2222

خان سرمحله

تقدیم به ابوالقضل دست پاک

.....................

حسن خان

...................

نمیدونم تو شناسنامه اش هم خان نوشته شده یا نه ولی ما از بچگی بهش می گفتیم حسن خان .حالاهمه به این اسم صداش می کنن

تقریبا هم سن و سال من هست و تو سرمحله هم بازی بودیم

......................

خو نه اونا وسطای شلوعترین کوچه سرمجله بود خونه ای با شش هفت همسایه همه عیالوار و همه یه اتاق کوچک که هم توش زندگی می کردند و هم قالی می بافتند .

پدر حسن خان هم کشاورزی داشت و هم به عنوان عمله در کار کشاورزی کار می کرد برای رعیت ها درست مثل پدر بزرگ من .

مادر حسن خان قالی باف بود مثل مادر من .

........................

مادر حسن خان خیلی تمیز و مرتب بود و همون یه اتاقی که داشتند از تمیزی و نظافت برق می زد .

بساط سماور و استکان و قوری برای چای ادمو مشتاق یه چایی می کرد که از دست مادر حسن خان چایی بنوشه .

همه چیز به جای خودش مرتب و منظم بود و بزرگ می شدیم تا این که .....

................

کم کم تفاوت حسن خان با بچه ها مشخص می شد .

ما بچه ها شلوغ و نترس و اهل دعوا و گاهی کتک کاری ولی حسن خان گوشه گیر و کمتر تو بازی های اون روز ما بچه ها شرکت می کرد .

بیشتر گوشه ای می ایستاد و بازی های خشن ما را تماشا می کرد .

البته هیچ وقت بچه ها با هاش مشکلی نداشتن و حسن خان هم با بچه ها

...........................

ولی این تفاوت ها از چشم تیز بین پدر و مادر حسن خان دور نماند

حسن خان از تظر فکری نمی تونست پا به پای بچه ها حرکت کنه .

البته هیچ وقت کار نا معقولی انجام نمی داد ولی در رشد عقلی و فکری نسبت به بقیه کند تر بود

و این پدر حسن خان را ازار می داد .

در جامعه ای که داشتن پسر در خانواده خیلی اهمیت داشت .

پدر حسن خان حس می کرد پسرش نمی تونه هم پای بچه های دیگه بازی کند حرافی کند و در تعاملات اجتماعی شرکت کند .

......................

اون روزا تو حسینیه سرمحله کار های فرهنگی زیادی انجام می شد

یکی از اون کار ها بازی قمار بود که تو حسینیه انجام می شد به این ترتیب که چند نفر جمع می شدند و یه نوع بازی می کردند به اسم مادر بچه ای

یه نوع قمار بود و با برد و باخت .

ما بچه ها با حوصله دور اونا جمع می شدیم شاید بیش از یه ساعت طول می کشید که با هم دعواشون می شد و می ریختند تو بازی

و پول ها را می خواستند بر دارند و وقت شکار ما می شد .

از زیر دست و پای اونا یه دوزاری یا پنج زاری کش می رقتیم و فوری می پریدیم دکون میرزا محمد تبدیل به فالوده یا بستنی می کردیم .

ولی حسن خان همین جور یه گوشه ساکت و ارام ایستاده بود و در این دزدی و چپاول ما شرکت نمی کرد .

......................

حسن خان نتونست تو مدرسه درس بخونه بهره هوشی پایین در یاد گیری درس و اذیت بچه ها

به مادرش در قالی باقی کمک می کرد و شده بود یه قالی باف خیلی ماهر

کار های خونه وبعضی از خرید ها را برای خونه انجام می داد .

.................

از همون کودکی به مسجد و روضه و هیات علاقه عجیبی داشت و دارد

مشتری پر و پا قرص نماز جماعت بود و هست

به مرحوم شیداییان علاقه خاصی داشت و در نماز جماعتش شرکت می کرد .

دهه محرم تو سرمحله از اول تا اخر پای روضه ها می نشیند و اگر شام هم در کار باشه یه شام می گیره و می بره خونه .

دنبال هیات سرمحله هم از اول تا اخر سینه می زنه

......................

الان تمام روضه خونی ها و دعا ها را میدونه کجا و در چه شبی برگزار میشه .

تمام تشییع جنازه ها و ختم اونا را حتما شرکت می کنه .

..........................

تو یکی از روضه ها مداح وقتی میگه اماده باشین می خوام الان بریم کربلا

حسن خان بلند میشه و ازش می پرسن کجا می ری ؟

میگه من به مادرم نگفتم خبر نداره می خوام بریم کربلا میرم بهش بگم .

.................

یه روز ترک موتور من نشست از بیدگل می اومدم سر محله که پیاده اش کردم چند قدم رفت و برگشت و گفت .

پسر عمو کریم !!!

من ترک موتور همه کس همه کس نمی نشینم تو رفیق قدیمی من هستی سوار شدم .

....................

پدر حسن خان سال هاست مرحوم شده و با مادر زندگی می کرد .

مادری که چقدر حسن خان را دوست داشت و از هر نظر مواظب او بود

تمیزی و نظافت حسن خان مدیون مادر فوق العاده حساس به تمیزی و نظافت می باشد

مادرش هم چند سال پیش فوت کزده و تنها در خانه پدری زندگی می کنه

دو خواهر داره که خیلی مواظبش هستند خیلی و یک برادر که تکنسین ابیهوشی اتاق قلب هست و دز تهران زندگی می کنه و چقدر به حسن خان علاقه داره .و از هر نظر به حسن خان رسیدگی می کنه .

حسن خان یه ازدواج نا موفق هم داشت .

.................

اخرین باری که حسن خان را دیدم تو یه مجلس ختم بود مسجد وشاد

پیشم نشست و پرسید تو پسر عمو کریم نیستی ؟؟؟

جعفر اسمت هست خدا بیامرزه پدر و مادرت را .

گفتم چه می کنی حسن خان !!!

گفت خدا عوض بده به برادرم ابوالفضل

می دونی دکتر هست ؟؟

گفتم اره حسن خان .

گفت یه زن خیلی خوب و مهربان داره با دو تا دختر .

خیلی با من خوب هستن .

خدا کنه یه پسر هم خدا بهشون بده .

جوان هستند حتما خدا بهشون می ده !!!

این جمله را از صمیم دل می گفت .

گفتم حتما .

نگاهی از سر التماس به اسمان کرد .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 23:17 توسط جعفر سحابی | نظرات

000000

قار یاقیندا !!

......................

سلام انالی انا

نجور سن ؟

سیری اوردان نه الیپ؟

..................

نه وار نه یوخ ؟

اوردان یاخچی سیز حتما .

گدن گون بی از قار یاقردی .

یادم دا دی قار یاقردن سیری نن گدیک باغا

سیری شراب خمره لرین باخردی .بیر دفه سرکه اولماسا

گدن گلن ده منه دانشیر دی .نه وخ خدمتمی تمام اولوپ

انالی جان

منیم طرفینده سیری سلام یتیر گین

ده گین سیری ه الله ده استیرم تزدن گلیم سیز یانووا »

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 16:31 توسط جعفر سحابی | نظرات

....

گاو سیاه سید مخص ابادی!!

از سرمحله و از خونه همسایه داری اومدیم خونه ای که تو سبزه میدان ساخته بودیم

خونه ای بسیار بزرگ و حدود 700متر مربع

باغچه که نه باغی پدرم درست کرده بود تو این خونه و با اب مسعود اباد اب میکرد و همه جور دار و درخت و کشت و زرعی

مخصوصا درخت انار و انگور و انجیر .تالار بندی کرده بود در خت انگور ها را روی تالار ریخته بود

پیاز و ریحون و نعنا و چغندر و شلغم و کلم همه ساله می کاشت

..............................

چند سال بعد حوضی بزرگ و پمپی که در چاه گذاشت این باغچه بزرگ را ابیاری م

ی کرد

تا این که یه دوست پدرم تو رگ و پوست پدر افتاد که .

کریم یه گاو خوب تو مختصاباد سراغ دارم بیا بخر و این همه اب وعلف داری بهش بده

........................

با پدر و دوستش رفتیم محله مختصاباد بیدگل

یه سیدی بود با شال و کلاه و کمربند و شال سبز

خلاصه ست سبز کرده بود مثل فتنه گران فتنه ی سبز

چند تا گاو داشت که از هر کدام تعریف تمجید که جقدر شیر میدن و چقدر شیر اونا

چرب هست و لزم داره .

خلاصه ازز بین 4گاو گاوی سیاه انتخاب و قرعه خرید و ورود اون به سر محله اران

صادر شد

افسار گاو را پدرم گرفت و سلانه سلانه به طرف خانه حرکت کردیم .

گاو مثل این که تمایل نداشت از مخصاباد بیاد سرمحله

نافرمانی می کرد و با سختی بالاخره به خانه اوردیم

طویله ای تمیز و نو ساز و اخوری پر و پیمان

..................................

روز دیگه ماجو گو هر یه بادیه ور داشت و رفتیم شیر بدو شیم بار اول

گاو چموش بازی در اورد و ماجو گوهر مقداری شیر دوشید در حالی که افسار

گاو را محکم من و پدرم نگه داشته بودیم

و در اخر کار یه لگد به ماجو گوهر زد و به بادیه شیر

شیر ریخت و ماجو گوهر به زبان دهی چند فحش و نفرین حواله گاو کرد و به پدرم گفت .

کریم

ای چه ته واجو .نه گا گا نهه.به درد نه گنه

جل له بشه پشه ده

یعنی این گاو گاو نیست برو پسش ده تا زوده

به درد نمی خوره .

........................................................

رفتیم خونه سید و گله گذاری از بی ادبی گاو

سید گفت تا حالا من گاوی به این گاوی ندیده ام

شاید جاش عوض شده و جا به جا شده و شما را نمی شناسه

و در ضمن ابستن است و ممکن است شیرش کمتر از این هم بشه

انشالله به حق جدم خوب میشه یه چیزی مثلثی شکل پارچه ای به پدرم داد

و گفت

این دعا را به پیشونی گاو ببند

حتما اروم میشه و دیگه لگد و شاخ نمی زنه.

........................................................

اومدیم خونه و اون دعا را به شاخ گاو بستیم

ولی گاو ادم نشد که نشد

هم شاخ می زد و هم لگد .ماجو گوهر که از ترس دیگه دورش نمی رفت

پدرم هم منو مجبور می کرد افسار گاو را نگه دارم تا شیرش را بدوشه

پدرم که درست بلد نبود شیر بدوشه گاو هم به من چشم غره میرفت و با هزار مکافات یه کیلو شیر می دو شیدیم

که اون هم کم کمک کم و شد و خشکید .

................................

برای گاو هتلی شده بود و هی می خورد و به ریش ما می خندید

ولی ما به حساب این که چند ماه دیگه می زاد خنده هاش را زیر سبیل می گرفتیم

و چیری نمی گفتیم

........................................

روز واقعه رسید

جنب و جوشی پیدا شد

بله گاو ما در استانه زاییدن و مادر شدن بود

کلاس دوم ابتدایی بودم

صبح که می خواستم به مدرسه برم ماجو گوهر را دیدم که تو اجاق دیگی بر پا کرده و اش می پزد

گفتم چرا حالا اش می پزی

گفت گاو زاییده دارم براش شولی ارد می پزم تا اندرو نش گرم بشه

سری به طویله ی مبارک زدم

گاو سیاه فارغ شده و یه گوساله ابلق زاییده بود

که داشت از پستان مامانش شیر می خورد

..............................................

تماشای گاو و گوساله منو از رفتن به مدرسه باز داشت و وقتی رسیدم در مدرسه بچه ها سر صف بودند و اول صبحی چند تا شلاق برای دیر اومدن خوردم .

اینم شد شیرینی گوساله دار شدن ما .

.......................................

ظهر که به خونه اومدم از حرف های ماجو گوهر و پدرم فهمیدم که گوساله مریض هست و در ست شیر نمی خوره .

و روز دیگه گوساله مرد .

خانم گاو هی می اومد گو ساله را بو می کرد و میرفت و دو باره بر می گشت

نمی ذاشت کسی ازش شیر بدوشه

با متخصصین امر گاو داری یعنی خبرگان امر گاو مشورت شد و نتیجه ان که .

.....................

اگر گوساله نباشد گاو شیر نحواهد داد.

گوساله مرده را هم نمیشد در خانه نگه داشت

در نتیجه لاشه ی گو ساله را از پوستش در اوردند غیر از سر گوساله

داخل پوست رااز کاه کردند و پیش اخور گذاشتند .

گاو چند بار این گوساله مصنوعی را بو کرد و فهمید چه خبر است .

و دیگر دور ان نرفت

..................................................

این گاو واقعا گاو بود و گاو خری نبود .خر نشد که کلاه سرش بره

گاو عاقلی بود

.............................

خلاصه بعد از چند روز دو باره گاو را به ان سید مخصابادی فروختیم به ثمن بخس

و از گاو داری رفتیم که رفتیم .

...............................

فقط چیزی که از ان گاو برای ما ماند ان دعای سبز رنگ بود

که یک روز از سر کنجکاوی ان را پاره کردم و در داخل ان یک کاغذ با حطی کج . معوج

و نا خوانا یافتم .

..........................................

شاید اگر دعا نویس باخطی خوب دعا را نوشته بود فرشتگان مسئول اجابت دعا ان را می توانستند بخوانند

و گاو ما گوساله اش نمی مرد و ما متضرر .!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 21:45 توسط جعفر سحابی | نظرات

...

مافیای پشگل

..........................................

.........

براتون گفتم که میدان گاه سر محله تابستون و زمستون

پر بود از شتر هایی که هیزم یا زغال یا هندوانه می

اوردند

و غیر از این چیزها محصول جانبی هم داشتند که ارزش

افزوده ی ان ها بود به نام پشگل

......................................

چون سوخت برای اجاق ها و تنور برای پخت نان لازم

بود اکثر بچه ها صبح که می شد سطلی به دست ان

ها داده میشد تا در کوچه هایی که به دشت ها منتهی

میشد و الاغ ها گذر کرده بودند پشگل ها را جمع می

کردند و در گوشه ی خانه انبار می کردند .

.........................

و اما پشگل شتر های سرمحله را هر بچه ای نمی

توانست صاحب شود بلکه در تیول چند بچه ی گردن

کلفتی بود که باندی مافیایی داشتند

البته از رانت فامیل بودن با شتر دارها یا اشنایی

پدرانشان با ساربانان غریب استفاده می کردند .

......................

هر کدام سطلی کوچک حلبی داشتند

و شتر ها را بین خود تقسیم می کردند و مترصد

کارگشایی شتران

با چشمان تیز بین شتران را زیر نظر داشتند و در این کار

تخصص پیدا کرده بودند و از حالات ورفتار شتران

تشخیص می دادند موقع اجابت مزاج شتران را

....................

گاه گاهی با بلند کردن دم شتران لحظه ی مزد گرفتن

خود را نزدیک می دیدند و سطل را به ماتحت شتر می

چسباندند و محصول را بدون واسطه از خط تولید تحویل

می گرفتند و با گردنی افراشته ازغرور به خانه می بردند

و احدی دیگر از بچه های محل حق استفاده و بر داشت

از این پشگل ها را نداشتند .

البته گاه گاهی بین ان ها سر این کار دعوا می شد که

مثل مافیا پدر خوانده هایشان ان ها را اشتی می دادند.

...............................

الان هم ان مافیای پشگل هستند و در محله به هر

شکلی با هم رقابت می کنند نه سر شتر و پشگل

بر سر ریاست محل و اوج رقابت ان ها در ماه محرم و

و هیات

دیگر سطل پشگل دستشان نیست

همه از قبل دولت محمود خان میلیاردر شده اند و صاحب

صنایع

......................

اونا یادشون رفته که کی بودند و چه کاره بودند

ولی ما یه چیزایی یادمون هست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 23:54 توسط جعفر سحابی | نظرات

...............................

میرزا محمد ! حلوایی حاج مومن !

بعد از دکان نونوایی علی حج اقا دکان حلوایی مومن بود

مغازه ای بزرگ که اخر دکان بساط گرفتن روغن از کنجد بود کنجد را روی سنگی مدور می ریختند و قاطری که بهش چشم بند زده بودند دور سنگ می گشت و کنجد تبدیل به ارده میشد

از این ارده ها حلوا ارده درست می کردند و در پیت های حلبی که نصف کرده بودند می ریختند و برای فروش اماده

بایه کارد بلند هم حلوا را می بریدند و روی یه تکه کاغذ به مردم می فروختند

گاهی هم حلوا کنجد درست می کردند و مثل نان روی هم می چیدند ودر پیشخوان می ذاشتند برای فروش

روبروی حلوایی دکان حاجی مم صادق بود

بقالی پیر مرد با عینکی ته استکانی و چهره ای سرخ وسفید و شاداب

فقط از چیز های اون بیسکویت ویتانا و شکلات های مینو یادمه که تو شیشه های دهانه گشادی ریخته بود و ما بچه ها هروقت به پولی می رسیدیم شش تا یه قرون می خریدیم .

............................

بعددکان قصابی اوسامیرزا قصاب بود که همیشه یه نصف لاشه ی گوسفند جلو مغازه ش اویزون بود که هزار تا مگس و زنبور دورش جولان می دادن .

می رسیدیم به مغازه میرزا محمد محبوبی

مرد خوش اخلاق و مهربان که فالوده برفی می فروخت و برف را براش از

کوه های خنب ودره می اوردند و خودش نشاسته درست می کرد

نشاسته را می پخت و در ظرفی که سوراخ سوراخ بود می ریخت

با یه چوبی که مثل یه گوشت کوب بزرگ بود فشار می اورد و نشاسته در ظرف اب سردی که زیر ان بود جمع می شد

خلاصه با اون نشاسته و شربتی که خودش می پخت و برف فالوده ای درست می کرد و دست مشتری می داد که ادم حظ می کرد .

میرزا محمد بستنی هم درست می کرد توی ظرفی فلزی که داخل بشگه ای چوبی پر از یخ قرار داشت و با دست انقدر می چرخوند تا بستنی در بدنه ظرف فلزی درست می شد و با قاشق داخل نان مخصوص میذاشت و دست مشتری میداد

.....................................

وا ما

چیزی که باعث شد میرزا محمد را بیشتر روز ها ببینم خرید فلاسک یخ در خانه ما بود

پدرم یه فلاسک یخ از بازار خریده بود و کاسه ای دستم داد و سی شاهی پول و رفتم دکون میرزا محمد

ایشان هر روز چند قالب یخ از کاشان می اورد و در گوشه میذاشت و یه گونی کلفت کنفی روش می کشید

و با یه وسیله فلزی مخصوص یخ را می شکست و میداد دست ما

تو خونه هم پدرم با یه قند شکن یخ را تکه تکه می کرد و در فلاسک می ریخت

البته گاهی هم یه جور یخ می اورد از یخچال های سنتی که همه جک و جانوری توش پیدا میشد حتی پشگل بز و گوسفند که پدرم سفارش می کرد از اون یخ ها نخرم.

........................

چند بار ماجو گوهر دوک چرخش که می شکست پولم میداد تو میدون بزرگ از مغازه خراطی اوسا حبیب براش دوک بخرم و یک قرون هم مزد دست به من می داد که صرف خرید فالوده یا بستنی از میرزا محمد می کردم .

........................

و در زمستان اون سال هم بایک قران مزد دوک خریدن برای ماجو گوهر

حلوا کنجد خریدم اومدم لب حسینیه سرمحله جای شما خالی شکمی از عزا در اوردم

..............

دیروز رفته بودم مغازه علی حج اقا نون سنگک خریدم خودش نبود.

حاج مم صادق نبود

اوسا میرزا قصاب نبود

میرزا محمد نبود

حاجی مومن حلوایی نبود

.............................

خدا همه را بیامرزد

حسینیه قدیمی سرمحله هم نبود !!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 0:4 توسط جعفر سحابی | نظرات

...

اوسسا مندقا پالاندوز !!!!

بیشتر مردم اران و بیدگل اون روزا کشاورز بودند و وسیله حمل ونقل به دشت و صحرا الاغ یا خودمونی بگم خر!!!!!!!!!!!1

بالاخره الاغ ها هم مثل ادم ها لبا س هاشو ن پاره می شد و احتیاج به تعمیر داشت

یا الاغی دوران نو جوانی و کودکی و کره خری را تموم می کرد و به جر گه و دسته ی خران می پیوست و بالغ می شد و باید لباسی از جنس پالان

برایش تهیه شود و رسما در جرگه ی خران وارد شود

و طی مراسم خاصی رسماپالان گذاری شود تا مردم به عنوان الاغ کامل او را به رسمیت بشناسند.

..........................................

این جا بود که به دنبال خیاط مخصوص می رفتند به عنوان پالاندوز

که در اران یکی دو نفر بودند که کارشان خوب نبود و استاد این کار شخصی از بیدگل بود به نام اوسا مندقا پالان دوز

ایشان در کارش واقعا استاد بود و ماهر

.............................

قدی بلند و زبر و زرنگ همیشه پیاده از بیدگل به اران می امد کیسه ای که وسایل کارش در ان بود به یه میله اهنی که سمبه بهش میگفت و سرش شکافی داشتکه با ان سفال ها را داخل پالان می چپاند

وسایل پالاندوزی

با سرعت راه می رفت و جدی حرف میزد وکمتر با کسی شوخی می کرد

رعیت ها برای کار از او دعوت می کردند و در نوبت بودند چون کارش عالی و حرف نداشت .

................................

خوب یادم هست شش ساله بودم که علی عسگر همسایه ی ما برای کره خرش که به سن بلوغ رسیده و وارد دوران خریت کامل میشد می خواست پالانی نو بدوزد و کره خرش را به لباس دامادی مفتخر کند

............................

صبح زود یک روز تابستان اوسا مندقا بساط پالان دوزی را در دالان خانه ی همسایه داری ما در سرمحله پهن کرد

بچه ها دورش را گرفتیم و نشستیم به تماشا

علی عسگر مواداولیه پالان را اورد

مقداری سفال بلند گندم و مقداری پارچه های در شت بافت و گلیمی کهنه و یک رو فرشی مندرس

اوسا مندقا ابتدا سفال ها را به شکل استوانه هایی در می اورد و به دور ان نخ می پیچید و بعد با تکه های گلیم یا رو فرشی ان را می پوشاند و می دوخت

انواع و اقسام جوالدوز ها را داشت از کوچک و بزرگ

یک تکه اهن هم که وسط ان قدر ی گود بو د با دوتانخ که به انگشت وسی و شست بسته بود در کف

دستش بود که با ان ته جوالدوز را فشار می داد تا دستش اذیت نشود

گاهی هم از یک قوری چای می ریخت و می خورد

ما هم نشسته بودیم و به خلق یک اثر هنری که لحظه لحظه در برابر

چشمان ما جان می گرفت با شگفتی و تحسین نگاه میکردیم

..............................

کار پالان به نیمه رسیده بود که اوسا مندقا امر به احضار کره خری که می خواست خر بشود داد

علی عسگر کره خر را اورد و اوسا پالان نیمه تمام را روی کمر خر امتحان و ان را پرو کرد

...............

و دوباره مشغول یه کارهای دیگر و ظریف کاری های پالان تا بالاخره اخرین بخیه ها بر پالان زده شد و جاهایی که با استخوان کمر و دنده ی کره خر تماس پیدا می کرد با نمد دوخته شد تا حیوان اذیت نشود

....................

اخرین پرو هم انجام شد و پالانی نو برای خری که بار اول در زمره ی

خران داخل می شد روی خر نهاده شدو با نواری پهن از جنس پشم به زیر شکم بسته شد و یک رونکی نو روی قسمت دم خر که با نواری زیر دم محکم می شد و افساری نو

و این مراسم پالان گذاری تمام و کره خر شد یک خر تمام عیار و رسمی

........................

البته بقیه همسایه ها هم اگه پالان خرشان کار های تعمیراتی لازم داشت

مو قعیت را غنیمت می دو نستند و تعمیر می کردند

وقت غروب اوسا مندقا کارش که تموم می شد اون سیخ اهنی را سر کیسه وسایل میکرد و به سوی بیدگل حرکت

.................................

البته ظهر هم اوسا مهمون صاحب خری که بود که پالون نو برای خرش می دوخت

و با نهاری مثل قیمه ریزه یا شامی یا گوشت لوبیا پذیرایی می شد .

بد بخت ان کسی که گرفتار عقل شد

خوشبخت ان که کره خر امد الاغ رفت !!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 22:54 توسط جعفر سحابی | نظرات

...

دلتنگی !!!

..................

زیر پل سوار شدم, عقب دوتا خانم بودند جلو خالی بود نشستم کنار راننده, تا در را بستم گفت :من میپیچم تو فلسطین تا میدون نمیرم. گفتم قبلش پیاده میشم. زنها قبل از میدان توحید پیاده شدند, راننده که افتاد کنار بیمارستان امام شیشه سمت خودش را داد پائین و بعد گفت : از دیروز گیجم هی میخورم به درو دیوار. بیست و خرده ای سال پیش من یکی رو میخواستم باباش بهم نداد, گفت تو عرضه نون در آوردن نداری, هرکاری کردیم نشد, دیروز یکی تو میدون پاستور گفت دربست, یه خانمی هم سن و سال خودم, یه خرده رفتیم جلوتر از تو آینه نگاش کردم هی دیدم آشناست, هی نگاه کردم شک کردم و بعد شناختمش لیلا بود همونی که میخواستم و بهم ندادنش, سر یه کوچه پیادش کردم و بعد پشت سرمم نگاه نکردم گازشو گرفتم اومدم.

اینها را که گفت پشت چراغ تقاطع کارگر و بلوار کشاورز بودیم, شیشه را دوباره بالا داد, خواستم حرفی زده باشم مثل احمقها گفتم: عجب!

حرفی نزد, قبل از چراغ خیابان وصال پیاده شدم, از کناره بلوار که میرفتم پیش خودم فکر می کردم : زندگی همینقدر کوتاه و همینقدر غیرمنتظره تو را لابلای چرخ خاطراتش خرد میکند.

+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 8:59 توسط جعفر سحابی | نظرات

....

. دوش چه خورده ای دلا... راست بگو نهان مکن !!!!!

...........................

از مدرسه اومده بودم خونه .لباس نظامی سپاهی را در اورده بودم و یه تمبون گل و گشاد و راخت پوشیده بودم .

ظهر ها از مفت خوری و مهمونی خبری نبود .

چون مردان ده در باغ ها یا دشت ها تا شب یه سره کار می کردند و شب تو خونه ها بساط شام برپا بود و غیر از من سپاهی دانش شاهنشاهی مفت خور دیگه ای نبود .

و سر دعوت از من همیشه کشمکش داشتند و دعوا .

همیشه با ناز و ادا دعوت ها را قبول می کردم و هر جا اب و هواش بهتر بود و غذاش چرب تر می رفتم .

طفلکی ها فکر نمی کردند این گروهبان سوم با این لباس زرد کسی نیست جز نبیره ماجو گوهر .

به اندازه تیمسار اویسی زمان شاه ازم حساب می بردند و احترام می کردند .

و من بی رحم و بی انصاف از این لباس و در این لباس چه بی انصافی ها نکردم .!!!!!

........................

چنذ تا تخم مرغ نیمرو کردم وبا روغن گوشفندی که بچه ها اورده بودن

خوردم و خودم را پرت کردم روی تخت

ضبط صوت را روشن کردم و یه نوار که هفته قبل تو چهار راه شهناز تبریز

خریده بودم و از حمیرا بود گذاشتم .

به ترانه سوم این کاست که خیلی دوست داشتم این ترانه را (همه میگن دیوونتم اره دیوونه تم من ....مشکن منو به سنگ غم چراغ خونه تم من )

رسیده بودم که صدای تق و تق در خونه اومد .

در خونه من مثل در کاروانسرای حاج سراج همیشه باز بود .

نه من چیز دندون گیری داشتم و نه مردم روستا دزد بودند .

چون اصلا بلد نشده بودند و با مردم شهر مراوده ای نداشتند .

.......................

حسین پسر مش مطلب که شاگرد کلاس سوم خودم بود نوه حاجی محسن بود .

با اضطراب و هیجان گفت اقای سپاهی ...

ددم دیر تز گل بیزه حاجی محسن حاله ناجور اولولوپ.چوخ مریض دی !!!!

یعنی ...

پدرم میگه زود بیا خونه ما حاجی محسن حالش ناجور شده و خیلی مریضه

.......................

لباسم را پوشیدم و با سرعت رفتم خونه حاجی .

یه اتاق کوچک مهمانخانه داشت دراز به دراز خوابیده بود .

حاجی ریش سفید بلندی داشت و مرتب شونه می کرد با یه شونه چوبی که می گفت از مکه اورده .

صورت حاجی سرخ شده بود و ناله می کرد و چیز های نامفهومی می گفت .

سرم را به صورت حاجی نزدیک کردم .

بویی اشنا به دماغم خورد ماتم برد !!!!!

حاجی محسن و این کار ها !!!!

.............................

به پسر حاجی گفتم که همه را از اتاق بیرون کن مخصوصا دختر کوچک حاجی که خیلی گریه می کرد چون حاجی را خیلی دوست داشت .

همه رفتند و از رن حاجی پرسیدم که غذا چی خورده .

گفت حاجی معمولا ظهر ها نون و پنیر می خوره .

امروز هوس کرد که طبق عادتی که داره گاهی پیاز تو سرکه خرد کنه بخوره .

منم یه کاسه بزرگ از بشگه سرکه که تازه امزوز درش را بر داشتم و فکر می کنم رسیده بود برداشتم و چند پیاز توش خرد کردم .

حاجی پیازها را خورد و کاسه

سرکه را سر کشید و گفت .

خانم چرا این سرکه این قدر شیرین هست عوض این که ترش باشه .!!!

.....................................

رفتیم سر وقت بشگه سرکه.از بو ورنگ و و ته انگشت زدن به

اون و چشیدن

و به قول ماجو گوهر اگه نخوردیم نون گندم دیدیم دست مردم

با نشست و برخاست با ارمنی ها حد اقل رنگ و بوی این معجون را می شناختم

که به قول خواجه حافظ این شیرین تلخ وش فهمیدم که حاجی بیچاره به جای سرکه شراب خورده نا غافل و نا خواسته !!!!

.....................

مش مطلب می گفت پیش از این که حاجی بره مکه تو باغ خیلی درخت انگور داشتیم

هم می خوردیم و هم برای خودمون دو تا بشگه سرکه درست می کردیم .

و انگور های اضافه را به ارمنی ها می فروختیم .

حاجی که چند سال پیش از مکه اومد می گفت روحانی کاروان میگه اگه می دونید انگور هایی که به ارمنی ها می فروشین اونا شراب درست می کنن این پول حرومه .

حاجی هم بیشتر درخت های انگور را برید و به جاش درخت زرد الو کاشت و فقط به اندازه خودمون درخت انگور نگه داشت .

.....................

اومدیم اتاق حاجی

نشسته بود و چرت و پرت می گفت .شراب اثر خودش را گذاشته بود مخصوصا با غذای سبکی که حاجی خورده بود .

مطلب گفت الان مردم میان دیدن حاجی ابرو مون میره چه خاکی به سر کنیم

گفتم در خونه را 2 ساعت ببند تموم میشه این دوران حالا اوج این مسئله است .

....................

به حاجی نگاه می کردم یاد شب هایی افتادم که برام حمد و سوره می خوند و می گفت غلط هاش را بگیر می خوام اخر پیری چند تا نماز درست و حسابی بخونم .

حمد و سوره اش درست بود ولی به جای قل هو الله می گفت گل هو الله .

و هر چه تقلا می کرد نمی تونست حرف ق را بگه .

همه سرو صدایی از حلقومش در می اومد به غیر از صدای ق که می گفت گ

و من بهش می گفتم حاجی خدا گل هوالله تو را قل هو الله حساب می کند .

........................

.................

یاد داستانی از دیوان عبید زاکانی افتادم که ....

عابدی در اواخر عمر به قولنجی سخت دچار شد .

حکیم برایش اماله و خوردن شراب از ناچاری تجویز کرد .

بعد از انجام این دو کار از عابد پرسیدند در چه حالی!!!

جواب داد .خاک بر سر من .بعد از عمری عبادت به دیدار معبود می روم با ...ونی پاره و شکمی پر از شزاب !!!!

حالا این حاجی شراب درش اثر کرده بود و شرت و پرت هایی می گفت و از نگفتنی ها و نهانی های جوانیش می گفت .و از دختری که باهاش نرد عشق باخته بود حرف می زد .

مطلب خجالت می کشید از من .بهش گفتم یه کاسه ماست بیار .اورد و به زور حلقش کردیم و نصف ماست ریخت به ریش و لباس حاجی .

کم کم ماست اثر کرد و ساکت شد و به خواب رفت .

.......................

بعداز چند ساعت حاجی بیدار شد و با هم سلام و احوال پزسی کردیم .و کار تمام شد .

هیچ کس غیر واز من و مش مطلب این موضوع را متوجه نشد .

زن حاجی دو بشگه سرکه درست کرده بود .

ولی در درست کردن یکی از اونا اشتباهی کرده بود که به جای سرکه تبدیل به شراب شده بود .

..........................

به پسر حاجی گفتم اگه می خوای این بشگه شراب را با چند بشگه سرکه ارمنی ها عوض کنم که از شرش راحت شی .

................

گفت شنیدم می گن دکتر ها اجازه میدن به جای شربت سرفه گاهی ازش استفاده کنی به جای شربت سینه .

تو هم که می دونی من خیلی سینه ام درد می کنه و سرفه می کنم .

نیگر می دارم و گاهی به جای شربت سینه می خورم .

گفتم بخور ولی مواظب باش دیگه زن حاجی توش پیاز نریزه و حاجی بخوره .

معلوم نیست دفعه دیگه سحابی اینجا باشه و جلو ابرو ریزی را بگیره .

.................

و این اولین و اخرین شراب خوری حاجی محسن بود .

سه ما ه بعد عمرش را داد به شما !!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 13:9 توسط جعفر سحابی | نظرات

تبریز

....

/سرکه و شراب( 1 )

سرکه

......................

ماجو گوهر زن زرنگ و با سلیقه ای بود و در چند رشته تخصص داشت

و همه همسایه ها از او نظر مشورتی می گرفتند .

اگه گاو یابزاونا سخت می زایید به اونا کمک می کرد و در زاووندن بز که اصلا

فوق تخصص داشت .

بز سرخ سیدی که از اون سید مختص ابادی خریده بودیم 14 دفعه زاووند

اصلا این بز سرخ نگاش که به ماجو گوهر می خورد اتو ماتیک می زایید .

...........

ماجو به اونایی که گاوشون تازه زاییده بود دستور پخت اش ارداب شلغم می داد .

و گاهی یه دیگ برای اونا می پخت تا گاو تازه زایمان کرده نوش جان کنه و دلی از عزا در بیاره .

.............

اگه گاو یا بز اونا رودل کرده بود دستور خاصی می داد و براشون نسخه گاوی تجویز می کرد .

در زمینه چشم و نظر زدن هم صاحب نظر بود و یاد همسایه ها می داد که چه طور از دست نظر زدن فرار کنن .و عجیب به نظر زدن معتقد بود .

همیشه به پیشونی گاو مردنی یا بز سرخ ما یه دسته دعاکه تو پارچه سبز و مهره سبز اویزون بود .

وقتی گاو یا بز ما راه می رفتند این مهره ها و پارچه ها مثل علمات هیات ها به این طرف و اون طرف حرکت می کردند !!!!

...................

حالا اگه من دست و پا چلفتی سر به هوا تو ایوون خونه پام به دوک چرخ

پشم ریسی ش گیر می کرد و تتق اونو می شکست می گفت این نظر

حج صدیق همسادمون هس که امروز اومده بود ازم بپرسه چطور سرکه بندازم .

و این بلا از سر من رفع می شد .

........................

یکی از کارهای ماجو گوهر درست کردن پیاز ترشی و بادمجون ترشی بود

اون روزا هم مثل حالا سرکه صنعتی نبود و تو خونه ها درست می کردند .

پدر همیشه چند من انگور از راوندی هایا ابو زید ابادی هایی که با جعبه ها یا لول های چوبی انگور می اوردند می خرید و ماجو اونا را می

شست و تو یه خمبه گلی بزرگ می ریخت و با سلام و صلوات یه اجر ختایی روی اون می ذاشت .

.........................

به ما بچه ها توصیه می کرد که یه وقت اجر را از روی خمبه ور ندارین .

اگه ور دارین سرکه قهر (خشم ) می کنه و بر می گرده .

ما هم باور می کردیم .

ولی یه وقتایی از بس فضول و کییوز بودم دزدکی اجر را بر می داشتم و می دیدم که بعد از چند روز خمبه پر از مگس های خیلی ریز شده .

................................

خلاصه بعد از مدتی طی مراسمی اجر را بر می داشت و با نوک انگشت کوچک به سرکه مایع داخل خمبه می زد و دهان می گرفت .

از جمع شدن لپ های بدون دندونش به داخل دهان وبستن چشم هاش پی به ترشی سرکه می بردیم و اظهار رضایت ماجو گوهر که سر که

عمل اومده و جا افتاده است .

..........................

حالا سرکه را صاف می کرد تو یه الک یا تواون کیسه که پنیر توش درست می کردیم و می ریخت تو شیشه های کتابی شکل .

و من می بردم توکنده سرداب تا گاهی با اون سکنجبین درست کنه

یا با کاسنی یا چیزای دیگه بخوره

................

ولی قسمت اعظم این سرکه را پیاز ترشی درست می کرد یا بادمجون ترشی

چند کیلو پیاز کوچک یا متوسط را با چاقو از وسط چاک می کرد و تو یه بسسو ی بزرگ گلی می ریخت و از سر که پر می کرد .

و چند کیلو بادمجون را می پخت و چند روز به رجه می کشید و اویزون می کرد تا خشک بشه بعد می ریخت تو یه قدح بزرگ یا یه بسسوی بزرگ .

این جوری بادمجون ترشی و پیاز ترشی ما تا یه ماه دیگه اماده می شد .

...................

بعضی وقتا همسایه ها می اومدن و دستور درست کردن سرکه را ازش می پرسیدن یا یه شیشه سرکه می اوردن و ماجو با دیدن اون و چشیدن اون بهشون می گفت که این سر که بر گشته و بچه کرده است و فایده نداره .

و اشاره می کرد به چیز سفتی که روی سرکه را گرفته بود و می گفت این بچه سرکه است .

................

و در عالم کودکی ما تعجب می کردیم که میگه سرکه هم ادمه که بچه داشته باشه .!!!!!

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 0:45 توسط جعفر سحابی | نظرات

.....

. نامه به بابا بزرگ علی اکبر ..

.............................

الاغ سبز یشمی !!!!!

.....................

بابابزرگ .

بعد از اون واقعه ای که به گیر افتادن خر قشنگ سفیدت گوشه صحرا براش اتفاق افتاد این خر از چشمت افتاد که افتاذ .

فروختی و از یه نفر برزکی که تر شاله و الگاله و جوز قند می اورد و می فروخت .و یه خر دست و پا بلند تیره زنگ متمایل به سبز یشمی داشت

اون خر را تومنی دوازده هزار خریدی .

دیگه خاطز جمع شدی که ادم ها که اصلا خر ها هم مزاحمش نخوان شد

با این اسلحه فابریک و قوی و خدایی و متصل به خودش .

.......................

با این خر که بیرون می رفتی و سوار می شدی یه غرور و نخوتی تو چهره ات بود .

درست مثل پولدار ها و تازه به دوران رسیده ها ی شهرک های اران و بیدگل .

خیلی هاشون پدر بزرگ هاشون از گشنگی مردند و پدرشون نصف شکمش گشنه بود و نصفش سیر

از صدقه سر یه دیوونه که اومد کشور و اقتصاد و همه چیز را در 8 سال به اتش کشید و کشور را ویرانه کرد

وام های میلیاردی گرفتند و در چند سال شدند میلیاردر های شهر

خیلی هاشون بیش از چند کلاس سواد ندارن و به کمک پول باد اورده

دارن تمام عقده هاشون را سر مردم در میارن .

ماشین می خرند چند صد میلیون ولی بلد نیستند اسم اون ماشین را درست بگن

بلد نیستند قیمت اون ماشین را به عدد درست بنویسند .

یه وقت می بینی گوشه و کنار خیابون به ماشین هاشون تکیه دادن و پز می دن که بله

ما اینیم !!!!!

اینم ماشین دست و پا بلند ما .

...................

بابا بزرگ

تو هم یه وقتایی تو هم به نره خر سیاه و دست و پابلند یشمی ات تکیه می دادی و قیافه می گرفتی .

و به رعیت های بدبخت مسعود اباد که یه خر مافنگی داشتن و یه پالون مندرس و با زبون بی زبونی می گفتی که .

اگه تو دنیا خر هست این خر خر منه و از همه خر ها خر تر هست هم سر تر هست .

.......................

بابا بزرگ

تو تو زندگیت با همون دو تاخر سر کردی و زندگی و رفتی .

پدرم هم که یه دوچرخه راله داشت تا تو سبزه میدون بود و بعد که رفت قاسم اباد و در اواخر عمرش یه موتور گازی رکس خریده بود

یه خورجین هم گذاشته بود روش و می اومد تو ابادی هر چی لازم داشت

می خرید .

گاهی هم مادرم را ترک موتور می نشوند و می اومدند خونه ما

و بعد می رفتند زیارت محمد هلال سر قبر اموات .

همیشه قیافه مظلوم و محجوب مادرم جلو چشمام هست که با یه دستش کمر پدرم را محکم چسبیده بود و با یه دستش محکم چادرش را

زیر گلوش .

...........................

پدرم هم با همون موتور رکس زندگی را به پایان برد .

من هم اول یه ژیان خریدم و بعد تر یه پیکان قراضه و یه رنو و این قراضه ها را ادامه دادم تا رسیدم به یه ماشین دست دوم پراید

...............

و حالا هم یه پراید قراضه چند ساله دارم

ولی بابا بزرگ

همیشه اصرار داشتم به تائسی از خر سبز تو و موتور سبز پدرم رنگ ماشین من هم سبز یشمی باشه .

.......................

بابا بزرگ

تو یه عمر خر داری کردی و راحت .

خرجش روزی نیم من کاه بود و یه سطل اب و گاهی اگه جور میشد یه کیلو جو بهش می دادی .

.....................

ولی اگه راس میگی بیا یه سال ماشین داری کن .

اولا یه ماشین مثل قوطی حلبی بهت میدن 21 میلیون بی زبون .

اگه قسطی بخری و باپول وام که واویلا

باید بچه هات بعد از مرگت بقیه قسط هاش را بدن .

............................

اگه یه گوشه اش به جایی بخوره خدا می دونه چقدر باید صافکار و نقاش بدی تا مثل اول بشه .

اگه پالون خرت یه وقتی گوشه اش پاره می شد خودت با جوالدوز می دوختی یا ماجو گوهر

و اگر پارگی خیلی عمیق بود موقت پانسمان می کردی با یه پارچه ای تا به دست متخصص اون اوسا مندقا پالون دوز ماهر بچه مختص اباد بیدگل جراحی بشه .

...............

خرت بیمه هم که نبود وپولی برای این کار نمی دادی

من برای این پراید قراضه سالی یه ملیون باید پول بیمه بدم

بیمه ثالت و بدنه و تازگی ها یه مد جالب هم درست کرده اند به اسم الحاقیه

...............

باید دوباره بری و نقره داغ بشی و یه مبلغ بدی و گرنه نه در صورت تصادف تتمه حساب با خودت است باید بپزدازی .

....................

بابا بزرگ

یه عمر خر داری کردی و خرسواری .

اختیار خودت و خرت با خودت بود .

اگه تو کوچه با یه رقیق به هم می رسیدی همون جا وا میسادی و حرف می زدی .

ولی اگه من بخوام با رفیقم تو کوچه و خیابون دو کلوم حرف بزنم

اونقدر بوق می زنند و فحش میدن که از هر خوش و بش با دو ستی سیر می شم

تازه اگه مامور نرسه و جریمه ام نکنه .

.....................

بابا بزرگ

تو خسته که می شدی تو دشت و صحرا و تو کوچه و خیابون

هر جا عشقت می کشید افسار خرت را به یه چیزی بند می کردی و می بستی و یا علی

یا میخ طویله اونو تو سوراخ یه دیوار می چپوندی .

ولی من اگه بخوام خرم را که همین پراید باشه نگه دارم یه جایی نمی تونم

میگن هر جا که ما میگیم و گرنه جریمه می کنند .

.....................

بابا بزرگ

یادت هست که خر سفید یخچالیت را به خاطر اون مورد منکراتی که با هاش انجام داده بودند و از چشمت افتاد فروختی .

ولی اون مورد منکراتی را چند نفر دیدند و شنیدند و و چیزی نگفتند و تو فروختی

حالا اگه این پراید قراضه خلافی کرده باشه به حق و ناحق

یه سر پل خر بگیری براش گذاشتن .

وقت فروش باید خلافی بگیری .اونوقت یه کلید کامپیوتر می زنند و نامه اعمالش میاد بیرون .تمام و کمال .

یه چیزایی هم اضافه تر

اصلا نمی دونی کاشمر کجاست .ولی این جعبه جادو بهت میگه در فلان ساعت فلان خیابون خلاف پارک کردی .

اصلا شهر ماکو 1500کیلومتری تو بوده و حالا اسمش به گوشت خورده اونجا تو با این پراید خر سبقت گرفته ای و باید جریمه بشی

هر چه هم قسم و ایه بخوری فایده نداره که من نرفته ام اونجا ها

..................

تازه شهر داری هم از ت عوارض سالانه بابت خیابون های پر از چاله چوله ازت می گیره .

و معاینه فنی هم قوز بالا قوز است .

چشم و چال ماشین را می بینند و زیر و بالای اونو و یه پولی می گیرند و

یه برچسب به شیشه ماشینت می زنند تا سال دیگه .

.....................

مثلا اگه قرار بود برای خر سبز یشمی خودت معاینه فنی بگیری

باید افسار و پالونش مرتب و نو باشه .

قشنگ بتونه عر عر کنه

نعل هاش تازه و نو باشه .

و بد شانسی نیاری در موقع معاینه فنی حالا خرت یادش نباشه اونجا نگاش به خر دیگه که تو نوبت معاینه فنی هست بیفته وفیل انتن منکراتیش یاد هندوستان کنه و وسط معاینه فنی دنبال خر های دیگه کنه

بساط اونجا را به هم بزیزه و خرت توقیف بشه و بره تو پارکینگ .

اونوقت چند تا جریمه باید بدی و بعد از چند روز خرت را با جل و پالون پاره که تو پارکینگ از گشنگی و تشنگی پدرش در اومده باید تحویل بگیری

.......................

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶ ساعت 22:8 توسط جعفر سحابی | نظرات

....

فقر فرهنگی !!!!!!!!!!

...............................

بعد از چند بار تماس مدرسه با خانه دانش اموز مادر بچه اومده مدرسه

تا راجع به وضع تربیتی و درس بچه اش باهاش حرف بزنیم .

...................

وسط ساعت درس هستم و دارم ریاضی درس میدم .

تقه ای به در می خوره و در کلاس را باز می کنم .

خانمی با مانتویی تنگ و چسبان و یه شال که نصف موهاش را پوشونده

و نصف موهاش مثل کاکل ذرت زردتویپشو نیش ریخته در کلاس وایساده

با چند کیلو رنگ و روغنی که صورتش را پوشونده

اصلا چهره واقعی شو نمیشه تشخیص داد.

فکر می کنی داره میره جلسه عروسی

ولی اول صبحی که جایی عروسی نیس .

...........................

وضع درس بچه شو براش تشریح می کنم که هیچی بلد نیس و بلد نمیشه ولی میگه

بچه ی من تو فامیل از نظر هوش و استعداد تکه و زبانزد .و زرنگ

وضع تربیتی و بی تربیتی بچه اش را بهش میگم

میگه بچه من خیلی ازاد بار اومده و تو فامیل دوسش دارن مخصوصا خاله جان هاش و ما مانی اون .

.........................

بهش میگم دیروز زنگ ورزش بند کفشش باز شده بود

اومده پیش من میگه بند کفشم را برام ببند من بلد نیستم

میگه راس میگه بچه ام همیشه من بند کفشش را می بندم بلد نیس .

اخه می دونید این کفش را پارسال از فرانسه براش خریدیم !!!!!

میگم یه روز م می گفت زیپ کا پشنم را ببند برم خونه میگه چند روزه این کار را یادش دادم .

راسی این کاپشن را از استانبول تر کیه براش خریدیم .

......................

خلاصه شروع کرد از مسافرت های خارج برای من حرف زدن .

اونم با لهجه ای که نه به ارونی و بیدگلی می خورد نه کاشی و تهرونی و واین که عجله دارم می خوام برم خونه

یه خدمتکار داریم که هرروز میاد کارای نظافت خونه را برامون انجام می ده

و این که ماشین را دم در مدرسه گذاشتم و می ترسم بچه های بی ادب خط بهش بکشن .

.........................

سفارش کرد وسط ساعت به بچه ام اجازه بده بره دستشویی

یا اب بخوره

یه ظرف پلاستیکی جعبه مانند هم به من دادکه چهار تا خونه داشت .

تو یه حونه موز خونه دوم نارنگی .خونه سوم سیب و خیار پوست کنده

و خونه چهارم مقداری کشمش نخودچی و ده بیست تا مغز پسته و

چند تا انجیر خشک

و فرمایش کرد که .

جعبه را بذار تو میزت و هر زنگ تفریح یکی از میوه ها را بده به پسرم

.........................

همین طور با اون لهجه من در اوردی حرف میزد و چاخان می کرد

و من هم با لهجه ی غلیظ ارانی سرمحله ای جواب دادم که خانم

من از دولت حقوق می گیرم که به بچه ات درس بدم

مامور تغذیه ی ساعتی اون نیستم

ناراحت شد خیلی و بدون خداحافظی رفت

صداش کردم

بر گشت بهش گفتم خانم

شغل پدر بچه ی شما چیه

این جا بود که بادی به غبغب نداشته اش انداخت و عینک سیاهی

که نصف صورت رنگ شده اش را پوشاند به چشم زد

و با تبختری خاص لهجه ی اصلی خودش را بروز داد .

و جواب لهجه ی غلیظ ارانی من را با لهجه ی غلیظ بیدگلی داد و با صدای

بلند گفت ..

ما کارخوووووووووونه داریممممممم!!!!1

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۶ ساعت 13:30 توسط جعفر سحابی | نظرات

.....

خدا خیرش دهد حاج علی داداشی

را !!

............

لاکچری ها و سمفونی مردگان!

....................................

شب های شنبه وقت نماز مهمان پدر و مادر و ماجو گوهرو اموات هستم تو زیارت محمد هلال

خیلی ساکت و خلوت هست این قبرستان و و سنگ قبر ها مثل البوم عکس ادم را فرا می خواند برای خواندن فاتحه ای .

بیشتر دوستانم رفته اند و فامیل ها .فقط جای ما خالی است تا در کنار اونا ارام گیریم و عکسی بر سنگی سیاه نقر شود و این خانه اخرت با 16 موزاییک اخرین حصه ما در این دنیای فانی گردد .

...............................

تا 20سال پیش قبرستان محمد هلال واقعا قبرستان بود و هر قبزی برای خودش سازی می زد

یکی کوتاه یکی بلند .یکی با سنگ قبر های بزرگ و مر مر و یکی یه تکه سنگ سیاه بد شکل .

اگه یه لحظه جلو پات را نگاه نمی کردی و پات گیر می کزد با سر می رقتی روی قبر و شاید تا روز دیگه توی قبر بودی .

چند تا حجره هم از ما بهتران به عنوان مقبره اختصاصی درست کرده بودند

و چون ابله های روی صورت در قدیم زشت و بی فواره

ولی حالا اینقدر قشنگ شده که ادم هوس می کنه خارج از نوبت بمیره

......................

به قول ماجو گوهر پدر و مادر حاج علی داداشی رو هر دنده ای خوابیده اند بیامرزد ونور بر قبر شان ببارد .و هیات امنای اون دوره محمد هلال

تا این که هیات امنای جدید اومدند و کاری کردند کارستان

.................

اول از همه مقبره های اختصاصی را خراب کردند و بعد همه قبر ها را کم کم در یه سطح قرار دادند و برای هر قبری یه سنگ 30 در 60

و سنگ های بزرگتر و نا همگون را برداشتند و همه جا صاف و یک دست و عالی .

...................

همه این روضه ها را خوندم برای اخر روضه و گرفتن مزد

.........

تو ابادی ما با همت این حاجی علی داداشی و بقیه هیات امنا حداقل همه مردم در یه جا با هم مساوی شدن و برابر .

همه از میلیارد ها و بی پول ها حد اقل تو قبرستا ن محمد هلال یک جورند و مساوی .

یه سنگ قبر کوچک و 20تا موزاییک .

...................

خدا رحم کرد به مردم وگرنه لاکچری ها و تازه به دوران رسیده های زمان احمدی نژادی تو قبرستان هم به مردم به خاطر پول فخر می فروختند و

مباهات می کردند به زور پول .

.....................

حاجی علی .....

بیا برات بگم اگه قبر ها را صاف و یه دست نمی کردی امروز چه روزگاری داشت قبرستان محمد هلال

1////اول از همه لاکچری هابیشتر قبرهای مرغوب و 4 نبش را این پول جمع کن های تازه به دوران رسیده می خریدند و مثل زمین های خیابانون زینبیه نگه می داشتن تا گرون بشه و صد برابر .

و یه بدبختی هم اگه می مرد باید با التماس یه جای قبر به قیمت خون پدزشون ازشون بخره .

..............

2// روی قبر پدر و اجدادشون بهترین ارامگاه را می ساختند با گرانترین سنگ ها و مصالح و تزیینات

.............

3// بهترین و بزرگترین سنگ های مر مرایتالیایی یا فرانسوی را با نقر کردن عکس مردگان خود نصب می کردند روی قبر .

و گاه و بیگاه برای چشم و هم چشمی سنگ ها را با سنگی گرانتر و زیباتر عوض می کردند.

...............

3/در و دیوا ر مقبره را چند تابلو بزرگ و عالی از پدرو پدر بزرگ نصب می کردند در حالی که به یه ماشین تکیه داده بودند .به کمک فتو شاپ و زور پول

البته غریبه ها باور می کردند ولی من و امثال ما که می دونستیم هم پدر و هم پدر بزرگشون یه خر سیاه لکنتی داشت که خر سبز یشمی بابا بزرگ علی اکبر من پیش خر اونا (سو نا تا )بود .

...................

4//شکر خدا از نظر مداح تو ابادی در مرحله صادرات هستیم .

لاکچری ها هر هفته از لج هم یه مداح می اوردن و مداح ها هم از خوبی ها و محسنات و تیر و طایفه لاکچری هزار دروغ و راست می گفتند تا چند تا 50 هزار تو مانی مفت بگیرند و بزنند به چاک جعده .

.................

5// لاکچری ها اگه رو داشتن یه گنبد و بار گاه هم بالای مقبره درست می کردند و با ضرب و زور پول یه زیارت نومه دروغی هم برای اجداد خود درست می کردند و یه زیازت نومه خون تمام وقت استخدام می کردند تا زوار

همراه خوردن کیک یزدی و خرمای توش گردو حقنه کرده به زیارت نومه

گوش بدن و زورکی نم اشکی بریزن.

گاهی هم خودشون برابر عکس پدر و پدر بزرگشون وا یمیسادن و بهش میگفتن که .....

کجا رفتین گذشت اون رو ز هایی ک نصف شکممون گشنه بود و نصفش سیر .

یه خر سفید شل و پیر داشتیم .حالا بیا ببین چه دم و دستگاهی به هم زدیم از صدقه سر اجمدی نژاد یه عده را اونقدر پول دار کرد که فکری هستن چطور خرج کنند و 70 میلیون را بیچازه که ارزوی مرگ می کنند .

................

بابا جانم کجا رفتی که اون روزا بزرگترین مسافرتمون زیارت اقا علی عباس بود و بی بی زینب یزدل و شازده قاسم

حالاسالی چند باز ترکیه و دوبی و فزانسه و ایتالیا هم کم ما هست

....................

6/چند ردیف صندلی و چند تا عسلی هم می ذاشتن تو مقبره و یه سینی کیک یزدی .یا یه سینی خرما که توش مغز گردو چپوندن .

یه نفر را می ذاشتن دم در به مردم و فاتحه خوانان کیک یا گردو بده و یا

خرما.

یه نفر هم له مردم گلاب می داد و خودشون هم بادی به غبغب که بله با ضزب و زور پول اینجا هم می تونیم خود نمایی کنیم

...............

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ ساعت 20:47 توسط جعفر سحابی | نظرات

....

....

پیر شدی و خبر نداری جعفر !!!!!!

..................

...................................

از نظر رو حی همون پوست کلفتی هستم که در عکس بالا می بینید

عکس از 22 سالگی است یعنی 45

50سال پیش.

همان شور و شر و شیطونی های اوج جوانی را دارم و لی از نظر جسمی

وضع کاملا بر عکس هست و خراب .

شده ام مثل ماشینی که فقط کامپیوترش سالم هست و همه جاش درب وداغان و هزار عیب و علت .

هز زوز به این ماشین قراضه ضربه ای و دردی وارد می شود تا این که

شاید به زودی بفرستندش قبزستان ماشین قراضه های ادم ها یعنی

محمد هلال پیش ماجو گوهر جان .

....................

اولین باری که فهمیدم پیر شدم چند سال پیش تو قطار مترو بود

تو واگن سوار شدم خیلی شلوغ بود می خواستم برم خیابون فرشته دکتر

یه ساک هم دستم بود و خودم را به یه میله اویزون کرده بودم

نمی دونم چه قیافه داغون و مردنی داشتم که یه جوون که برابرم روی صندلی نشسته بود بلند شد و گفت ....

حاج اقا ..

بفرما بنشین رو صندلی.

اونجا بود که فهمیدم اون جوان دلش رحم اومده به من پیر مرد

مثل یه فانوس تا شدم و رو صندلی نشستم

یادم اومد روز هایی را که برای پیر مرد ها تو اتو بوس واحد بلند شده بودم

حالا نوبت خودم شده بود .

.......

البته طبق همون شعر معروف که میگه (سن که رسید به 50.فشار میاد به چند جا)

گر چه فشار به همه ی ان چند جا نیومده و نقاط سوق الجیشی شکر خدا سالم هست ولی چشم و گوش و زانو و ....درب و داغان است و زهوار در رفته .

....................

بابا بزرگ که در صد و چند سالگی هم شش ستون بدنش سالم بود و

با مختصر بیماری در چند روز رفت محمد هلال و بدون دکتر و دوا و درمان

ماجو گوهر هم نزدیک صد سال عمر کرد و وقت رفتن من سربازی بودم و طبق گفته ها با چند روز مریضی رفته بود و نه خودش اذیت شد و نه اطرافیان

.........................

پدر اول بیماری قند گرفت چند سال و تا این که سکته کرد سکته مغزی و طرف چپ بدن فلج شد و تا ده سال گوشه تخت افتاده بود

ولی عقل و هوش سر جای خود .

خدا زا شاکر بود و گله ای نمی کرد و همه از دل و جان نگهداری ش کردیم با عزت و احترام

و جواب نگهداری های از بابا بزرگ علی اکبر و ما جو گوهر را گرفت

.....................

مادر هم در 4 سال اخر عمر بیماری الزایمر گرفت و هیچ کس را نمی شناخت و ما به خوبی ازش نگهداری کردیم تا پر کشید و رفت

...........................

تا این که نوبت به خود من رسید

.............

هفته قبل این ماشین درب و داغان داشت به پت پت می افتاد و نفس اخر را می کشید و هر لحظه به ماجو گوهر نزدیک تر.

.........

خدا به مرتضی پسرم خیر دهد که این لاشه متحرک را انداخت تو ماشین و اول بردش متخصص داخلی .

با دیدن ازمایش ها خانم دکتر فرمودند که باید حتما هر روز چند قرص قند بخوری و نوشت از یه داروخانه یه دستگاه قند مفتی گرفتیم و لی برای گرفتن نوارش 50 هزار تو مان نقره داغ شدیم .

...................

اولین ازمایش ها با دستگاه شکر خدا نشان از بالا بودن اندک قند بود و طبق معمول باید پوزه بندی بزنیم و از خوردن چیز هایی که اثری از قند دارند پرهیز .و یه دل سیر شیر و عسل موند برای اون دنیا اگه راهمون بدن بهشت

و گرنه شربت زققوم در جهنم سهم ما خواهد بود و سرب مذاب

..............

یکی از فرمایشات خانم دکتر این بود که خونت غلیظ شده و باید خون بدی

مرتضی منو برد بانک خون و بعد از سین جیم شدن توسط یه دکتریکدست طاس و بد عنق تر از خودم اصلا سر مبارکش را بالا نکرد و فرمود که نمی تونی تو خون بدی .

از تشکر سازمان انتقال خون محروم شدم هیچ از خوردن ساندیس و کیک مفتی هم که دست هر کدوم از دهندگان خون بود محروم شدم .

یعنی رسیدم به مرحله ضایعاتی بودن و باید دیگه این ماشین اسقاط بشه

با لب و لوچه اویزون از بانک خون بیرون اومدیم و برای امتثال حرف دکتر چاره ای جز رفتن به یه یه تزریقاتچی ندیدیم و دادن یه کیسه خون و انداختنش تو یه سطل زباله و دادن 20هزار تومان پول بی زبان .

..................

مرتضی جان پسرم

ممنونم که منو بردی دوا دکتر و خودت را معطل من پیر مرد کردی

شاید این مجبت تو مزد نگهداری و بردن بابا کریم بود در اون ده سالی که زمین گیر شده بود .

الهی هیچ وقت در نمونی بابا .

..............

افرین به شیر پاک و لقمه پاکی که خوردی

یا علی

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۳۹۶ ساعت 21:54 توسط جعفر سحابی | نظرات