاره ها همش دنبال گاو و گوسفند بودند و زراعت
مسجد و محراب و اخوند ندیده بودند .
اخوند چند شب هم مردم را جمع کرد و ذکر مصیبت و اشکی از مردم گرفت
و زوز اخر که می خواست از ده بره هر کدام از خانواده ها عوض پول یک بزه یابزغاله
بهش دادن عوض روضه خوندن .
............................
اخوند از جلو و ده بیست تا بره و بزغاله از پشت سر
چون چوپانی بلد نبود و نمی تونست این گله کوچک را هدایت کنه و راه ببره تا ده بالایی
یه نفر داوطلب شد کمکش کنه و ملا و گله کوچک اونو تا ده بالایی ببره
...........................
اونی دنبال گله و ملا رفته بود بعد از برگشت تعریف می کرد که وقتی به قهوه خانه ده بالایی رسیدیم چند تا دلال و چوبدار اونجا بودن و گله جناب ملا را یک جا و چکی خریدند و پولش را جرینگی دادند و اونو از شر گله رها کردند و پولش را گذاشت تو جیب لباده و رفت توی ده برا ی روضه خونی و
گله ای دیگر !!!!
...................................
به قول حیدر عنایتی
و اما بعد ...............
........
حاج محسن خیلی منو دوست داشت و زود به زود منو دعوت می کزد خونه اش.
زنش مرده بود سالها پیش و مش مطلب و دوتا عروس هاش توی اون خونه بودند
و با هم زندگی می کردند و عروس اولی که سه تا بچه داشت و حسین پسرش شاگرد خودم بود و پسر دوم بچه نداشتند و اون خان پسر در تهران گارسون یه هنل بود و سالی چند بار چند روز به ده سر می زد .
................................
شب هایی که می رفتم خونه حاج محسن شام و شور درست حسابی بود و شکمی از عزا در می اوردم و بعد از شام نوبت دو تا چیز می زسید که عذابم می داد .
اول تعریف مکه رفتن خودش را می کرد از حرکت کردن از ده تا مکه رفتن و
و بر گشتن به ترکی و چند تا کلمه فارسی هم قاطی اون میکرد
البته من ترکی حرف زدن را خوب یاد گرفته بودم و حالا دیگه قصه مکه اونو از بر بودم .
نکته جالب همیشه در حین حرف زدن دندان مصنوعی بالایی مثل سقفی که فرود بیاد می افتاد پایین
حاجی دو باره دندان را در جای خودش در سقف دهان محکم می کرد و ادامه تعریف
........................
برنامه بعدی یه دوربین مانندی اورده بود از مکه
که دوتا چشم ها را می ذاشتی روش و یه شاسی را فشار می دادی
عکس هایی از مکه و حرم پیغمبر را نشونت می داد
همیشه و هر شب بزنامه اش بود و به زور باید در عوض شام مفتی که خوردم این دو برنامه را ببینم .
.................
کارش هم که با دوربین تموم می شد مثل مار گیر ها که بعد از نمایش
مار ها را در جعبه میذارن و درجعبه را محکم می بندند
دوربین را در کیسه ای مخملی می ذاشت و درش را بانخی محکم می یبست و در صندوقی که نزدیکش بود جای می داد تا شبی دیگر
و شامی مفتی دیگر و تکرار این دو برنامه ....
..................
ا
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ ساعت






























.












ﺷﻬﺮ ﭘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ، ﻓﻘﻂ

