2222
خان سرمحله

تقدیم به ابوالقضل دست پاک
.....................
حسن خان
...................
نمیدونم تو شناسنامه اش هم خان نوشته شده یا نه ولی ما از بچگی بهش می گفتیم حسن خان .حالاهمه به این اسم صداش می کنن
تقریبا هم سن و سال من هست و تو سرمحله هم بازی بودیم
......................
خو نه اونا وسطای شلوعترین کوچه سرمجله بود خونه ای با شش هفت همسایه همه عیالوار و همه یه اتاق کوچک که هم توش زندگی می کردند و هم قالی می بافتند .
پدر حسن خان هم کشاورزی داشت و هم به عنوان عمله در کار کشاورزی کار می کرد برای رعیت ها درست مثل پدر بزرگ من .
مادر حسن خان قالی باف بود مثل مادر من .
........................
مادر حسن خان خیلی تمیز و مرتب بود و همون یه اتاقی که داشتند از تمیزی و نظافت برق می زد .
بساط سماور و استکان و قوری برای چای ادمو مشتاق یه چایی می کرد که از دست مادر حسن خان چایی بنوشه .
همه چیز به جای خودش مرتب و منظم بود و بزرگ می شدیم تا این که .....
................
کم کم تفاوت حسن خان با بچه ها مشخص می شد .
ما بچه ها شلوغ و نترس و اهل دعوا و گاهی کتک کاری ولی حسن خان گوشه گیر و کمتر تو بازی های اون روز ما بچه ها شرکت می کرد .
بیشتر گوشه ای می ایستاد و بازی های خشن ما را تماشا می کرد .
البته هیچ وقت بچه ها با هاش مشکلی نداشتن و حسن خان هم با بچه ها
...........................
ولی این تفاوت ها از چشم تیز بین پدر و مادر حسن خان دور نماند
حسن خان از تظر فکری نمی تونست پا به پای بچه ها حرکت کنه .
البته هیچ وقت کار نا معقولی انجام نمی داد ولی در رشد عقلی و فکری نسبت به بقیه کند تر بود
و این پدر حسن خان را ازار می داد .
در جامعه ای که داشتن پسر در خانواده خیلی اهمیت داشت .
پدر حسن خان حس می کرد پسرش نمی تونه هم پای بچه های دیگه بازی کند حرافی کند و در تعاملات اجتماعی شرکت کند .
......................
اون روزا تو حسینیه سرمحله کار های فرهنگی زیادی انجام می شد
یکی از اون کار ها بازی قمار بود که تو حسینیه انجام می شد به این ترتیب که چند نفر جمع می شدند و یه نوع بازی می کردند به اسم مادر بچه ای
یه نوع قمار بود و با برد و باخت .
ما بچه ها با حوصله دور اونا جمع می شدیم شاید بیش از یه ساعت طول می کشید که با هم دعواشون می شد و می ریختند تو بازی
و پول ها را می خواستند بر دارند و وقت شکار ما می شد .
از زیر دست و پای اونا یه دوزاری یا پنج زاری کش می رقتیم و فوری می پریدیم دکون میرزا محمد تبدیل به فالوده یا بستنی می کردیم .
ولی حسن خان همین جور یه گوشه ساکت و ارام ایستاده بود و در این دزدی و چپاول ما شرکت نمی کرد .
......................
حسن خان نتونست تو مدرسه درس بخونه بهره هوشی پایین در یاد گیری درس و اذیت بچه ها
به مادرش در قالی باقی کمک می کرد و شده بود یه قالی باف خیلی ماهر
کار های خونه وبعضی از خرید ها را برای خونه انجام می داد .
.................
از همون کودکی به مسجد و روضه و هیات علاقه عجیبی داشت و دارد
مشتری پر و پا قرص نماز جماعت بود و هست
به مرحوم شیداییان علاقه خاصی داشت و در نماز جماعتش شرکت می کرد .
دهه محرم تو سرمحله از اول تا اخر پای روضه ها می نشیند و اگر شام هم در کار باشه یه شام می گیره و می بره خونه .
دنبال هیات سرمحله هم از اول تا اخر سینه می زنه
......................
الان تمام روضه خونی ها و دعا ها را میدونه کجا و در چه شبی برگزار میشه .
تمام تشییع جنازه ها و ختم اونا را حتما شرکت می کنه .

..........................
تو یکی از روضه ها مداح وقتی میگه اماده باشین می خوام الان بریم کربلا
حسن خان بلند میشه و ازش می پرسن کجا می ری ؟
میگه من به مادرم نگفتم خبر نداره می خوام بریم کربلا میرم بهش بگم .
.................
یه روز ترک موتور من نشست از بیدگل می اومدم سر محله که پیاده اش کردم چند قدم رفت و برگشت و گفت .
پسر عمو کریم !!!
من ترک موتور همه کس همه کس نمی نشینم تو رفیق قدیمی من هستی سوار شدم .
....................
پدر حسن خان سال هاست مرحوم شده و با مادر زندگی می کرد .
مادری که چقدر حسن خان را دوست داشت و از هر نظر مواظب او بود
تمیزی و نظافت حسن خان مدیون مادر فوق العاده حساس به تمیزی و نظافت می باشد
مادرش هم چند سال پیش فوت کزده و تنها در خانه پدری زندگی می کنه
دو خواهر داره که خیلی مواظبش هستند خیلی و یک برادر که تکنسین ابیهوشی اتاق قلب هست و دز تهران زندگی می کنه و چقدر به حسن خان علاقه داره .و از هر نظر به حسن خان رسیدگی می کنه .
حسن خان یه ازدواج نا موفق هم داشت .
.................
اخرین باری که حسن خان را دیدم تو یه مجلس ختم بود مسجد وشاد
پیشم نشست و پرسید تو پسر عمو کریم نیستی ؟؟؟
جعفر اسمت هست خدا بیامرزه پدر و مادرت را .
گفتم چه می کنی حسن خان !!!
گفت خدا عوض بده به برادرم ابوالفضل
می دونی دکتر هست ؟؟
گفتم اره حسن خان .
گفت یه زن خیلی خوب و مهربان داره با دو تا دختر .
خیلی با من خوب هستن .
خدا کنه یه پسر هم خدا بهشون بده .
جوان هستند حتما خدا بهشون می ده !!!
این جمله را از صمیم دل می گفت .
گفتم حتما .
نگاهی از سر التماس به اسمان کرد .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 23:17 توسط جعفر سحابی | نظرات


































