خانه پدری

خانه پدری

دیدار از خانه پدری!

............................

به فرموده ماجو گوهر روزی روزگاری تو همین اتاق که حالا خراب شده

و اوارش مونده به دنیا اومدم .وقت باقلا .

قدیم تو ابادی ما وقت با قلا ماه اردیبهشت بود و از جیرفت و جاهای دیگه

شب عید با قلا نمی اومد .

هر وقت نگام به باقلا می خوره یاد روز تولدم می افتم .

مادرم مشغول قالی بوده که من هوس می کنم بیام این دنیا و روی ماهم را همه ببینند .

از قالی میاد پایین و تا یه نفر بره نازنین قابله را خبر کنه بیاد من همیشه عجول اومدم این دنیا تو همین اتاق و قابله که اومد من تشریف اورده بودم

و البته حق ویزیت را گرفته بود .

در حقیقت ماجو گوهر شده بوده قابله من و می گفت بند (خصم )که اسم

با کلاسش امروز بند ناف هست دور حلق مبارکم پیچیده شده بوده و ماجو می گفت سیاه شدنت به خاطر اون بوده و گر نه سفید پنبه ای می شدی

میگفت داشتی خفه می شدی که تو دهنت فوت کردم و چشمت را باز کردی و به من نگاه کردی و به همین خاطر بیش از همه نوه هام دوستت دارم و تو هم دوسم داری .

..........................

حالا ببین اگه اون روز خفه می شدم چه خسرانی به وجود می اومد و

دنیا از وجود چه نعمتی محروم .

ولی خیلی ها از خفه شدن من راحت می شدند و از مزاحمت من مخصوصا یکی !!!!اره تو را میگم اگه اون روز خفه شده بودم حالا یه نفس راحت می کشیدی !

ولی سیاه که نه سبزه موندن من مر بوط به بند ناف نیست .این ارث خود ماجو گوهر بود که سبزه بود و لی بابا بزرگ سرخ و سفید مثل سیب گلاب قمصر .

یه عمر با این سیب قشنگ زندگی کرد و حظ کرد .

...........................

از بچه گی تا یادم میاد پتال و بی ریخت بودم .

پسری زردنبو و ضعیف ذلیل و ماقنگی .

همیشه پابرهنه تو خونه همسایه داری و کوچه و سر محله بازی می کردم .تو خاک و خل .

تا 6 سالگی که یادم نمیاد کفشی داشته باشم .

لباسم یه پیرهن و یه تمبون بود که سر زاموش همیشه وصله داشت و سر زانوش کاسه انداخته بود .

استین پیرهنم هم حوله صورتم بودو بعضی کار های دیگه که مثل چرم شده بود و مادر به زور از تنم بعد از یه هفته می کند و تو میراب خونه کریم کاشی می شست .

.....................

یه کتاب بود کلاس ششم دبستان خونده بودم راجع به نوشتن انشا

یه داستان داشت نویسنده اش نصر الله فلسفی از یه جوان در هرات صد سال پیش که جزو ایران بود و انگلیسی ها اشغال کرده بودند .

اون جوان و خانواده از شهر فرار کرده و باغ و خانه به تصرف ماموران انگلیسی در امده بود

او ن جوان گاهی دزدکی از درز دیوار باغ به خانه و و دار و درخت باغ نگاه می کرد و حسرت می کشید و خاطرات ان باغ برایش تداعی و اه می کشید .

........................

هر چی من یادم میاد برای سرمحله دارند حسینیه می سازند .

از این طرف می سازند و از اون طرف خراب می کنند و دو باره از اول .

این دفعه دارند چیزی می سازند به وسعت یک محل .

از یمین و یسار دارند به یمن پول های باد اورده شهرک وسعت میدن حسینیه را .

ده ها خونه را خریدند و خراب کردند رسیدند به خانه پدری من .

و زمزمه خراب شدنش را می کنند برای حسینیه

.....................

از اون خونه که اومدیم بیرون در شش سالگی چند سال بعد یه بار رفتم دیدم و اون خونه همسایه ها عوض کرد و ما هم اتاق را فروحیه بودیم

و من کم همتی کردم برای دیدن اتاق زندگی و زاد گاه خودم .

هفته قبل با یکی ازنوه های بهترین و مهربانترین همسایه اون خونه یعنی

فرخ و شوهرش به دیدن خونه رفتم و اتاق خودمون را به این شکل دیدم .

........................

سعی می کنم در چند پست از خانه پدری و همسایه ها و سر محله

اون روز ها برای شما

شریعتی

شریعتی

شیخ قاسم.. شریعتی و حسن

عظیمه !!!

...............


.....................

بار اولی که حرم حضرت زینب را زیارت کردم از روحانی کاروان سراغ مزار دکتر شریعتی را گرفتم که فرمودند من خبری ندارم .

گفتم به قول خودت دفعه هیجدهم هست که به سوریه اومده ای ولی خبری نداری .دو زاری افتاد که از مخالفان شریعتی است .

از یکی از خادمان حرم شریف سراغ گرقتم عرب بود دستم را گرفت و اورد بیرون در ورودی و یک در دیگر که به قبرستانی باز می شد نشانم داد و اشاره ای کرد به اتاقکی که ان مزار دکتر است .

................

به اتاقک نزدیک شدم کوچک ولی مرتب و منظم بود ولی در ورودی اون بسته بود

عکس دکتر بالای قبرش و در طاقچه ای چند قران دیده می شد

قبری غریب در جایی غریب تر .

به یاد غربت شریعتی قبل از انقلاب و شهادت او افتادم و ظلمی که بعضی ها در حق او انجام دادند و نا خود اگاه بازیچه دست ساواک جنایتکار شدند .سا واکی که بودن دکتر شریعتی را تاب نیاورد و او را مظلومانه در غربت به شهادت رساند .

..........................

نوار های امام خمینی از نجف می اومد و با شوق داشتیم گوش میکردیم و مردم روشن می شدند و به جنایات رژیم شاه واقف .

کتاب های دکتر شزیعتی هم به طور علنی یا مخفی چاپ می شد و دست به دست می گشت و جوان ها علاقه خاصی به اون داشتند .

اجتماع ابستن حوادث جدیدی بود و اماده انفجار و مقاومت در برابر حکومت شاه .

روحانیون مخالف شاه در منابر علنا به عملکرد حکومت شاهنشاهی اعتراض می کردند و مسجد ها پر از جوانان و مردم می شد برای گوش دادن به سخنرانی های علیه رژیم .

ولی در شهر ما حادثه ای در شرف تکوین بود و قرعه فال به نام مبارک محله ما سرمحله افتاد .

.............................

شیخ قاسم اسلامی در سرمحله

.....................

.............

جنب وجوشی در محل دیده می شد میدان بین دو حسینه اب و جارو شد

منبر بزرگ را گذاشتند گوشه سمت حمام محل

همه جا را فرش کرده بودند و اعلام کردند که امشب شیخ قاسم اسلامی سخنرانی می کند

میدان سرمحله پر شد از جمعیت و سخنرانی شروع شد و در بین سخنرانی

به کتاب های دکتر ایراد و شبهاتی از ان مطرح می شد و دکتر را به طرفداری از وهابی ها متهم می کرد.

شب اول به خیر و خوشی تمام شد .

ولی شب دوم وقتی شیخ قاسم دوباره شروع به حمله به دکتر کرد عده از بچه ها که طرفدار دکتر بودند از وسط جمعیت بلند شدند و جلسه را ترک کردند و نظم جلسه به هم ریخت

واین برای محله ما افت داشت و شخصیت محل را زیر سوال می برد .

شب سوم و چهارم هم همین طور عده ای وسط جلسه بلند می شدند و

یا علی .

.................

شب پنجم بزرگان محل برای اعاده حیثیت جلسه قرار گذاشتند هر کس از جلسه بلند شود در خروجی های جلسه مورد پذیرایی با چوب و مشت و لگد قرار بگیره و در هر خروجی افرادی اماده برا ی این کار بودند .

البته ستون پنجم و نفوذی ها خبر به بچه هاداده بودند که امشب هر کس از جاش بلند بشه با کتک پذیرایی خواهد شد .

همه اماده باش بودند که کی اول بلند میشه .

شیخ قاسم بحث را به جای حساس و حمله به دکتر زساند .

همیشه شب های قبل در این موقع بچه های طرفدار دکتر بلند می شدند

ولی امشب خبری نشد .

ناگهان در سکوت کامل جمعیت یه نفر بلند شد

درست در دو قدمی من .

همه سر ها به طرف او بز گشت و منتظر واقعه .

چند نفر دست اونو گرفتند و گفتند که بنشین ولی او سماجت می کرد به رفتن .

....................

شیخ قاسم سخنرانی را قطع کرد و نظاره گر شد ببیند کار به کجا می کشد .

که با صدای بلند حسن عظیمه فهمیدم که اوست بلند به افرادی که اونو

دعوت به نشستن می کردند می گفت .

به خدا من شریع دین نیستم شاشم میاد بزارین برم !!!!

جمعیت از خنده منفجر شد و حسن با تندی از جلسه خارج شد

....................

شیخ قاسم هم جلسه را تمام کرد و مردم با ارامش جلسه را بدون کتک خوردن ترک کردند .

................

البته این جلسه با پشتیبانی پاسگاه ژاندارمری و ساواک ترتیب داده شده بود و اون شب افراد پاسگاه به کمک بچه های محل اومده بودند که نظم جلسه به نخورد .

...............

من چند تا کتاب از تحقیقات شیخ قاسم را خونده بودم

واقعا زحمت کشیده بود و از کتاب های اهل تسنن در باره حقانیت حضرت علی و واقعه غدیر خم مدرک از خود اهل تسنن پیدا کرده بود

دلسوز دین و اهل بیت پیامبر بود .

و فکر می کرد دکتر شریعتی به تسنن علاقه دارد .

از این نکته ساواک استفاده کرده و در ان کوران اماده شدن مردم برای انقلاب ناخود اگاه او را وادار کرده بود این گونه به افکار دکتر بتازد .

و در اخر هم معلوم نشد به دست چه کسانی ترور شد و به شهادت رسید .

.........................

حسن عظیمه هم جوانی پاک طینت و ساده دل بود

مردم اونو خیلی دوست داشتند .بر خلاف ظاهرش حرف هایی می رد که ادم تعجب می کرد.او بهلول شهر مابود .

نجیب و دوست داشتنی بود .

در تشییع جنازه اش مزدم سنگ تمام گذاشتند .

خدایش بیامرزد .

در سرمحله کار را طرفداران شیخ قاسم به جایی رساندند که

طرفداران شریعتی را نجس می دانستند

شبی قرائت قران در منزل یکی از بچه های دوستدار شریعتی بود

شیخ قاسمی ها لیوان شزبت را در پا شویه حوض خالی کردند و نخورند !!!!

نایب حسین کاشی

"پدر بزرگی داشتم که کشاورز بود وبیش از صدسال عمر کرد.بچه که بودم همیشه از زمان های

محمدعلی شاه واحمد شاه که مقارن دوران نایب حسین بود برایم تعریف می کرد.

نظر پدر بزرگم در باره ی نایب حسین این بود که به کشاورزان ومردم عادی کاری نداشت وفقط از

اربابان وسرمایه داران وتجار باج می گرفت .

دو خاطره از برخوردنزدیک خودش با نایب حسین برایم تعریف کرده که برای شما باز گو می

کنم .............



یک روز با چند رعیت دیگر سهم گندم ارباب رابه کاشان می بردیم نز دیک دروازه دولت سوار های

نایب حسین راه را بر ما بسته ومارابه سمت باغ سر دار هدایت کردند .در ان جامارا به حضور

سرداربردند ایشان نامه ای به ما داد تا به ارباب مان بدهیم تا ارباب بداند که گندم ها به دست

نایب حسین مصادره شده است وبه ما کشاورزان ربطی ندارد.

وقتی می خواستیم به سوی آران حرکت کنیم سردار ما را صدا زد وگفت:

میدانم رسم بر این است که همیشه بعد از تحویل گندم به ارباب ایشان به شما پول میدهد تا از

بازار کاشان یک وعده برای خود وخانواده نان وکباب بخرید ولی ارباب امرو ز از ناراحتی به شما

پول نخواهد داد.امروز نان وکباب مهمان من هستید پس به هر کدام از ما پنج ریال داد با ان کباب

خریدیم ودر باز گشت به خانه دلی از عزا در اوردیم.

یک بار هم با چند نفر دیگر گندم های ار باب را ارد کرده ازآسیاب درم به سمت بیدگل می اوردیم

سوار های سردار ما را محاصره وما را به سمت مشکان که سردار با سواران خود در یکی از باغ

های ان اتراق کرده بود بردند .

خسته وکوفته به انجا رسیدیم سردار در باغ قدم می زد وقتی به ما رسید ازحال وروز ما پرسید

ماوقع را برایش تعریف کردند.

دستور داد: این ها گرسنه هستند به اینها غذا بدهید وچند نان هم برا ی خوردن در راه بدهیدچون

راه آنها طولانی است زود آنها را مرخص کنید تا به خانه ومقصد خود برسند."

(عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی)

ام کلثوم

ام کلثوم

ام کلثوم

....................

دبیرستان تمام شد و رفتیم سپاه دانش و دوران اوج گرفتن خانم ها حمیرا و مهستی و هایده که خانم حمیرا در خواندن اواز پدیده ای در موسیقی ایرانی است از همه ترانه هاو اواز هایش که بگذریم البومی دارد به نام بزم درویشان ،لباسی بلند و سفید و چنان با سوز و گدازو عارفانه اشعار مولا نا را می خواند که ادمیزاد حظ می کند .
خانم مهستی که تصنیف های قشنگی می خواند مخصوصا ترانه هایی که استاد پازوکی اهنگسازش بوده است.
و خانم هایده با ان قدرت صدا و اهنگ ها و اواز های قوی وزیبا که او را ام کلثوم ایران لقب داده اند .50 سال است که بنده هر روز صدای این خانم ها را به دفعات گوش می کنم .رخنه ای در دین و ایمان من ایجاد نشده .به واسطه ی گوش دادن به صدای ان ها همان 17رکعت نماز را می خوانم و سی روزه می گیرم .
شاید پایه ی دین وایمانم خیلی قوی است که بعید می دانم .
البته این عزیزان هنرمند حسابشان از خوانندگانی که صدایی ندارند و با نشان دادن بدن خود و رقص هایی مهوع صدا هایی از خود به نام خواندن در می اورند فرق میکند .
بعضی وقت ها یه هنر مند می تونه باعث وحدت و اجماع در قوم یا کشوری بشه .
چندی قبل در یورش اسراییل به نوار غزه یه خواننده ی زن فلسطینی چفیه ای بر گردن و در جای بلندی ایستاده بود و سرودی حماسی در باره ی فلسطین و مقاومت می خوند واقعا با این که زبان عربی نمی دونم انسان به هیجان می اومد
و نمونه دیگر :
سال 60در خط مقدم جبهه در کرخه کور بودم شب هایی که با یه نفر که بچه سوسنگرد بود نگهبانی می دادیم همیشه یه رادیو کوچک توی جیبش بود و یه خانم باصدایی زیبا و رسا می خوند البته صداش را اهسته میکرد
ازش پرسیدم که این خانم کیه ؟گفت: ام کلثوم .
با صدای این خانم اشنا شدم تا سال 85که یه مسافرت به سوریه رفتیم با اتوبوس .
از شهر های سوریه که رد میشدیم در مغازه ها ودر کوچه و خیابون صدای ام کلثوم می اومد .
در دمشق هم هم همین طور .
یه روز هم رفتیم لبنان .
در دره بقاع برای صبحانه ما را بردند در یه رستوران صدای ام کلثوم پخش می شد و جالبتر یه کلیسا هست تو بیروت که ما را برای دیدن انجا بردند یه پیر مرد کنار اون کلیسا نشسته بود باسنی شاید 80سال روزنامه می خوند واز رادیوی کوچک جیبی اون صدای ام کلثوم می اومد .
از راهنمای لبنانی که فارسی بلد بود دلیل این که همه دارند به این صدای خانم گوش می کنند پرسیدم از جوان عرب سوسنگردی تا سوری و لبنانی
جواب داد .این خانم عامل وحدت بین اعراب هست از هر قوم و قبیله و مرام ومسلکی
گفت وقتی ام کلثوم مرد درمصر عزای عمومی اعلام شد .
و جمال عبد الناصر شخصا در تشییع جنازه ی او حاضر شد .
حالا ببین عرب ها... در احترام به هنر وهنر مند از ما ایرانی های مهد گاهواره ی تمدن و هنر پیشی گرفته و چه دماری ما از هنرمندان در اورده ایم .
.................
اتفاقا چندشب پیش ام کلثوم را در یه کانال عربی دیدم که هر شب به مدت یک ساعت کنسرت هایی که شاید 50سال پیش ضبط شده است پخش می کند .
کاش ما هم می تونستیم از شجریان و ناظری به عنوان عامل وحدت استفاده کنیم

وصیت

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم!

روحش شاد

پیر شدی جعفز

پیر شدی و خبر نداری جعفر !!!!!!

..................

...................................

از نظر رو حی همون پوست کلفتی هستم که در عکس بالا می بینید

عکس از 22 سالگی است یعنی 40سال پیش.

همان شور و شر و شیطونی های اوج جوانی را دارم و لی از نظر جسمی

وضع کاملا بر عکس هست و خراب .

شده ام مثل ماشینی که فقط کامپیوترش سالم هست و همه جاش درب وداغان و هزار عیب و علت .

هز زوز به این ماشین قراضه ضربه ای و دردی وارد می شود تا این که

شاید به زودی بفرستندش قبزستان ماشین قراضه های ادم ها یعنی

محمد هلال پیش ماجو گوهر جان .

....................

اولین باری که فهمیدم پیر شدم چند سال پیش تو قطار مترو بود

تو واگن سوار شدم خیلی شلوغ بود می خواستم برم خیابون فرشته دکتر

یه ساک هم دستم بود و خودم را به یه میله اویزون کرده بودم

نمی دونم چه قیافه داغون و مردنی داشتم که یه جوون که برابرم روی صندلی نشسته بود بلند شد و گفت ....

حاج اقا ..

بفرما بنشین رو صندلی.

اونجا بود که فهمیدم اون جوان دلش رحم اومده به من پیر مرد

مثل یه فانوس تا شدم و رو صندلی نشستم

یادم اومد روز هایی را که برای پیر مرد ها تو اتو بوس واحد بلند شده بودم

حالا نوبت خودم شده بود .

.......

البته طبق همون شعر معروف که میگه (سن که رسید به 50.فشار میاد به چند جا)

گر چه فشار به همه ی ان چند جا نیومده و نقاط سوق الجیشی شکر خدا سالم هست ولی چشم و گوش و زانو و ....درب و داغان است و زهوار در رفته .

....................

بابا بزرگ که در صد و چند سالگی هم شش ستون بدنش سالم بود و

با مختصر بیماری در چند روز رفت محمد هلال و بدون دکتر و دوا و درمان

ماجو گوهر هم نزدیک صد سال عمر کرد و وقت رفتن من سربازی بودم و طبق گفته ها با چند روز مریضی رفته بود و نه خودش اذیت شد و نه اطرافیان

.........................

پدر اول بیماری قند گرفت چند سال و تا این که سکته کرد سکته مغزی و طرف چپ بدن فلج شد و تا ده سال گوشه تخت افتاده بود

ولی عقل و هوش سر جای خود .

خدا زا شاکر بود و گله ای نمی کرد و همه از دل و جان نگهداری ش کردیم با عزت و احترام

و جواب نگهداری های از بابا بزرگ علی اکبر و ما جو گوهر را گرفت

.....................

مادر هم در 4 سال اخر عمر بیماری الزایمر گرفت و هیچ کس را نمی شناخت و ما به خوبی ازش نگهداری کردیم تا پر کشید و رفت

...........................

تا این که نوبت به خود من رسید

.............

هفته قبل این ماشین درب و داغان داشت به پت پت می افتاد و نفس اخر را می کشید و هر لحظه به ماجو گوهر نزدیک تر.

.........

خدا به مرتضی پسرم خیر دهد که این لاشه متحرک را انداخت تو ماشین و اول بردش متخصص داخلی .

با دیدن ازمایش ها خانم دکتر فرمودند که باید حتما هر روز چند قرص قند بخوری و نوشت از یه داروخانه یه دستگاه قند مفتی گرفتیم و لی برای گرفتن نوارش 50 هزار تو مان نقره داغ شدیم .

...................

اولین ازمایش ها با دستگاه شکر خدا نشان از بالا بودن اندک قند بود و طبق معمول باید پوزه بندی بزنیم و از خوردن چیز هایی که اثری از قند دارند پرهیز .و یه دل سیر شیر و عسل موند برای اون دنیا اگه راهمون بدن بهشت

و گرنه شربت زققوم در جهنم سهم ما خواهد بود و سرب مذاب

..............

یکی از فرمایشات خانم دکتر این بود که خونت غلیظ شده و باید خون بدی

مرتضی منو برد بانک خون و بعد از سین جیم شدن توسط یه دکتریکدست طاس و بد عنق تر از خودم اصلا سر مبارکش را بالا نکرد و فرمود که نمی تونی تو خون بدی .

از تشکر سازمان انتقال خون محروم شدم هیچ از خوردن ساندیس و کیک مفتی هم که دست هر کدوم از دهندگان خون بود محروم شدم .

یعنی رسیدم به مرحله ضایعاتی بودن و باید دیگه این ماشین اسقاط بشه

با لب و لوچه اویزون از بانک خون بیرون اومدیم و برای امتثال حرف دکتر چاره ای جز رفتن به یه یه تزریقاتچی ندیدیم و دادن یه کیسه خون و انداختنش تو یه سطل زباله و دادن 20هزار تومان پول بی زبان .

..................

مرتضی جان پسرم

ممنونم که منو بردی دوا دکتر و خودت را معطل من پیر مرد کردی

شاید این مجبت تو مزد نگهداری و بردن بابا کریم بود در اون ده سالی که زمین گیر شده بود .

الهی هیچ وقت در نمونی بابا .

..............

افرین به شیر پاک و لقمه پاکی که خوردی

یا علی

عید فطر

عید روزه ...من و ماجو گوهر.....مزار !!!

.................

اولین باری که مزار را دیدم 6 سالم بود و هنوز تو حونه زادگاهم سرمحله زندگی می کردیم.

ازنماز و روزه هم چیزی سرم نمی شد فقط یه روز صبح دیدم ماجو گوهر بافرخ و زهرا همسادمون وعده رفتن به مزار را میدن برای فردا صبح

و اولین بار بود که کلمه عید روزه و به قول ماجو گوهر عید مرده ها راشنیدم .

........................

چقدر زیباست این خصلت ما ایرانی ها .

شاد ترین لحظات و بهترین عید ها را در کنار در گذشتگان سپری می کنیم

تا به ان ها بگوییم که ان ها از میان نرفته اند و ما حتی در جشن ها و اعیاد هم با ان ها هستیم و ان ها در کنار ما هستند .

........

یادم نیست اون روزا کفش داشتم یانه چون از ده تا بچه شاید یکی کفش کفش می پوشید و بقیه پای برهنه بودیم .

ماجو گوهر یه گلاب پاش بلور بر داشت که لوله دار بود و نقش و نگار های قشنگی روی بدنه اش بود

منم که از بچگی فضول و کییوز با یه پیراهن جلوبسته که دوتا دکمه بالای اون داشت و یه تمبون که سر زانوش وصله دار بود و کاسه انداخته بود

دنبال اونا راه افتادم .

از تو کوچه مون اومدیم به سبزه میدون رسیدیم که اون روزا این میدان را جو و گندم می کاشتن و شروع دشت مسعود اباد بود .

رسیدیم به خیابون 17 شهریور فعلی که درست نشده بود و خالی از خانه بود و یه کوچه پت و پهن خاکی بود و به دروازه ختم می شد که ماشین ها و جیپ ها دم یه قهوخونه وایمیسادن و مسافر می بردن کاشون.

..........................

قبرستان اران و بیدگل از محل بانک سپه فعلی شروع می شد

تا به شازده هادی می زسید .

تمام این منطقه قبرستانی وسیع بود که بهش می گفتند مزار

.........................

محل پاسکاه زاندارمری و کارخانه برق همه قبرستان بو د با ماجو گوهر

به قبر هایی رسیدیم در پشت پاسگاه

مردم بر مزار عزیزان خود نشسته بودند و خیلی شلوغ بود

ماجو گوهر هم به سر خاک پدر و مادرش رسید و نشست و فاتحه ای و به اونایی که رد میشدند چند چکه گلاب در کف دستشون .

سر قبرها بیشتر نقل خیرات می کردند و خرما .

و برای بچه ها چه لذتی داشت .

قبرها سه حالت داشت بعضی مثل یه تپه کوچک خاک بود و بی هیچ نشانه ای .که نشان از فقر اونا داشت و بستگان قبر ها را نشان داشتند

تعدادی از قبر ها با اجر هایی به اصطلاح پله گرفته شده بود با طرح هایی جالب .

و تعدادی سنگ قبر هایی کوچک روی اونا بود .

قبر هایی هم بود که سنگ هایی بزرگ و مرمری و زیبا روی اون بود و با خط زیبایی روی اونا را نقز کرده بودند

روی بعضی عکس یک شانه یا یه پرنده کنده شده بود .

و بالای سنگ مثل یه کاسه کوچک گود کرده بودند برای جمع شدن اب در ان و نوشیدن ان به وسیله پرندگان .

یه سنگ قبر هایی هم بود مکعب مستطیل شکل که در هر طرف ایات قرانی به زیبایی نقر شده بود

شاید قدمت این سنگ ها به صد ها سال پیش می رسید .

این سنگ ها ی به این زیبایی کجا رفت والله و اعلم .

چند نمونه ازاین سنگ ها در شازده حسین بیدگل هست .

............

جایی که قبلا بخشداری بود یه حوض خونه بود که مرده ها را توش می شستند .

یه حوض خونه هم بود مقابل اموزش و پرورش فعلی همین جایی که الان کمیته امداد هست

بیدگلی ها مرده هاشون را اونجا می شستند .

تمام مدرسه های این منظقه از بونصز شیبانی قدیم و سمیه فعلی

در مانگاه قدیم و زا یشگاه فعلی

اداره تربیت بدنی جلو فخار خونه

مدرسه جندقیان

نماز جمعه

در مانگاه فرهنگیان

اورزانس

هلال احمر

همه م همه قبرستان بود .

خوب یادم هست کلاس اول یا دوم بودم که به مدرسه بونصر می اومدیم گاهی با بارش شدید باران و سرازیر شدن اب داخل یه قبر گودالی درست می شد و استخوان های مرده داخل اون اشکار می شدر برگشت از مدرسه یه تفریح داشتیم ما بچه ها

یه قوطی حلبی را اب می کردیم و می رفتیم سراغ قبز ها

اب را می ریختیم توی سوراخ قبر و منتظر می شدیم .

بعد از چند دقیقه عقرب های سبز و سیاه از تو قبر ها بیرون می اومدن و ما می کشتیم .

..........

یه مقبره هم بود مقابل اسیاب عصاری .

خیابان 17 شهریور را درست کردند مانع این خیابان بود

یه روز صبح که به مدرسه می رفتیم اثری از اون مقبره نبود

شب اونو با یه اقدام انقلابی خراب کرده بودتد و خاکش را هم برده بودند

همین جایی که فعلا دارند با سیمان و اهن یادمان می سازند وبا چه بد سلیقگی .

..................

اون روزا اصلا مرده ها را به محمد هلال نمی بردند و همه را در مزار خاک می کردند .

بعد ها یکی یکی ادارات و مدرسه ها توی این قبرستان ساختند و جای مرده ها را تنگ .

ارانی ها مرده هایشان را اوردند محمد هلال .

و بیدگلی ها به شازده هادی و زیارت های هقت گانه خودشان .

..................

.....

نامه ای به ماجو گوهر (3

.....................

گوهر و علی اکبر!!!!(1)

.......................

سلام ماجو گوهر

.................

بابا بزرگ کجاست ؟چه عجب گذاشتی از پیشت جمب بخوره و بره جایی تنهایی بگرده .

خیلی بهش حساس بودی و مواظبش بودی .

حق داشتی بابا بزرگ واقعا در جوانیش اونجوری که تعریف می کردند خوش تیپ و خوشگل بوده .

زبر و زرنگ و سرخ و سفید و بسیار تمیز .

من پیری اونو دیدم ولی با این حساب باز هم تمیز و مرتب بود .

یادم هست یه پیرهن متقال سقید می پوشید که یه دکمه بالای اون بود و یه تمبون مشگی که پارچه ای زبر و خشن داشت.

یه بند تمبون هم داشت که به حای کش به تمبون کشیده بود و ووقت قضای حاجت باز می کرد .

و حتما در جوونی هاش هم برای برای به فیض اکمل رساندن تو .

اون روزا رسم بود برای ادرار کردن پاچه تمبون را بالا می زدند تا به به اون منکراتی می رسیدند و خودشون را راحت می کردند .

بار ها دیده بودم مردانی را که در صحرا بیل را زمین می ذاشتن و در چند ثانیه پاچه را بالا می زدند و راحت می کردند و با یه کلوخ طهارت می گرقتند .

.................

زمستون ها یه قبا می پوشید که تا پایین زانوش می اومد و وقت وضو گرفتن با حوصله بالا می زد و وضو می گرفت .و چقدر به نماز خوندن اهمیت می داد .

بارها تو صحرا دیدم که با خاک تیمم می کرد و یه کلوخ می ذاشت به جای

مهر و نمازش را می خوند و دوباره مشغول بیل زدن می شد .

یادم هست اواخر یه جلیقه هم می پوشید و یه ساعت جیبی هم داشت که با یه زنجیر به مادگی دکمه جلیقه بسته شده بود و گاهی به ساعتش

نگاه می کرد و من فضول و کییوز مرتب ازش می پرسیدم ساعت چند هست و مثلا می گفت دوساعت از دسته گذشته .

می گفت ساعت من غروب کوک هست ولی من این چیز ها را بلد نبودم

تنها چیزی که از دست فضولی ها و مهندسی های من سالم موند همین ساعت بود چون هیچ وقت از خودش دور نمی کرد.

................

کلاه بابابزرگ هم خیلی تمیز بود و من همیشه اونو با کلاه می دیدم

ریش سقید بلندی داشت که گاهی با یه شانه چوبی شونه می کرد و

وقتی زیشش خیلی بلند می شد با قیچی خودش کوتاه می کرد و سالی چند بار هم به ریش قشنگش حنا می بست .

................

اهل تسبیح و انگشتر هم نبود و بعد از نماز با انگشتش ذکر می کرد و می شمرد .

+

اقاعلی غباس

السلام علیک یا اقا علی عباس !!!

...........................

مسافرتی که همیشه در هر سال بیشتز مردم انجام می دادند از فقیر و غنی و لاکچری هاو نوکیسه ها و پول جمع کن ها رفتن اقاعلی عباس بود .

50سال پیش اصلا برای رفتن به اونجا جاده اسفالته نبود .

همین جاده ابوزید اباد بود و روستا به روستا تا به اقاعلی عباس می رسیدیم

اونم با چه ماشین هایی .اتوبوس های درب و داغون و و قراضه

.....................

ماشین ها دونوع بود یکی با دماغ و یکی بی دماغ .

بادماغ ها موتور جلو بود و بی دماغ ها موتور عقب .

با شیشه های نیمه شکسته .

...................

ماه شهریور که می شد تو هر محله چند نفر بودند که برای اقاعلی عباس مسافر جمع می کردند .

می اومدند تو خونه و می گفتند که بهترین اتوبوس را گرفته ایم بنز بی دماع و 4 شنبه صبح جرکت می کنیم و جمعه بعد از ظهر هم ار اونجا

خلاصه اسم می نوشتند و تعداد نفرات و قول که حتما صندلی های جلو را به شما میدیم و بیعانه ای می گرفتند و یاعلی .

به تمام خانواده ها هم قول صندلی جلو را می دادند .

..........................

تو محله ما دو نفر بودند که مسافر جمع می کردند .مرتضی اوسا میرزا و رمضانعلی مقابلی .

ولی یکی از بهترین و زرنگترین اونا حاجی قندی بود که کارش درست بود و قولش بر قرار .

بچه محله وشاد عزیز بود .

جاجی قندی در طول سال مسافر به مشهد هم می برد .

چه بسا پیر مردان و پیر زنانی که اگه این مرد خوب اونا را مشهد نمی برد و مواظب اونا نبود رنگ مشهد و زیارت را تا اخر عمر نمی دیدند

تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتلو

تتو و تتلو

تتو و تتتتتتتتلو !!!!!

....................

سلام ماجو گوهر ....

اگه یادت باشه قدیم کولی هایی بودند که می اومدند دم زیارت محمد هلال .مرد هاشون الاغ خرید و فروش می کردند و زن هاشون غربال

و تنبک و چیزای دیگه می فروختندو گاهی برای زن ها فال نخود می گرفتند

مابچه ها شعری می خوندیم برای اون زن ها و اونا دنبال می کردند ما را .

کولی کولی ......ت تو دوری 1!!

و چقدر ما را از اون کولی ها می ترسوندین .

پیشونی اون زن های کولی یا زیر چانه اونا معمولا خال کوبی داشت .

یه خال کوبی سبز .

ولی زن های ابادی ما اصلا خال کوبی نمی کردند و خال کوبی منحصر بود به مرد هایی که معمولا به زندان می رفتند و تو زندان خالکوبی می کردند رو بازو ها و چیزکی می نوشتند از دوری معشوقه هایی که شاید به خاطر اونا چاقو کشیده بودند و به زندان افتاده بودند مثلا خال کوبی می کردند

به یاد اقدس

........................

ماجو گوهر جان ....

چند سالی هست که یه چیزی باب شده بهش میگن ( تتو کردن )

مثل همون خالکوبی هست ولی با کلاس تر .

و عجیب طرفدار داره بین زن ها و مرد های بیکار و بیعار .

و چه پول هایی خرج می کنند .

مرد ها هر چه عکس سگ و شغال و چرنده و پرنده را به سینه و کمر و گردن و دست خود خالکوبی می کنند .

زن های ایرانی هم بیشتر خط چشم و دنباله ابرو را تتو می کنند .

و زن های خارجکی هم مثل این که همه اعضا و جوارح را .شانه و کمر و گردن و همین جور بگیر بیا تا پایین .

البته من که ندیدم ولی بعضی دوستان میگن .

خلاصه بدن را کرده اند بوم نقاشی و چه زیبا هم گاهی این نقاشی در می اید اگر بوم نقاشی سفید باشد و نقاش ماهر .

........................

تتتتتتتتتتتتتتتتتتللو !!!!!!!

ماجو گوهر جان.....

یکی از این تحفه هایی که عکس هزار سگ و شغال و جک و جونور رو بدنش تتو کرده این گردن کلفت بیعار هست .

میگن یه خواننده است ولی به همه چی می خوره به غیر از خواننده

میگن بهترین ترانه اش بقبقو هست .

با زن ها و دختر های اونجوری هم محشور هست و تازگی به جرم غلط کاری از زندان در اومده

حالا چه بیشعور هایی اینو اوردن پیش این سید اولاد پیغمبر نمی دونم .

راسی برات بگم این ملا اقای رییسی است که اومده بود تهران رییس جمهور بشه .

متولی امام رضاست ماجو گوهر

ولی مثل متولی شازده قاسم نیست که وقتی می رفتیم زیارت

هی مردم را تلکه می کرد و تیغ می زد و پول می گرفت .

.......................

نمی دونی این اقا چقدر دست و دلدار هست و بخشنده

چند ماه به چند تا استان کشور کامیون کامیون برای بیچاره ها گونی ارد و خیک روغن و برنج چیزای دیگه فرستاد .

چقدر به مردم و زوار امام رضا شام و نهار داد .

چقدر به بیچاره ها لباس پوشاند .

به مردم قول داده بود اگه رییس جمهور بشه یارانه ها را 3 برابر کنه .

ماجو گوهر جان

اگه این اقا رییس جمهور می شد تو و صغرا ملا علی دیگه احتیاجی به پشم ریسی نداشتین و ماهی 200 هزار تو من پول یا مفت می گرفتین

و سالی یه بار می رفتین مشهد و اونجا هم ازتون پذیرایی می کرد .

ولی حیف که عده ای رای به حروم ها بهش رای ندادن و اونم رفت مشهد

و مشغول متولی گری ش شد .

.....................

ماجو گوهر .....

نه این که بگی خواننده درست و حسابی نداریم خیلی هم داریم

یکیش هست که بهش میگن خسرو اواز ایران .

نمی دونی چقدر قشنگ می خونه .

یه ربنا می خونه برای افطار که ادم حظ می کنه و روحش تازه میشه .

ربنا و چند تا اواز هاش را برات می فرستم تو تلگرام برات دانلود کن

لب جوی شیر و عسل بنشین با بابا بزرگ و گوش کن و حظ کن .

عزت زیاد

نوه سیا سوخته ات

جعفر

منصور

در فراق منصور

او سحاب پر برکتی بود برای جوانان

.....................

دیدی ان خاتم فیروزه بو اسحاقی ...خوش درخشید ولی

دولت مستعجل بود ؟

............................

منصور در تهران به درس خوندن ادامه داد و دیپلم گرفت .

سربازی هم معاف شد و شد کارمند بانک صادرات .

تا بعد از ظهر بانک بود و می اومد خونه و نهار و استراحتی و با دوستاش که کم هم نبودند به گردش و تفریح و پیاده روی .

شب تو خونه نشستن پای رادیو گوش کردن موسیقی و اون روزا سزیال خونه قمر خانم و سر کار استوار و مراد برقی و بعد هم خواب .

....................

مهندس عباس نمی تونست قبول کنه که منصور کارمند ساده یه بانک باشه افتاد تو رگ و پوستش که باید درس بخونی .

اون روزا هم رفتن به امریکا مثل اب خوردن .منصور رفت امریکا با تشویق های عباس

..............

منصور خودش تعریف می کرد که از گارسنی و ظرف شویی تو رستوران ها برای به دست اوردن خرج دانشگاه شروع کردم و بعد کارگری در راه اهن .

بعد با مری اشنا میشه و ازدواج می کنند .

درس منصور تو رشته مهندسی مواد غذایی تموم میشه و بعد از انقلاب میان ایران .

دوسال تو جهاد سازندگی کار کرد و مری هم خونه عمو اقاجان بود و اولین

بچه اونا به دنیا اومد .

ولی دیگه نمی تونستند با حال و هوای اینجا زندگی کنند و رفتند امریکا

.......................

منصور می گفت روزها کار می کردم و شب ها با ماشین یه نوع شیرینی هایی که مری می پخت با بستنی تو کوچه ها و محله های شلوغ می بردیم می فروختیم برای خرج زندگی .

تا این که با چند ایرانی اشنا شدیم و کم کم شروع کردیم به کار و اولین

کارگاه ساخت بستنی و بعد فروش و بعد تر توسعه و درست کردن کارخانه بزرگ تر تا جایی که بستنی های ما در چند ایالت پخش می شد با تریلر های زیادیخچال دار .

............................

وضع اقتصادی منصور که خوب شد سالی چند بار و هر بار شاید یکی دوماه می اومد ایران و بیشتر وقت ها اران .

از طرف هیات ها و حسینیه هاو مساجد مراجعه می کردند برای گرقتن پول

می گفت برین این پول ها را از حاج اقا ها بگیرید .

من اگه بتونم نیت دارم یه سینما یا سالن ورزشی برای جوان ها بسازم

تا دور اعتیاد و دود نرن .اخه می دید چطور جوان های محله ما و محله های دیگه دارن نفله میشن از اعتیاد .

چقدر ازدود و اعتیاد متنفر بود.

و به قولش عمل کرد و ورزشگاه مادر را به جوان ها هدیه داد .

.......................

ماجو گوهر از بین نوه هاش من و منصور را خیلی دوست داشت .

ولی من و منصور نقطه مقابل هم بودیم .

منصور زیبا و دوست داشتنی و نرم و مخملین و ظریف

من سیه چرده و زردنبو و خشن و پوست کلفت

منصور خوش اخلاق و مردمدار و مهربان ولی من بد عنق و نامهربان و مردم گریز

منصور تمیز و خوش لباس و موهای مرتب و صورت تراشیده و انکادر کرده

ولی من پتال و بد لباس و با یه سبیل کلفت و خشن .

ولی ماجو گوهر هر دوی ما را خیلی دوست داشت .

هر وقت منصور از تهران می اومد خونه ما ماجو از دولاب یه مشت تخمه هندوانه بو داده بهش می داد و این سهم منصور را همیشه تو دولاب قایم کرده داشت .

سهم ماجو گوهر هم چند بوسه ای بود که منصور به موهای شرابی اون می زد .

.....................

منصور به اران و مخصوصا سر محله عشق می ورزید .ساعت ها تو میدان گاه سرمحله با پیر زن ها و پیر مردها حرف می زد و به خونه همسایه داری اونا می رفت با اونا چایی می خورد و از قدیم و قدیمی ها می پرسید و یواشکی به اونا کمک می کرد .

با اونا هم کاسه می شد و دعوت نهار اونا را به شرط گوشت لوبیاب کدو یا کلم قبول می کرد .

.........................

به موسیقی خیلی علاقه داشت محصوصا به ترانه های دلکش و مرضیه وپوران و الهه

همه ترانه های اونا را از بر بود و همیشه زمزمه می کرد .

به ویگن و عارف عشق می ورزید و و ترانه های ان ها

............................

بسیار دل رحیم و مهربان بود .

به همه فامیل مخصوصا عمه ضغرا و عمه کبرا علاقه داشت .

به پدرم به شدت علاقه داشت و در ده سالی که پدر سکته کرده بود .مرتب با مری بهش سر می زدند و ساعت ها پیشش می موندن .

.....................

منصور رفت و خاطزه های خوبش هیچ وقت از یاد ها نمی رود

.............

اگر زنده ماندم در بازه منصور حرف های بسیار دارم

سال اینده در چنین روزی .

بز سزخ ماجو گوهر

پدیکور و مانیکور

پدیکور بز ماجو گوهر!!!!

...............

ماجو گوهر تو زندگی به سه چیز خیلی علاقه داشت .

1/اول به من سیاه سوخته زردنبو ی مافنگی

نوه خیلی داشت ولی با این خیلی دوک چرخش را با شلخته راه رفتنم

شکسته بودم دوست داشت .

یادم هست به صغرا ملا علی همسایه مون می گفت جعفر چشم هاش قد یه پیاله هست در صورتی که از بچگی چشم هام مثل نخود ریز بود و من پیاله ای ازش ندیدم .

.....................

2//شازده قاسم اون روز اران و باب المراد فعلی بیدگل

ماجو خیلی بهش اعتقاد داشت و نوشته ام قبلا هرسال یه شب با هم پیاده می رفتیم اونجا و شب می موندیم .

گاهی هم یه دو تومانی به من می داد که ببرم تو ضریحش بندازم برای شفای صد جور درد و مرضش که تا به اونجا می رسیدم 5 زیال مونده بود

بقیه در راه صرف شکم بی هنر پیچ پیج شده بود .

و این تمام اختلاس زندگی من بود .

حالا می فهمم چطور از بیت المال اختلاس های میلیاردی می کنند

خیلی سخت هست ادم از پول مفت و بی صاحب بگذرد .

ماجو گوهر از سرم گذشته خدا کنه شازده قاسم هم بگذرد .

.......................

3//بز سرخ ماجو گوهر که بزی سید بود و از سید مخص ابادی خریده بودیم

دوست داشتنی و مظلوم .

شاخ اصلا نمی زد یعنی شاخ نداشت که بزند .

چشمای قشنگی داشت و موهای قشنگ همرنگ موهای ماجو گوهر سرخ متمایل به شرابی .

بر عکس خیلی از بز هایی که ریش بلندی داشتند و وقت خوردن کنجاله

همه ریش شون تو تغاز ولو می شد این بز یه ته ریش کوتاه و قشنگ داشت .

مثل ادم اروم و اهسته کنجاله را می خورد و می دونست کسی شریکش

نمیشه .

...................

مسئول امور خورد وخوراک و لجستیکش من بودم و از گاراژ ارباب علی براش پوسه کنجاله می خریدم و اب می کردم و روزی دو بار بهش میدادم

جمعه ها هم خاک زیر دست و پاش می زیختم تا خیس نباشه .

مسئول دوشیدن و پنیر و ماست کردن شیرش هم ماجو گوهر بود و ماما به وقت زاییدن بز .

...................

تابستون ها می بردمش گله اقا جعفر چوپون برای اون کار های منکراتی

هر سال یکی یا دو تا بزغاله می زایید یه سال سرخ مثل خودش و یه سال هم سیاه که معلوم بود با اون قبلی به هم نساختن یا گمش کرده

یا اون رفته دنبال یکی دیگه .

.................

پدیکور سم بز !!!!

..................

سخت ترین کار این بز کوتاه کردن سم هاش بود که باید هر سال انجام می گرفت .

سم ها رشد می کرد و راه رفتن براش سخت می شد .

پدر طی مراسمی کوتاه کردن سم را انجام می دادو پدیکور می کرد .

وسیله این کار هم یه کارد بزرگ بود و یه قند شکن یا چکش و یه تخته و یه سوهان.

.......................

تخته را می ذاشت زیر سم حیوان و به من مادر مرده می گفت محکم دست بز را روی تخته فشار بده .

پدر مچ و منگول قوی داشت و نیرو مند .

ولی من کم جون و حال و مردنی و مافنگی .

محکم دست بز را به تخته فشار می دادم و پدر کارد را می ذاشت روی اضافه های سم و با قند شکن زوی کارد می زد و تکه های اضافی سم را می گرفت .

گاهی بز دستش را بلند می کرد و دوباره من با فشار اونو روی تخته فرو می کردم و گاهی دستم زیر سم بز می موند .

پدر هم غیظ و غضب که که حیف نونی که می خوری بی عرضه .

......................

دست های بز که کارش تموم می شد نوبت پاهاش می زسید

عذابم بیشتر می شد .

کارد را که می ذاشت روی سم بز با عصبانیت لگد می زد به سینه استخوانی من و دو باره باید پای بز را محکم نگه می داشتم تا از غضب پدر و متلک هاش در امان بشم .

تازه بعضی وقت ها هم بز یادش می اومد دستشویی نرفته و در حالی که پاش را محکم کرفته بودم بی ادبی هاش را سر می داد

.............

نیم ساعت یا بیشتر طول می کشید تا پدر سم های بز را با چاقو می گرفت و بعد با سوهان بزرگی که داشت اطراف سم را سوهان می زد و گرد و قشنگ می کرد

و با غرور تمام به اتمام کار نگاه می کرد .

من می موندم با دستی که چند بار زیر دست بز مونده و کوبیده شده و

سینه ای که چند بار بز بهش لگد زده و احیانا پیر اهنی خیس از بی ادبی بز

....................

سیگار

سیگار .....من .....و مامبارک!!!!

...................

تا روزی که سربازی نرفته بودم اهل دود و دم نبودم .

یه شب یه هم تختی داشتم بچه فریدن سیگاری بود سیگاری روشن کرد و تعارف کرد و اولین پک را به سیگار اون شب زدم .

خیلی از بچه ها سیگاری بودند و من هم از یه پک و دو پک ترقی کردم و

رسیدم به یک سیگار و دو سیگار .

دوره مفت کشی هم تموم شد و یه روز رفتم بوفه پادگان .

اولین بسته سیگار را خریدم و به جرگه سیگاری های محترم پیوستم .

..................

تا دوره شش ماهه پادگان تموم بشه ترقی کردم و دکترای سیگاری شدن را گرفتم و به روزی یک بسته سیگار وینستون 4 خط رسیدم.

همیشه یه بسته سیگار جیب چپ لباس نظامی من بود با یه فندک

و جیب طرف راست هم یه رادیوی کوچک جیبی که یه گوشی بهش وصل بود و در بدر به دنبال ایستگاهی می گشتم که حمیرا و مهستی و هایده

برام بخونه .

........................

خلاصه تا این شش ماه تموم شد یه سیگاری قهار شده بودم و به این هنر اراسته .

سیگار شده بود مکمل شخصیت من .

روزی یه بسته وینستون 4 خط جیره داشتم و دم و بی دم سیگار گوشه لب مبارک .

البته دوستان هم همیشه دو شاخه محبتشون به سمتم دراز بود و گاهی ازم سیگار می گرفتند .

روستا که رفتیم با اون شب های دراز و سرد زمستانی و غربت و تنهایی

فقط یه رادیو مونس ما بود و صدای گرم مهستی و حمیرا و هایده .

یه ضبط با تعدادی نوار کاست و همین پاکت سیگار .

......................

شب ها سپاهی های ده مجاور می اومدن ساعت ها بازی حکم می کردیم و البته سیگار که مثل نقل و نبات دود می شد و تاج سر مجلس بود

اتاق می شد مثل دود کش حمام سرمحله که با نفت سیاه گرمش می کردند .

بعضی شب ها چند تا از اهالی ده هم می اومدند که لوکس ترین سیگار اونا سیگار زر بود و یه سیگاری هم بود به نام اشنو.

که بهش می گفتیم اشنو گا زوئیلی .

هر کس می کشید دود سیاه و غلیظی مثل اگزوز ماشین های دیزلی از دهانش بیرون می اومد .

شب هایی که مهمون بودیم اولین چیزی که توی یه بشقاب می ذاشتن و با یه زیر سیگاری همون سیگار بود .که پیش در امد پذبزایی و مفت خوری بود

ولی اشنو و زر .

که با مزاج و سلیقه من ساز گاری نداشت .

ولی مهمون ارمنی ها که می شدم اونا هم غذا های متنوع و جالبی داشتند و هم سیگار هاشون وینسون بود و سیگار کنت که دود ملایمی داشت .

و دود سیگار مفتی عجیب شیرین است !!!!

بیشتر تمایل به رفتن پیش اونا داشتم که مفت خوری اون شیرین تر و اب و هوای اون مهمونی ها بهتر بود .

..................

دوره سپاهی دانش تموم شد و جعفر که بدون سیگار هم یه پسر سیاه سوخته زردنبو بود با سیگاری شدن ببین چه تحفه ای شده بود .

بعد از سربازی به دلایلی رفتم شیراز و در یه کارگاه ساختمانی کار کردم و بعد رفتم ساری یه سال کار کردم .

توی این کارگاه ها هم اکثرا سیگاری و نهضت را ادامه دادم با شدت و حدت بیشتر .

داشتم متل بچه ادم تو کار م که یه شرکت ساختمانی بود چیزی یاد می گرفتم و پیشرفت می کردم که زمزمه انقلاب بلند شد و کارگاه تعطیل

و مجبور شدم اومدم ابادی خودمون و شدم یه معلم ابتدایی .

و زفتم سر کلاس .و مسیر زندگی کلا عوض شد .

............................

اون روزا سیگار کشیدن تو کلاس منع قانونی نداشت .چند سال بعد بخشنامه اومد که در کلاس سیگار کشیدن ممنوع هست

ولی من نمی تونستم یه ساعت از عزیز دلم سیگار جانم دور باشم

وسط ساعت می اومدم بیرون سیگاری می کشیدم و دو باره سر کلاس می رفتم تا زنگ تفریح تو دفتر که بیشتر معلم ها اهل دود بودند و دسته جمعی وهیئتی سیگار می کشیدیم.

صبح که بیدار می شدم حتی قبل از خوردن یه چایی اولین کارم اتش کردن یه سیگار بود و بعد چایی و صبحانه که اصلا تمایلی نداشتم .

سوار موتور که می شدم یه سیگار به لب می گرفتم و تا مدرسه حصه ام بود دود کنم

..................

هنر نمایی من روز به روز زیاد تر می شد و اون روزا با شدت گرفتن جنگ سیگار کوپنی شد و هر ماه یه نایلون انواع و اقسام سیگار از شورا ی محلی تحویل می گرفتیم .

انواع و اقسام سیگار ها توش بود از اشنو و زر تا بهمن و ازادی .

و وینستون هم کم شده بود و هم گران .

شروع به کشیدن این همه نوع سیگار کردم از اشنو وزر شروع می کردم تا بهترین اونا که بهمن و ازادی بود

در ست مثل دکان های کبابی که هر چه اشغال گوشت و دنبه و پی هست می ریزند تو چرخ و و پیاز و جوش شیرین قاطی ش می کنند و می بندند به ناف خلق الله .

...............

و فاجعه از این جا شروع شد .

خوراکم خیلی کم شده بود و چند تا لقمه غذا و پشت سر هم از این سیگار های اشغالی .

از روز اول قیافه ای که نداشتم ولی شده بودم مثل یه نی قلیون

صورتی سیاه و لبی سیاه تر و دندان هایی زرد و نفرت انگیز

وزنم با این قد دراز و دیلاق 65 کیلو .

البته هنرم روز به روز بیشتر می شد و به روزی 30عدد سیگار رسید و داشتم رکورد می شکستم .

هر چه اهل و عیال و دوستان نصیحت کردند افاقه نکرد به دودلیل

یکی این که واقعا سیگار را دوست داشتم

و دوم به خاطر ذات لجباز و یکدنگی خودم .

تا کاری را خودم اراده نکنم انجام نمیدم .

.......................

سال 61 رفتیم جبهه و در دو عملیات شرکت کردم .

تو سنگر عراقی ها هر کسی چیزی به عنوان غنیمت جنکی بر می داشت

و یادگاری .

تنها چیزی که من برداشتم از تو یه سنگر که فکر می کنم تدارکات بود یه کارتن بزرگ سیگار مالبرو فرانسوی و چند بوکس سیگار وینستون .

تو خاکریز قایم کرده بودم و شب ها از ترس شبیخون بچه یکی دوبسته بر می داشتم

تو چند ماه جبهه این غنیمت ها را دود کردم و تمام .

...................

از جبهه که برگشتیم سینه ام درد می کرد و سرفه امانم نمی داد .

ولی نهضت روزی 30تا سیگار را ادامه می دادم .

شب های زمستان و بی نفتی بود همه تو یه اتاق می خوابیدیم با یه چراغ نفتی قرمز فو جیکا

سحر که می شد سرفه شدید شروع می شد و به خاطر این که بچه ها بیدار نشن می اومدم دستشویی مقابل اینه سرفه می کردم

چشم هام می رفت از تو کاسه در بیاد .

می گفتم دیگه سیگار نمی کشم ولی صبح دو باره روز از نو روزی از نو

...................

رمضان سال70

..........................................

تو مدرسه عباس اباد معلم بودم ماه رمضان شد و مقید به روزه گرفتن بودم

با چه سختی از سیگار نکشیدن خودم را به افطار رسوندم

به سیگار و کبریت مسلح و اماده بودم اذان گفته بشه تا سیگار اتش بزنم و با دود افطار کنم .

جرقه ای نا گهانی در مغزم زده شد .

گفتم اقای خدا .

من که از صبح تا حالا به خاطر امر تو روزه گرفته ام و از عزیزترین خواسته خودم سیگار دوری کرده ام .

خدا خودت کمکم کن از این بلا راحت بشم .

و سیگار را گذاشتم کنار و انش نزدم .

کار بسیار سختی بود .سخت

ترک سیگار از ترک هر موادی سخت تر و بد تر است.حتی از ترک تریاک

خدا کمکم کرد و به حرف من عاصی گوش داد و از ان لحظه تا کنون

سیگار را ترک کردم .

و از شر این نکبت خلاص شدم .

...........................

ولی هنوز بعضی شب ها خواب سیگار کشیدن می بینم .

واگه بدونم لحظه مزگم چه وقتی هست

یه هفته اخر را اونقدر سیگار می کشم که تلافی این سال ها را در بیارم.

مامبارک

مامبارک و حاجی محسن !! ( 3 )

.....................

ماه رمضان شروع شده بود و من مقید بودم روزه بگیرم .

سحر با صدای زنده یاد ذبیحی سحری خوردم و نیت روزه .

ولی توی ابادی هم روزه بگیر خیلی بود و هم روزه خور .

با این که تابستون بود ولی هوای روستا تو دره ای بین دوتا کوه خوب بود و می شد بیرون بیایی و اذیت نشی .

حاجی محسن با فرستادن حسین نوه اش که شاگردم بود به اولین افطاری و مفت حوری دعوتم کرد .

...................................

او تنها حاجی روستا و ابادی های اطراف بود و منو خیلی دوست داشت چون من مرتب نماز می خوندم و لی سپاهی قبلی به قول حاجی نماز قیلمیز بود (نماز قیلمیز یعنی نماز نخوان )

افطار رفتم خونه حاجی و بساط چایی و فالوده برفی مهیا بود .

تو دره های کوه چالداغ همیشه برف بود بچه ها سوار اسب می شدند و

در در 20 دقیقه رفت و بر گشت یه گونی برف می اوردند و در همه خونه ها به جای یخ که پیدا نمی شد از برف استفاده می کردند و با شکر یا شیره فالوده درست می کردند به چه خوشمزگی .

بعد از افطار جگر روزه بگیر حال می اومد .

بعد از فالوده و مدتی استراحت نوبت شام می رسید و غذای اختصاصی ترک ها (ات شوربا )

گوشت را تکه تکه می کردند و در یه دیزی روحی با یه مقداری لپه نخود و مقدار زیادی الو و روغن گوسفندی می ذاشتن تو تنور از صبح که نان می پختند تا وقت افطار

توی تنور می پخت و خیلی خوشمزه بود .

بعد از صرف شام با خانواده حاجی که خودش بود و دوتا عروس و سه تا نوه

و زنی که پارسال گرفته بود چون زن اولش مرده بود .

حاجی حالا شروع می کرد به نقل خاطرات مکه که همه را از بر بودم و

یه دوربین هم داشت که می اورد و تق و تق کلیدش را می زد و عکس مکه و مدینه را نشونم می داد .

حاجی محسن طبق تحقیقاتی که کرده بودم همه الواتی هاش را در جوانی کرده بود و به جنس لطیف هم ارادتی خاص داشته و از این نظر به خودش سخت نگذرانده و در هر جا که توانسته دستی به سر و کول حوری وشان ان منطقه کوهستانی کشیده و از جام شراب جوانی سبو سبو نوشیده .

چون اب و املاک زیادی در اون روستا داشت و گله های گوسفند و گاو و اسب .

وقتی که اردش را بیخته و الکش را اویخته به یاد خدا و روز قیامت افتاده و شروع به یاد گرفتن نماز و روزه و به سفارش یه اخوند در تبریز که حق و حسابش را از ش گرفته مالش را به اندازه پول یه مکه پاک کرده و به مکه رفته و حالا من در بدر نبیره ماجو گوهر گیرش افتاده بودم .

.........................

حاج محسن می خواست بدون معطلی یه راست بره بهشت .

و میخواست تمام غلط کاریش هاش را با چند رکعت نماز و چند تا روزه در اخر عمر لا پوشانی کنه .

شام که تمام شد و عکس ها را نشونم داد ازم خواست که حمد و سوره اش را برام بخونه و غلط هاش را براش بگم .

خواسته زیادی نبود در مقابل این همه شام و نهاری که خونه اش خورده بودم .و احترامی که از من می گرفت .

شروع که می کرد به خوندن حمد و سوره خنده ام می گرفت .

ببین لهجه غلیظ ترکی داشته باشی و بخوای غیر المگضوب علیهم را به عربی و از مخرج ادا کنی .

............................

به غیر المغضوب که می رسید یاد کوزه های قلقکی می افتادم که یه نفر بیدگلی مختص ابادی می اورد تو خونه ها می فروخت .

قلقلک دو قسمت داشت پایین قلقلک سوراخ سوراخ بود اب که داخلش می ریختیم اب از قسمت بالایی با صدای قل قل به قسمت پایین می ریخت به همین سبب بهش می گفتن قل قلک !!!!

غیر المغضوب او مساوی بود با صدای قل قل قلقک

اخه یه ترک زبان خیلی براش سخته که حرف غ را بگه

به جاش همیشه میگه گ .

حاجی می گفت .گیر المگضوب علیهم .

و نیش من باز می شد وقتی حاجی چشماش را می بست و این کلمه را ادا میکرد و تکرار می کرد .

عروس های حاجی هم از خنده من خنده شان می گرفت و صورتشان را

با گوشه روسری می پو شوندن .

.........................

تو سرمحله هم یه جلسه بود شب های یکشنبه در کودکی خودم

یه شب اومده بودن خونه ما اسمش بود جلسه قرائت حمد و سوره

مردم می اومدن بیشتر قالی باف های بیسواد

از بس ملای مسجد قدمگاه اونا را ترسونده بود که اگر س را از مخرج ص ادا کنید معنی کلمه عوض میشه و یه راست می رین جهنم .

این مادر مرده ها هم بعد از ده ساعت قالی بافی در روز می اومدن این جلسه و حمد و سوره را می خوندن و هر هفته بد تر از هفته قبل و اخرش نتیجه گرفتند که بهتره برن نماز جماعت مسجد قدمگاه و خلاص شن از عذاب مخرح س و ص

.......................

شب هایی که ملای مسجد قدمگاه نمی اومد یه نفر بود که نابینا بود مادر زاد بهش می گفتیم حسن هدایی .

جلسه را اداره می کرد و غلط می گرفت .

من همیشه والضالین گفتنش را دوست داشتم

دهانش را تا اخرین حد باز می کرد و زبانش را به دندان ها می چسباند و والااضالین را کشیده می گفت .

حاج محسن به این کلمه که می رسید یاد حسن هدایی می افتادم و اون جلسه .

نامه به ماجو گوهر

نامه به ماجو گوهر ( 2

نامه به ماجو گوهر ( 2)

خواستگاری.

هندوانه به شرط چاقو !!!

...................

سلام ماجو گوهر

............

از خواستگاری قدیم و روزگار خودم و حالا می خوام برات بگم و مقایسه کنم .

راسی الان با فک و فامیل لب جوب شیر و عسل نشستی و گاهی یه لیوان مفتی مفتی می خورین و هیچی نمیگی .

اینجا عسل خوب را میگن کیلویی 70 هزار تومن تازه اگه قلابی نباشه و از ترس مرض قند بتونی دو تا قاشق بخوری

راسی چرا عسل را تو جوب ریختن اونجا و این همه عسل از کجا میاد و به کجا میره .

کاش تو ظرف بلور و لیوانی می کردند و با نون تازه می خور دین.

......................

نمی دونم کجا و کی با پدر بزرگ اشنا شدی .البته اون روزا که دختر و پسر

هم را نمی دیدند .شاید مادر بابا بزرگ تو حموم عنایتی تو را دیده .

یا تو میراب که رفتی لباس بشوری دیده تو دختر خانم را .

اخه اون روزا که پاساژ و خیاطی و خیابان و این چیزا نبوده .

تو دنبال شعر بافی بودی اونجوری که خودت می گفتی و بابا بزرگ هم دنبال رعیتی یا عملگی تو دشت نوذر اباد یا چاله چار تاقی یا مسعود اباد بوده ؟

................

راسی تو بچه میدون کلاغ که حالا بهش میگن حجتیه بودی و بابا بزرگ بچه سرمحله و چند تا محل بین شما دوتا فاصله بوده .

یادم هست من کییوز و قضول ازت گرسیدم چرا به اونجا می گفتن میدون کلاغ

می گفتی مادر م می گفت یه درخت توت بزرگ تو میدون بود که از بس کلاغ روش می نشست و قار قار می کرد می گفتن میدون کلاغ

حالاچه جور تورا پیدا کردن نمی دونم و لابد پدر بابا بزرگ که اسمش رجب بوده و مادرش اومدن خونه پدرت که اسمش عبد الله بوده .

ازت خواستگاری کرده اند و هم تو و هم بابا بزرگ همدیگر را ندیده شدین زن و شوهر .

بابا بزرگ هم که به قول خودش هفته ای یه شب از دشت نوذر اباد می اومده خونه بهش میگن یه زن برات گرفتیم بچه میدون کلاغ و اسمش گوهر هست و چقدر زرنگ هست و شعر بافی می کنه و دوتا گاو تو خونه را می دوشه و ماسا و پنیر می کنه و چقدر قشنگ شفته شامی و شفته برنج درست می کنه و گوشت لوبیاب در چند نوع .

بلد هست رشته ببزه برای اش رشته و نون تاوه ای بپزه و قیمه ریزه واویلا

بلد هست جو و گندم پوست کنه با سرکوب سنگی و جله دوری هم بلده .و ده ها هنر راست و دروغ دیگه .

.......................

خلاصه اون روزا که عکس و این چیزا نبوده و بچه ها به حرف بزرگ تر ها نه نمی گفتن و بابا بزرگ هم قبول کرده و تو شدی زن بابا بزرگ علی اکبر

دوران نامزدی هم نداشتین که بیاد با هم برین جایی فالوده و بستنی بخورین یا یه پیتزا یا ساندویچ .

واتساپ و تلگرام هم نبود که با هم چت کنین و برای هم عکس بفرستین و بو سه و ....

حالا بعد از چند ماه اومدی سرمحله و با چه جهیزیه ای نمی دونم ولی

حتما سیخ و سه پایه و چند تا طبق نون پهن کردن و چند تا کاسه و بادیه و دیگ و دیگچه مس داشتی .

حتما یه لحاف و تشک و دو تا متکا و یکی دوتا پیرهن و شلیته هم داشتی با دو تا چادر قدک .

...................

لابد تو گوشه کنار بابا بزرگ را دیده بودی تو این چند ماه ولی اون تو را ندیده بود

بار اولی که دیدیش علی اکبر را باورت نمی شد .

یه جوون بلند قد و رشید و قوی هیکا و سرخ و سفید و خیلی زرنگ

بابا بزرگ خیلی زرنگ بود و خیلی قشنگ .

یادم هست در صد سالگی هم ادم حظ می کرد ببیندش .سرخ و سفید مثل سیب گلاب قمصز با ریش های سفید و بلند .

.....................

ولی تو ماجو گوهر سبزه بودی و کوته قد و نسبتا چاق ولی موهای بلند مشگی داشتی که همیشه دو تا گیس بلند می بافتی و و این نهضت را تا اخر ادامه دادی با این تفاوت که همیشه سال های اخر مو هات را حنا می بستی .

ماجو گوهر

اونجا چه می کنی با موهات .

می ذارن حنا ببندی اون گیس های قشنگت را

راسی وضع حجاب چطور هست اونجا لابد مجبوری همون سوزن قفلی که چند تا مهره مازو و یه ...س گربه بهش اویزون بود زیر گلوت بزنی .

راسی دولاب های اونجا چفت و بست داره یا نه .

اینجا که از دست دله دزدی های من همیشه قفل می کردی و کلیدش را زیر گلویت اویزوون می کردی .

..................

ببین من همون جعقر سیا سوحته تو هستم اگه دولابت قفل نداره براش درست کن بیام همون کار هام را ادامه می دم و از دولابت کش می رم جوز قند و کشمش نخودچی و الگاله و ترشاله و سیب خشک شده را

........................

اصلا ما جو گوهر .....

سیب دزدی چقدر شیرین است !!!!!

نامه ماجو  گوهر

نامه ای به ماجو گوهر 3

نامه ای به ماجو گوهر ( 4)

خواستگاری!!!!

...............................

سلام ماجو گوهر

.................

امشب می خوام از خواستگاری زمان تو و زمان خودم و حالا برات بگم .

حتما مادر بابا بزرگ یا خواهرش یا خاله اش تو را تو یه میراب در حال لباس شستن دیدند .

یا وقتی که همراه مادرت به خونه یکی از همسایه ها رفته بودی .

بابا بزرگ هم صحرا بوده و شب جمعه که اومده بهش گفتن که گوهر دختر عبد الله که تو میدون کلاغ می نشینه را برات خواستگاری کردیم .

تو هم قبول کردی و تمام .

جمعه غروب هم رفتی دشت نوذر اباد تا هفته ای دیگه .

گوهر را ندیدی تا شب (برابر)

جوونای حالا نمی دونن برابر یعنی چه ؟

روزگار شما تا روزگار ما عروس و داماد هم را نمی دیدند تا چند ماه بعد از عقد که طی مراسمی هم را می دیدند و شاید هفته ای یکی دوساعت

در حضور پدر و مادر و یه گروهان بچه فضول یه ساعتی داماد می رفت خونه عروس و زیر چتر چشم غره های پدر زن گاهی نیم نگاهی به عروس می کرد.

البته اونجوری که میگن تو زمان شما یه کار هایی هم می کردن به اسم (جا هم زنی ) یعنی تو یه خونه که چند تا دختر بود دختر کوچک تر و خوشگل را نشون داماد می دادن یه لحظه و وقت عروسی دختر بزرگتر و زشت تر را عروس می کردن و قالب به داماد بیچاره .

................

بالاخره بعد از چند ماه تو عروس خانم را اوردن سر محله خونه بابا بزرگ .

خونه که نه یه اتاق که شاید صد ها سال قبل ساخته شده بود .

یه طویله که بابا بزرگ خرش را یه گوشه پارک کرده بود و دو تا بز که همه سرمایه اش بود تو یه خونه که هفت خانوار دیگه توش زندگی می کردن.

تو شدی عروس خونه و یه دستگاه شعر بافی بابا بزرگ برات گوشه اتاق یر پا کرد .

یادم هست یه دستمال قرمز کلاس اول که رفتم به من دادی و گفتی که خودم سال اولی که اومدم خونه سرمحله بافتم .

کتاب هام را توش می بستم و می بردم مدرسه .

اون اتاق بعد ها شد اتاق زندگی ما و پدر و مادرم .البته تو و بابا بزرگ هم پیش ما بودین .

اون اتاق سال ها پیش خراب شد

.....................

ماجو گوهر ...

.............

چیزی که باعث تعجب من هست اینه که به قول خودت 16 شکم زاییدی

و فقط 4 تا بچه هات از قحطی و حصبه و دیفتری جان سالم بدر بردن .

راسی .تو یه اتاق به این کوچکی که همش زیر دستگاه شعر بافی بود و

یه گوشه اش اجاق بود که روی اون برمه گوشت لوبیاب بار می کردی و زیرش هیزم و پشگل می ریختی .

اصلا جای خواب درست و حسابی نداشت .

چطور با بابا بزرگ این همه بچه درست کردین .

ولی یادم اومد عقب طویله یه کاهدون بزرگ بود و اخر اتاق یه پس اتاق کوچک بود !!!

عابد

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 23:51 توسط جعفر سحابی | نظرات

اوسسا عابد

اوسسا عابد !!!!

حاتم طایی وشاد و زیر ده !!!!

....................

اسمش عابد بود و فامیلیش رعیت

صورتی نورانی داشت و همیشه خنده بر لب

یه دکون بقالی داشت که شاید اخرین نسل این جور مغازه ها بود .

تو محله زیر ده و وشاد که بیشتر مردمش کشاورز و قالی باف بودند

محله هایی که هنوز خونه های خشت وگلی و صفا و صمیمت قدیم را میشه از اونجا استشمام کرد .

مردمی قانع و زحمتکش و بسیار از نظر مالی ضعیف .

هنوز تو کوچه پس کوچه های این محل مردم با زبان دهی حرف می زنند

هر چند این زبان در اران داره نفس های اخرش را می کشه

.................

و اوسا عابد بقال خوب این مردم خوب بود .

اوسا عابد شاید 60 سال پیش یکی از اتاق های خونه اش را تبدیل به مغازه بقالی کرد .

اونطوری که شنیده ام قدیم مغازه اش زیر یه بازارچه مانند بوده ولی با درست شدن حیابان وشاد بقالی عابد اومد نبش خیابون .

.................

بیشتر مشتری های عابد رعیت ها و قالی باف ها بود و خیلی وقت ها می دیدم رعیت ها براش شلغم و زردک و چغندر و کلم صحرا می اوردند و در عوض قند و چایی و سیگار می گرفتند .

یه نوع معامله پا یا پای یعنی جنس با جنس .

اونایی که گاو داشتن براش شیر می اوردن و عابد به مردم می فروخت و اگه اخر شب زیاد می اومد خودش ماست می کرد و می ذاشت تو یخچال ویترینی که داشت و می فروحت .

بعضی ها هم براش پنیر می اوردند که عابد دوروزی یه بار با یه اژانس پنیر ها را می برد کاشان به مغازه هایی که طرف حسابش بودند می فروخت

ولی گاودار ها عوض پنیر و شیر از عابد جنس می خریدند و چیز های کوپنی .

..................

عابد میوه خیلی کم می اورد ولی چند تا رفیق قدیمی راوندی و فینی داشت که گاهی براش کدو و انار و گوجه بومی و چیز های دیگه می اوردند .

هندوانه در تابستان همیشه داشت و هر روز مشتاق بیدگلی براش می فزستاد و اخر هر شب پسر مشتاق با اون قیافه غلط انداز و غضبناک می اومد ازش پول می گرفت

عابد همیشه پول هندونه مشتاق را با یه کش پول جدا گانه اماده نگه می داشت و بهش می داد

......................

بیرون مغازه یه تخت بود که روی اون هندوانه ریخته بود و زیر اون کلم و پیاز و و چیزای دیگه .

کنار مغازه همیشه چند نفر نشسته بودنند و به دیوار تکیه داده .

همه به زبان دهی حرف می زدند .

علی اکبر بابا با اون ذوق و سلیقه در حرف زدن و طنز های جالب .

برادر های رزاق و خیلی های دیگه .من خیلی وقت ها نزدیک اونا می ایستادم و به حرف زدن اونا دقت می کردم از صحرا و دشت و گاو و گوسفند و ......

و گاه از قدیم و خاطرات و خطرات جوانی و گاه حرف های منکراتی که با گوشه و کنایه گفته می شد البته همه با زبان دهی .

.........................

عابد سواد نداشت و حساب هر کس با خودش بود .

فقط عابد حساب هر کس را را روی یه تکه مقوا که بیشتر مقوای بوکس سیگار بود به شکل یه عدد مثلا 350 می نوشت و به دست مشتری می داد و مشتری هروقت دوباره جنس می گرفت مقوا را به عابد می داد و عابد دوباره می نوشت تا مشتری هر وقت دلش می خواست می اومد حساب را می پرداخت .

و خیلی ها اصلا حساب را نپرداختند .

....................

این حساب نپرداختن ها باعث شد که یه بار عابد ورشکست بشه .

البته چند تا نزول خوار با بهره بالا پول بهش نزول داده بودند .

و عابد برای پرداخت این پول ها به این نزول خور ها مجبور شد نصف خونه بزرگی که داشت بفروشد تا از دست طلبکار راحت بشه

......................

عابد راز دار و محرم خیلی ها بود .

دست رد به سینه هیچ کس نمی زد .هیچ مشتری با دست خالی از بقالی او بیرون نمی اومد هرچند عابد میدونست شاید اصلا پولش بز نگردد.

ندارم و نمیدم در قاموس بقالی عابد نبود .

................

چند تا مشتری هر روزه داشت که تا دم بقالی پیدا می شدن عابد سهم اونا را می داد

بار ها با چشم خودم دیدم .

اقا رضا اردی که جوانی بود مثل خودم یه خورده عقلش کم بود تا می اومد دم دکون عابد یه سیگار براش اتیش می کرد و بهش میداد و اونم می رفت شاید روزی چند بار این کار تکرار می شد و عابد هر بار سیگاری بهش می داد .

یه اقا علی بود که تمام سال لباسش یه کت و شلوار بود و عوض نمی کرد و سالی یه بار بچه ها به زور می بردنش حموم .

بار ها دیدم یه نون سنگک زیر بغلش بود و می اومد دم بقالی

عابد فوری نصف قالب پنیر بومی با یه هندونه بهش می داد و اونم می رفت .

حسن عظیمه هم یکی از مشتری هاش بود که هر روز سهمش را از عابد می گرفت .

و خیلی های دیگه که شاید خودش می دونست و خدا.

..........................

5تا از بچه هاش معلم هستند یکیش محمد فروزانفر که اخلاق و خوشرویی را از پدر به ارث برده و با هم دوست هستیم و یکی از دختر خانم هاش که با فهیمه دخترم همکار هستند

.......................

پدرم را خوب می شناخت و از رفیق های قدیمش بود

وقتی پدرم سکته کرد و دیگه نرفت دکون عابد همیشه سراغ پدر زا می گرفت و به من سفارش نگهداری اونو می کرد .

ولی قسمت بود خودش چند سال زود تر از پدرم از دنیا بره

ولی بر حسب تصادف قبر پدر و عابد دومتر بیشتر فاصله نداره و حتما هم را می بینند

....................

عابد چند سال اخر را در مغازه اش می خوابید چون خانه جدید از بقالی او دور بود و حال و جون رفت و امد را نداشت .

این مرد خوب و نیک سیرت سر انجام شبی در مغازه اش چون سابقه بیماری قلبی داشت سکته کرد و در بیمارستان در گذشت

با رفتن او واقعا خیلی ها داغدار شدند .

خیلی از زن ها که در مرگ شوهران و پدران خود هم گریه نکرده بودند در مرگ عابد گریستند

و چه تشییع جنازه با شکوهی مردم محل برایش تدارک دیدند

مرد ها و زن هایی که عابد از روز و حال اونا با باخبر بود .

.................

عابد چشم و چراغ این محله بود و با رفتن عابد این خیابان واقعا سوت و کور شد

خدایش رحمت کند

اب ترشاله

کسب و کار بچه ها !!!!!

................

عید که می شد بیش از چند روز تعطیل نیودیم و هفته دوم عید باید می رفتیم دنبال قالی بافی !!!

البته یه خروار مشق هم داشتیم که باید با قلم ریز و جوهر دوات می نوشتیم .

..............

هر چه بود اون چند روز تعطیلی بود .

بازی خر خرکه

بازی بر یک

بازی گلین

تماشای بازی قمار مادر بچه تو حسینیه سرمحله

و تماشای بازی گو بگیر بالا تو کله پشته های ریگ

..................

بعضی بچه ها تو اون عالم بچه گی هم کاسب بودن و دنبال پول در اوردن .

یه بسته راحت الحلقوم می خریدند و می فروختند و چند قرانی سود می کردند .

منم یه تومن عیدی گرفته بودم و رفتم دکون حسن باقزی

ته شلوغ ترین کوچه سرمحله که حالا غیر از چند پیرزن مردنی و چند خانواده افغانی و حسن خان کلاغه کسی تو اون کوچه نیس .

یه تومن را دادم و یه بسته راحت خریدم .

شمردم 22 تا توش بود تا این جا اگه یکی ده شاهی می فروختم یه قرون استفاده داشت .

4 تاش هم بزرگتر بود که با چاقو اضافه هاش را گرفتم و هم قد اونا کردم و

اضافه هاش را خوردم اینم استفاده دوم .

......................

جعبه را دست گرفتم و تو کوچه پس کوچه ها داد میزدم

راخت الحلقوم دارم راحته یکی ده شاهی.

تو میدون حاجی امین .دز مسجد قاضی و هر جا تونستم رفتم تا 8 تا راحت فروختم و 4 ریال جمع کردم .

جعبه راحت را هم برای مصون ماندن از بلایای ارضی و سماوی به

توی مطبخ نونوایی خونه زیر یه بوته جاز قایم کردم و روز دیگه هم

4 تا با هر فلاکتی فروختم .

اخه پول عیدی بچه ها داشت ته می کشید و از خرید خبری نبود .

10تا دیگه مونده بود که شنبه شد و تعطیلی تموم و قالی بافی شروع شد از صبح تا شب .

دیگه فرصتی برای فروش نداشتم .

گاهی سری به جعبه می زدم و می گفتم جمعه که بیاد میزم بقیه را می فروشم .

ولی شکم پیچ پیچ وسوسه ام می کرد یکیش را می خوردم .

و روزدیگه یکی و بعد از ظهر یکی

جعبه راحت تمام شد و ارد و شکرش ته جعبه را هم خوردم و جعبه خالی را انداختم توی تنور .

نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان .!!!!

این از این کاسبی .

.....................................

اب ترشاله خوراک پیاله ده .شی

.......................

بعضی از بچه ها اب ترشاله می فروختند

منم هوس کردم کاسب بشم ولی پولی دیگه نداشتم .

ماجو گوهر خدا بیامرز وقتی دید دوست دارم این کار را یه تومن به من داد رفتم دکون علی خان بقال ترشاله خریدم اوردم خونه.

..................

ماجو گوهر اول ترشاله ها را شست تا تمیز بشه و (مولونه )نداشته باشه

بعد ریخت تو یه مر طبونی سفالی که پدر همیشه توش ارده شیره می ریخت و جاش توی کنده ی سرداب بود .

و از شانس من خالی شده بود و استراحت می کرد .

ماجو گوهر تر شاله ها را ریخت تو مرطبونی ولبالب پر از اب کرد و گذاشت توی دولاب اتاق .

بعد از دو روز به من گفت که تر شاله ها ور اومده و لعاب دار شده

با یه قاشق چوبی به هم زد و مرطبونی را داد دستم که برو بفروش .

......................

دوتا لیوان یکی بزرگ و یکی کوچک به من داد و گفت لیوان بزرگ یه قرون

با هر لیوانی 4 تا ترشاله و لیوان کوچک ده شاهی با دو تا ترشاله .

مرطبونی اب تر شاله را اوردم سبزه میدون یه پشته بلند بود

جلو همین بانک تجارت کنونی .

بالای پشته نشستم و با صدای انکر الاصواتم جار می زدم که ....

اب تر شاله خوراک پیاله ده .شی .تشنه بیا و گشنه برو !!!!!

دو تا لیوان ها را طبق دستور ماجو گوهر پر کرده بودم .

سرو کله مشتری ها پیدا شد و چند لیوان فروختم .

گاه گاهی هم خودم با اون قاشق چوبی یه ترشاله کش می رفتم و می خوردم .

نصف اب تز شاله ها را فروخته بودم و 8 قران گرفته بودم که دو تا رقیب پیدا کردم .

..........................

هر کدوم یه سطل اب ترشاله اورده بودند و هر دو از بچه های خاک پاک سرمحله بودند .

بنای رقابت و چشم و هم چشمی را گذاشتند و مرتب به تعداد ترشاله های لیوان ها اضافه می کردند .

و قیمت را پایین می اوردند .

حنای من دیگه رنگی نداشت و بچه ها دور اونا را گرفته بودند و می خریدند

و دور من نمی اومدن برای خرید .

نصف مرطبونی بیخ ریشم مونده بود و غصه می خوردم که تو این کاسبی هم ضرر کردم که ورق برگشت !!!!!

.......................

چند تا از بچه مفت خور های محله اومدند و می خواستند در عوض گردن کلفتی خودشون یه لیوان اب ترشاله مفتکی بخوند که اون دونفر بهشون ندادند .

این مفت خورها هم در یه چشم به هم زدن چند مشت خاک ریختند تو سطل اونا و به هم پریدند و جنگ مغلوبه شد .

مثل سگ وشغال به هم پریده بودن و فحش خواهر و مادر به هم می دادند و سطل ها واژگون و اب ترشاله ها روی زمین ریخت .

من تو این گیر ودار مرطبونی را بغل کردم و فلنگ را بستم و اومدم خونه .

ماوقع را برای ماجو گوهر تعریف کردم .

گفت فردا برو بقیه را بفروش گفتم دیگه فایده نداره .

..............................

تا دوروز من و ماجو گوهر بزم شاهانه ای داشتیم .

خوردیم و خوردیم تا تمام شد .

بند و ریسمان

نامه به ماجو گوهر 0( 8 )

..............................

بند و ریسمان !!!!

.........

سلام ماجو گوهر

چه می کنی .خوش به حالت که از روزه گرفتن تو این گرما راحت شدی

روزه نگیری دلت می سوزه .روزه هم بگیری تو این گرما همه جات می سوزه .

اگه اجازه یه لیوان چایی یا یه لیوان اب می دادن سخت نبود .

ولی بعد از افطار بیا ببین شکم ها از اب و چایی شده مثل یه خمبه ای که اگه یادت باشه توش سر که درست می کردی .

بگذریم

امشب می خوام از وضع ارایش و بند و ریسمون زن های این زمانه برات بگم .

.......................

نمیدونم روزگار جوانی تو بند و ریسمون بوده یانه.

ولی همیشه من صورت ماهت را یکسان دیدم تا اخرین روز .

ولی یادم میاد تو خونه همسایه داری سرمحله یه پیرزن دوسی حمومی بود گاهی که می اومد اونجا زن های همسایه هر کدوم تو یه پس اتاق

یا تو دالون پشت بوم می رفتند و بعد از نیم ساعتی در حالی که چارقد خودشون را تو صورت کشیده بودند می اومدند و می رقتند رو قالی .

ولی روز دیگه صورت ها را که می دیدیم مثل چغندر سرخ و سفید شده شده بود و از سبزه زار موها خبری نبود .

...................

اصلا ارایش کردن و این کار ها چیزی مخفی و پنهان بود ولی حالا بیا تماشا کن .

ماجو گوهر

تا چند سال قبل هم رسم بر این بود که دختر تا شوهر نکرده بود دست به ابرو و صورت نمی زد .

یعنی از ابرو و صورت می شد فهمید که کی دختر هست و کی زن .

حالا اصلا نمی تونی بفهمی از ظاهر که طرف ازدواج کرده یا نه .

دختر ها از دبیرستان به بعد دست می برند به ابروها و حسابی طبق مد روز اونو درست می کنند .

یه روز مدل شیطانی و یه روز مدل دالبری و یه روز .....

..................

ببین ماجو جان

زن جماعت که می دونی همیشه ودر همه حال دنبال به نمایش گذاشتن زیبایی هایش بوده به هر شکل .

تو مملکت ما هم که نمایش همه جا های زیبای زن ممنوع است در ملائ عام .

فقط مونده این صورت لامصب با این حجم کم که بالاخره باید به نمایش گذاشت و چشم و هم چشمی.

و چقدر پول برای بهینه کردن اون خرج می کنند برای این صورت و نمایش و دلبری کردن از مردان

راسی ماجو گوهر

یه چیزی بگم که از تعجب بزنی رو پیشونیت و بگی یا شازده قاسم !!!!!

اگه یادت باشه دوران ما منتظر بودیم پشت لب هامون سبز بشه و سبیل بذاریم .و قیافه ما بشه خشن و مردانه

ولی حالا خیلی از پسر ها ابرو هاشون را مثل دختر ها درست می کنند

و بعضی سلمونی ها تو این کاز یعنی درست کردن ابرو های پسر ها متخصص هستند .

یه روغنی هم هست که بهش میگن ژل می زنن به مو هاشون

مثل اب کله پاچه .

مقداری هم کرم به گردن و صورت خودشون می زنن

یه شلوار تنگ هم با یه پیراهن تنگ و چسبان می پوشند و از هر دختری دختر تر می شن .

ماجو گوهر

اینا شدن جوون های ما .باور کن اگه ازدور ببینی تشخیص نمی دی دختر هستند یا پسر .

بعضی دختر ها از این پسر ها پسر تر و نر تر هستند.

...................

قدیم یکی از کارهای مادر شوهر ها این بود که به محض گرفتن عروس اونو می بردند بند و ریسمون و صورت را از موهای اضافی پاک می کردند و صورت صاف و نرم و بی پشم و پقاز را تحویل شاه داماد می دادن.

ولی حالا بیشتر دختر ها زحمت مادر شوهر را کم کرده اند در این زمینه .

اماده اماده هستند .

...................

ماجو گوهر

اینقدر بعضی از زن ها به تمیزی صورت اهمیت می دن که اگه یکی تو فامیل دم مردن باشه زود دست به کار میشن و میرن ترتیب کار را می دن و بند و ریسمون می ندازن تا بعد از چله متوفی صورت تمیز باشه .

وواقعا بعضی هاشون حق دارن نمی دونی اگه چاره واقعه را قبل از وقوع نکنند چه چمن زاری تو صورت پیدا می کنند .

.................

خاتون

خاتون مو شرابی

....................

تو زلف تا کمرت را بشوی در چشمه ...که من به تبرک از ان جا شراب بر دارم.

..............................................

سلام ماجو گوهر.....

امروز اول ماه رمضان و به قول تو مامبارک است .

نمی دونم اونجا هم روزه می گیرین یانه .یا دارین مزد روزه های این دنیا را

تو بهشت از خدا می گیرین .یادمه هم تو هم بابا بزرگ مرتب روزه می گرفتین .

اینجا هوا خیلی گرمه ماجو ولی خیلی ها روزه می گیرن و خیلی ها هم روزه می خورن .

.......................

امروز می خوام دو باره شروع کنم از روز و حال عروسی ها و لباس ها و ارایش ها

از ارایش و رنگ کردن مو شروع می کنم

..................

هرچه یادم میاد مو های تو حنایی بود با دوتا گیس بافته که خودت می بافتی .

ولی ماجو گوهر زن ها ی امروزی از موی حنایی خوششون نمیاد و نزدیک ترین رنگ به حنایی همون رنگ شرابی است .

واقعا رنگ قشنگی هست .

تو سپاهی دانش تو روستا همه زن های ترک چشم و ابرو مشگی و موهای مشگی داشتند .

اما امان از دختر هاو زن های ارمنی .

همه چشم ابی و موهای بور و خیلی ها شون شرابی خالص

به رنگ شراب هایی که خودشون درست می کردند .

راسی

دو نفرشون را از نزدیک دیدی همون مادر و دختری که مهمونت بودند .

یادت هست چه چشمها و موهای قشنگی داشتند .

با دست های خودت براشون شامی پختی و چقدر دوست داشتند .

هردو نفر اونجا هستند پیش تو .

یه گشتی بزن میبینی اونا را می شناسن تو را .

اگه دیدیشون سلام منو حتما برسون .

................

ماجو گوهر

دیگه از موهای قشنگ و فابریک خبری نیست

نمی دونی بازار رنگ کردن مو چقدر داغ هست .

و بیشتر طرفدار موی بور .

هر زن سیاه سوخته ای با موی سیاه میره ارایشگاه و با موی زرد و بور یک دست میاد بیرون .

یکی نیست بهش بگه اونی که خدا بهش موی بور داده صورت سفید هم داده و چشم های ابی .

تو با این رنگ کردن بیشتر رسوا می کنی خودت را .

......................

تا چند سال پیش یه نوع مو رنگ کردن بود که بهش می گفتن (مش ) کردن .یعنی قبضه هایی از مو را رنگ دیگه می کردند قاطی مو هاشون

که مش استخونی بیشتر طرفدار داشت .

یه مدت هم مدل گو گوشی که مثل پسر ها کوتاه می کردند .

ولی حالا مدل ها هر دمبیل شده .

دیگه از گیس و گیس بافتن هم خبری نیست ما جو گوهر .

یعنی دیگه دختر ها و زن ها بلد نیستند گیس ببافند .

..........................

گذشت اون زمانی که یه تار موی زن ها یا دختر ها را نمیشد دید

الان دیگه از چارقدی که سرت می کردی و یه سون قفلی که چند مهره مازو و یه ...س گربه بهش اویزون بود و گاهی هم یه دعای کوچک که تو پارچه سبز مخملی بود و اسیه دوست سید مختص ابادی برات اورده بود و

می زدی ریر حلقت خبری نیست ماجو گوهر .

شاید موهات را بابا بزرگ علی اکبر هم درست ندیده بود یه دل سیر

چه برسه به فک و فامیل .

اخه چارقدت را گاه گاهی که می رفتی حموم از سرت بر می داشتی .

.......................

الان مو ها را رنگ می کنن و یه چیزی شال مانند می ندازن روش .

یه قبضه از مو ها جلو سر ریخته تو پیشونی و یک دسته هم عقب سر در اهتزاز

یه چیزی هم پشت سر وقتی که مو ها را قلمبه کردند بهش می زنند که مو ها میاد بالا و 10سانتی اونایی که قد کوتاه هستند را بلند تر نشون میده .قدیم بهش می گفتن تل ولی حالا می گن .....

......................

راسی

نمیدونم اونجا با چاقد هستی یا بی چارقد

گشت ارشاد هم دارین یانه .

اگه دارین مواظب باش گیر نیفتی و ابروی بابا بزرگ را نبری تا بیاد تعهد بده برات

اینجا که گاه گداری دختر ها و زن ها گیر گشت ارشاد می افتن .

البته حق با گشت ارشاد هست .

ولی زن ها و دختر ها هم حق دارن

100 هزار تومن می دن مو رنگ می کنند نمی خوان که نشون عمه و خاله بدن !!!!

مامبارک

مامبارک و رادیو توشیبا !!!!!

.........................

چند سالی ماه رمضان به این صورت سپری شد تا این تحولی در سحر ها به وجود اومد .

........................

پسر عموم مرحوم عباس سحابی از مهندسین رده بالای شرکت نفت بود و برای گذراندن دوره ای برای تجهیز پالایشگاه ها به ژاپن رفته بود

پدرم را خیلی دوست داشت .

اون روزا رادیو خیلی کم بود و بعضی از مردم رادیو های بزرگ برقی داشتند

برای پدر یه رادیو ترانزیستوری 4 موج تو شیبا اورده بود .

خیلی قشنگ و جالب برای من هیچ ندیده و فضول و کییوز !!!!

4 تا باطزی متوسط می خورد و چند روزی من حق دست زدن به اونو نداشتم .

چون پدر می دونست با اخلاق فضولی که دارم ادا اصول سر رادیو در خواهم اورد و فاتحه اش خوانده خواهد شد .

......................

با یه نخ پود زیر که به دسته اش وصل کرده بود به پله نردبون قالی اویزون کرده بود .

کم کم قالی بافی من دیگه یک نواخت نبود .البته جرات نمی کردم در حضور پدر به رادیو دست بزنم .

رادیو را روشن می کرد و بیشتر برنامه هاش موسیقی بود .

قبل از اومدن رادیو پدر یه نیمچه صدایی داشت و خودش گاهی اوازی می خوند .

ولی با اومدن رادیو و اشنا شدن با خوانندگان اون فهمیدم شعر هایی که

پدر میخوند باز خوانی ترانه های مرضیه و دلکش هستند .

بعد ها از پدر پرسیدم ترانه های مرضیه و دلکش را از کجا بلد بودی .

می گفت زمان سربازی تو صبحگاه رادیو را می ذاشتن پشت بلندگوی پادگان

و این ترانه ها را گوش می کردیم از اونجا به یادم بود این اهنگ ها .

....................

انس من با موسیقی ایرانی با این رادیو اغاز شد .

ایرج . مرضیه . دلکش .پوران . الهه . بنان و.....

خوانندگانی بودند که هر روز اهنگ های اونا پخش میشد و بعد از ظهر هم

برنامه گل ها و گاهی برگ سبز که موسیقی بود .

بعد ها با همین رادیو با صدای حمیرا و مهستی و هایده و خوانندگان سبک جدید که در جوانی خیلی به صدای اونا علاقه داشتیم ستار و گو گوش و داریوش اقبالی .

......................

از بر نامه های جالب این رادیو صبح جمعه بود که طرفداران زیادی داشت .برنامه ای شاد و مفرح .

ساعت یک بعد از ظهر برنامه کارگران .

و ساعت 6 بعد از ظهر برنامه دهقان .

گلوریا رو حانی و سیما بینا و ناصر مسعودی ترانه های محلی می خوندند

ترانه زیبای یه دونه انار دو دونه انار .دختر قوچانی .

شب های 5 شنبه نوبت برنامه پلیسی جانی دالر بود با اجرای حمید صارمی .

و بعد از ظهر 4 شنبه قرعه کشی بلیط های اعانه ملی .

مجری اون کمال الدین مستجاب الدعوه یا خانم فروزنده اربابی با ان صدای بسیار قشنگ و مخملین .

.............................

مامبارک زسید و روزه گرقتن و این مهمان عزیزی که به جمع ما اضافه شده بود .

غروب وقت اقطار پدر زادیو را روشن می کزد و به جای صدای نازک و خسته علی اکبر قلعه اذان گوی پیر محله ما صدای موذن زاده اردبیلی در گوشمان می نشست .

توی ایوان خونه یه زنجیر بود که از سقف ایوون پدر اویزون کرده بود برای اویزان کردن چراغ توری .

پدر رادیو را به اون زنجیر اویزون می کرد و تا اخرین درجه صداش را زیاد می کرد تا همسایه ها صدای اذان را از رادیو بشنوند .

و سحر هم که مرحوم ذبیحی دعا می خوند به چه زیبایی .

و من دیگه راحت شده بودم و پدر دم به ساعت نمی گفت برو ببین صدای شب خوانی میاد یا نه .توی اون سرمای شدید و من هم دروغ یا راست یه چیزایی در بر گشت بهش می گفتم .شاید صدای رعیت های مسعود اباد را به جای شب خونی می شنیدم .

شب خوان اومده بود روی کرسی در یه رادیوی جمع و جو ر تو یه مجمعه مسی کنگره دار .

............................

و در عالم نو جوانی شب اخر مامبارک برای من خیلی جالب بود

در این شب خدا بیامرز ذبیحی در اخر دعا ها به شاه و ولیعهد و شهبانو دعا می کرد

شاه را اسلام پناه و و لیعهد را امید اینده کشور و شهبانو را مهربان معرفی می کرد و برای ان ها سلامتی و طول عمر طلب می کرد .

اون دعا برای شاه ثمری نداشت ولی برای ولیعهد و شهبانو تا حالا افاقه کرده .

مامبارک

مامبارک درکودکی!!!

با با بزرگ علی اکبر خیلی مذهبی بود و تا اخرین سال عمرش نمازش را می خوند و روزه می گرفت با این که بیش از صد سال عمر کرده بود .

خوب یادم هست سال های اخر بیشتر باخاک های سرداب تیمم می کرد و نشسته نمازش را می خوند .و چه زیبا نماز می خواند .

برام تعریف کرده بود که سه بار پیاده با قافله رفته بود مشهد و بر گشته بود

دفعه اخر تو مشهد چند ماه عملگی کرده بود و با پول اون برای بچه هاش سوغات اورده بود.

و از مسافرت خودش به کربلا با قافله حکایت ها می کرد با پای پیاده .

و این که کمک به رییس قافله می کردم و خرج خورد و خوراک با او بود .

..................

پدر مرحومم هم خیلی به نماز و روزه اهمیت می داد و یکی از مشتری های پرو پا قرص نماز جماعت در سه وقت بو د .

تا روزی که سکته کرد و دیگه نتونست به مسجد بره .

و در ده سالی که مثل یه تیکه گوشت گوشه خونه افتاده بود به دست سالمش مهر را بر می داشت و به پیشونی خودش می چسبوند و در حال دراز کشیده نمازش را می خوند .

و نمازی به خدا بدهکار نبود .

اول ماه رمضان هم که می شد در این سالهای بیماری اخر عمرش.

مقداری نان به فقرا می داد در عوض کفاره روزه نگرفتن .

حالا از چنین پدر بزرگ و چنین پدری که مقید بود به دادن خمس قالی بافی خودش و تا اخرین قالی هم که بافته بود خمسش را داده بود .

یه همچین تحفه ای چون من به وجود امده بود که اهل هیچ کدام از رفتار هاش نبودم والله اعلم .

اگر لقمه خمس نداده خورده بودم چه اعجوبه ای از کار در می اومدم خدا عالمه !!!!!

..............................

50سال پیش پدرم مشتری پا به قرص مسجد شکرالله بود و مزید خاص

خدا بیامرز حاج اقا محمد متوسل که پیش نماز اونجا بود .

تو سرمحله و سبزه میدون مسجدی نبود و مسجد ملا شکرالله مرکزیت داشت و خیلی شلوغ می شد .

اون سال من کلاس ششم را تموم کرده بودم و روزا قالی می بافتم و شب ها می رفتم متفرقه درس می خوندم .

ماه رمضان تو زمستون سرد و سختی بود و پر برف .

پدر غروب که می شد از رو قالی بلند می شد و می رفت مسجد و نماز جماعت می خوند و می اومد خونه برای اقطار.

......................

اون روزا من روزه نمی گرفتم و برام واجب نبود ولی چون غذای اصلی را که همون گوشت و لوبیا بود به عنوان سحری می خوردیم

منو سحر بیدار می کردن .

برق که نبود یه چراغ گرد سوز روشن می کردیم و زیر نور اون سحری می خوردیم و موسیقی گوش نواز گوشتگوب چوبی بر بادیه مسی .

و اولین کاسه ابگوشت را من برای بابا بزرگ و ماجو گوهر می بردم اتاق اختصاصی خواب اونا !!!

................

بساط چایی هم بر پا بود با سماور نفتی و یه قوری گل قزمز شلغمی شکل .

و قند هایی که اون روزا به نظر ما خیلی شیرین بود .

اون روزا رادیو یی نداشتیم که وقت اذان را بفهمیم.

پدر گاه گاه منو بیرون اتاق می فرستاد که برو ببین کسی شب خوانی می کنه یانه .

می رفتم تو ایوون و یه صدایی به گوشم می خورد که داشت دعایی می خوند

اخه اون روزا تو هر محل ادم هایی بودند که می رفتند پشت بوم و یه نمد یا چیزی که اونا را تو اون سرمای شدید حفظ کنه

دعا هایی می خوندن .

می اومدم تو اتاق و اعلام می کردم که بله دارن شب خونی می کنن

و نهضت سحری خوندن ادامه پیدا می کرد .

تا این که پدر وضو می گرفت و اماده می شد برای نماز جماعت در مسجد ملا شکر الله .

من هم دم لحاف را می گرفتم و می رفتم زیر کرسی تا صبح که بیدار بشم و مثل بچه ادم برم رو قالی .

....................

روزگار به خوشی می گذشت برای من تا شب واقعه فرا رسید !!!!!

مامبارک در روستا

قاضی شارح !!!!!

مامبارک در روستا ....غربت اسلام !!!!!

.....................

رقابت سختی بین مردم سر افطاری دادن به من شروع شده بود

هر روز چند دعوت داشتم که بر حسب مورد بر رسی میکردم و چه افتخاری می کردند که بله دیشب این ما بودیم که جناب سپاهی مهمان افطاری ما بود .هر جا اب و هواش بهتر بود و می دونستم چرب تر و شیرین تر هست می رفتم م این این شکم بی هنر پیچ پیچ را مهمون اون سفره ها می کردم.

تازه با التماس برای سحر هم یه وعده غذای مفصل می دادند و می بردم

پدر و مادر های دانش اموزان ارمنی هم وقتی فهمیدند که این سپاهی

نماز خون و روزه بگیر هست شروع کردن به دعوت برای افطاری .

.....................

خلاصه به اونا هم نوبت دادم و چند شبی مهمون اونا بودم برای افطاری .

همه تو خونه هاشون یه سجاده مرتب و منظم داشتن برای مهمون های مسلمان .

غروب که برای افطار می رفتم خونه اونا مثل بچه ادم اول نمازم را می خوندم در حالی که بوی غذا های خوشمزه اونا دلم را برده بود .

با یه اب جوش یا چایی شروع می کردم و نوبت به شربت های مخصوصی می رسید که درست کرده بودند .

گاهی با شربتی که از توت قرمز درست کرده بودند یا از گیلاس و البالو

با برف هایی که از کوه می اوردن بهترین و خوشمزه ترین شربت های خنک را درست می کردند .

نوبت غذا می رسید .

خانم های ارمنی با گوشت انواع غذا های خوشمزه را درست می کردند

خورشت هایی که من اسمش را بلد نشدم ولی خوشمزه بود .

مرغ هایی که نمی دونم شکمش را با چی پر می کردند و سرخ شده بود و خیلی لذیذ .

.................

بار اولی که مرغ شکم پر را تو خونه یه ارمنی خوردم روز یکشنبه ای بود که اقای کشیش که ماهی یه بار نوبت ده ما می شد اومده بود .

میزبان یه مرغ چاق و چله شکم پر که پر از الو و سبزی و چیزای دیگه بود و تو روغن واقعا گوسفندی سرخ شده بود جلو من و او گذاشت .

بوی مرغ و شکم گرسنه ما نا خود اگاه همزمان دستمان را به سوی مرغ برد

من نماینده شاهنشاه اریامهر و حکومت

کشیش نماینده خدا روی زمین .

هر کدوم یکی از ران های مرغ را با دستان پر اقتدار خود کندیم و بر نیش مبارک کشیدیم .

کاش دوربینی اونجا بود و صحنه را ضبط می کرد .

مرغ مادر مرده سرخ شده که با زحمت پرورش یافته بود .

بر دست نماینده دو گروه مفت خور جامعه .

مسابقه بین من و اون پیر مرد شروع شد .در حین کندن و خوردن گاهی یه نیم نگاهی به هم می کردیم و به عرق افتاده بودیم .

با این که دندان نداشت و پیر بود ولی از تجربه اش استفاده کرد و

به سرعت تکه های مرغ را بلعید و در این کار ید طولایی داشت و مرغ های زیادی مفتی خورده بود ولی من بار اولم بود

................

همیشه بعد از شام قبل از مامبارک بساط ورق و عرق بود .

همه بازی می کردیم حکم و ریم و بازی های دیگه .

بعد بساط عرق که نه بساط شراب قرمز می اومد و جام ها پر و خالی می شد

البته من معاف بودم از این کار .

پسر کریم که با پول خمس داده شده بزرگ شده بود و نبیره ماجو گوهر

که وقت اومدن به این ده ماجو گوهر یه جانماز مخمل سفید و یه تسبیح بزرگ و یه مهر بهش داده بود و یه دعا که تو یه پارچه سبز دو خته شده بود

از این دعا ماجو گوهر دو تا از سید مختص ابادی بیدگلی گرفته بود .

یکیش را با نمک ترکی و چند تا مهره به گردن بز سرخش اویزون کرده بود

که چشم نخوره .

بزی که ماجو گوهر می خواست با چند تا پوسه هندونه روزی نیم من ازش شیر بدوشه و همیشه می گفت نظر زدن به بز ما

یکی از همون دعا ها را هم دنبال من کرده بود که از بلایای دنیوی و اخروی محفوظ بمونم و این پسر سیاه زردنبوی سیگاری را از ما بهتران نظر نزنند .

......................

غربت اسلام

...............

خلاصه سال اول روزه داری و افطار تو خونه مسلمون ها و ارمنی ها گذشت

سال دوم دو باره ماه رمضان همین برنامه بود و از قبل برای افطاری نوبت گرفته بودند و حاج محسن در اولویت بود .

دوباره بعد از افطار برنامه خواندن حمدو سوره درست کردن گیر المگضوب علیهم که بد تر از پارسال می خوند .و دیدن هزار باره عکس های مکه و مدینه تو اون دور بین کذایی .

.................

یه چیزی هم امسال قوز بالا قوز شد و اون هم سوال هایی در باره شکیات نماز و طهارت .

سوال شرعی اونم از چه کسی .

از کسی که ازتو قرائت قران با اردنگی بیرونش کردن و دیگه رغبت نکرد بره قرائت قران .

از کسی که محرم هیات نمی رفت و فقط تو خونه حاج عبدالله خان وایمیساد و هیات تما شا می کرد .

از کسی که دین و ایمونش سینما بیتا و سیلورسیتی کاشان بود و فیلم های بهروز و فردین و فروزان .

از کسی که از صبح تا شب نوار مهستی و حمیرا و هایده گوش می کرد .

از کسی که از سر شب تا نصف شب با رفقای سپاهی بازی پاسور و حکم می کرد .

از کسی که غیر از نماز و روزه هیچ چیز دیگه ای از دین نمی دونست

.............................

واقعا اسلام در اون ابادی غریب بود .

چه کسی قاضی شارح دین پیامبر شده بود

من خودم ده تا ملا کم داشتم که برام مسئله بگن

حالا حاجی محسن فکر می کرد چون چند کلاس سواد دارم و بلدم نماز بخونم و روزه بگیرم لابد مثل یه ایت الله مسئله بلدم

......................

حاجی یه شب بعد از خوندن نماز و در اوردن اون صدا های عجیب و غریب ازم پرسید

اقای سپاهی

شک بین دو سه و سه و چهار را برام بگو .

به حضرت عباس نه اون روز بلد بودم نه حالا بلدم .

به حاجی گفتم نظر های علما متفاوت هست و لی بهترین کار اینه که بعد از نمازی را که شک کردی تمام کنی و بلند شی مثل بچه ادم از اول اون نماز را بخونی .

..........................

غربت دیگه اسلام شب های نوزدهم و بیست ویکم بر من ثابت شد

حاجی برای سحری مردم یه گوسفند کشته بود و مردم را دعوت کرده بود مسجد .

دعای صد بند را هم مش مطلب همه را کم و زیاد و غلط غلوط می خوند و بقیه مردم از زن و مرد به جای الغوث .الغوث ////الگوث .الگوث می گفتند

و نیش من تا بناگوش باز می شد .!!!!

.............................

نصف بیشتر مردمی که می اومدند اون شب مسجد نه نماز می خوندن نه روزه می گرفتن .

یعنی بلد نبودن که نماز بخونن.یا روزه بگیرن .

اصلا طبق پرس و جویی که کردم هیچ اخوند و ملایی به اون ده نیومده بود غیر از اون ملای قلابی که کار هاش مثل مارمولک زضا مثقالی بود و اون هم فقط چند تا مصیبت خوند و یه گله بره و بزغاله برد .

البته اون روزا ملاکم بود و اومدن به اون ده صرفه نداشت به واسطه زمستون طولانی و راه صعب العبور .

.....................

اون شب دعای صد بند را مش مطلب خوند و مردم سحری خوردند و رفتند بیشتر اونا تا چاشت که صبحانه بخورن .

بعد دو ماه هم حاجی محسن مریض شد و رفت اون دنیا .

منم از دست درست کردن حمد و سوره و مسئله گفتن براش و دیدن عکس های مکه و مدینه راحت شدم .