...............................
میرزا محمد ! حلوایی حاج مومن !

بعد از دکان نونوایی علی حج اقا دکان حلوایی مومن بود
مغازه ای بزرگ که اخر دکان بساط گرفتن روغن از کنجد بود کنجد را روی سنگی مدور می ریختند و قاطری که بهش چشم بند زده بودند دور سنگ می گشت و کنجد تبدیل به ارده میشد
از این ارده ها حلوا ارده درست می کردند و در پیت های حلبی که نصف کرده بودند می ریختند و برای فروش اماده
بایه کارد بلند هم حلوا را می بریدند و روی یه تکه کاغذ به مردم می فروختند
گاهی هم حلوا کنجد درست می کردند و مثل نان روی هم می چیدند ودر پیشخوان می ذاشتند برای فروش

روبروی حلوایی دکان حاجی مم صادق بود
بقالی پیر مرد با عینکی ته استکانی و چهره ای سرخ وسفید و شاداب
فقط از چیز های اون بیسکویت ویتانا و شکلات های مینو یادمه که تو شیشه های دهانه گشادی ریخته بود و ما بچه ها هروقت به پولی می رسیدیم شش تا یه قرون می خریدیم .
............................
بعددکان قصابی اوسامیرزا قصاب بود که همیشه یه نصف لاشه ی گوسفند جلو مغازه ش اویزون بود که هزار تا مگس و زنبور دورش جولان می دادن .
می رسیدیم به مغازه میرزا محمد محبوبی
مرد خوش اخلاق و مهربان که فالوده برفی می فروخت و برف را براش از
کوه های خنب ودره می اوردند و خودش نشاسته درست می کرد
نشاسته را می پخت و در ظرفی که سوراخ سوراخ بود می ریخت
با یه چوبی که مثل یه گوشت کوب بزرگ بود فشار می اورد و نشاسته در ظرف اب سردی که زیر ان بود جمع می شد
خلاصه با اون نشاسته و شربتی که خودش می پخت و برف فالوده ای درست می کرد و دست مشتری می داد که ادم حظ می کرد .

میرزا محمد بستنی هم درست می کرد توی ظرفی فلزی که داخل بشگه ای چوبی پر از یخ قرار داشت و با دست انقدر می چرخوند تا بستنی در بدنه ظرف فلزی درست می شد و با قاشق داخل نان مخصوص میذاشت و دست مشتری میداد
.....................................

وا ما
چیزی که باعث شد میرزا محمد را بیشتر روز ها ببینم خرید فلاسک یخ در خانه ما بود
پدرم یه فلاسک یخ از بازار خریده بود و کاسه ای دستم داد و سی شاهی پول و رفتم دکون میرزا محمد
ایشان هر روز چند قالب یخ از کاشان می اورد و در گوشه میذاشت و یه گونی کلفت کنفی روش می کشید
و با یه وسیله فلزی مخصوص یخ را می شکست و میداد دست ما
تو خونه هم پدرم با یه قند شکن یخ را تکه تکه می کرد و در فلاسک می ریخت

البته گاهی هم یه جور یخ می اورد از یخچال های سنتی که همه جک و جانوری توش پیدا میشد حتی پشگل بز و گوسفند که پدرم سفارش می کرد از اون یخ ها نخرم.
........................
چند بار ماجو گوهر دوک چرخش که می شکست پولم میداد تو میدون بزرگ از مغازه خراطی اوسا حبیب براش دوک بخرم و یک قرون هم مزد دست به من می داد که صرف خرید فالوده یا بستنی از میرزا محمد می کردم .
........................
و در زمستان اون سال هم بایک قران مزد دوک خریدن برای ماجو گوهر
حلوا کنجد خریدم اومدم لب حسینیه سرمحله جای شما خالی شکمی از عزا در اوردم
..............
دیروز رفته بودم مغازه علی حج اقا نون سنگک خریدم خودش نبود.
حاج مم صادق نبود
اوسا میرزا قصاب نبود
میرزا محمد نبود
حاجی مومن حلوایی نبود
.............................
خدا همه را بیامرزد
حسینیه قدیمی سرمحله هم نبود !!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 0:4 توسط جعفر سحابی | نظرات