پیر شدی و خبر نداری جعفر !!!!!!

..................

...................................

از نظر رو حی همون پوست کلفتی هستم که در عکس بالا می بینید

عکس از 22 سالگی است یعنی 40سال پیش.

همان شور و شر و شیطونی های اوج جوانی را دارم و لی از نظر جسمی

وضع کاملا بر عکس هست و خراب .

شده ام مثل ماشینی که فقط کامپیوترش سالم هست و همه جاش درب وداغان و هزار عیب و علت .

هز زوز به این ماشین قراضه ضربه ای و دردی وارد می شود تا این که

شاید به زودی بفرستندش قبزستان ماشین قراضه های ادم ها یعنی

محمد هلال پیش ماجو گوهر جان .

....................

اولین باری که فهمیدم پیر شدم چند سال پیش تو قطار مترو بود

تو واگن سوار شدم خیلی شلوغ بود می خواستم برم خیابون فرشته دکتر

یه ساک هم دستم بود و خودم را به یه میله اویزون کرده بودم

نمی دونم چه قیافه داغون و مردنی داشتم که یه جوون که برابرم روی صندلی نشسته بود بلند شد و گفت ....

حاج اقا ..

بفرما بنشین رو صندلی.

اونجا بود که فهمیدم اون جوان دلش رحم اومده به من پیر مرد

مثل یه فانوس تا شدم و رو صندلی نشستم

یادم اومد روز هایی را که برای پیر مرد ها تو اتو بوس واحد بلند شده بودم

حالا نوبت خودم شده بود .

.......

البته طبق همون شعر معروف که میگه (سن که رسید به 50.فشار میاد به چند جا)

گر چه فشار به همه ی ان چند جا نیومده و نقاط سوق الجیشی شکر خدا سالم هست ولی چشم و گوش و زانو و ....درب و داغان است و زهوار در رفته .

....................

بابا بزرگ که در صد و چند سالگی هم شش ستون بدنش سالم بود و

با مختصر بیماری در چند روز رفت محمد هلال و بدون دکتر و دوا و درمان

ماجو گوهر هم نزدیک صد سال عمر کرد و وقت رفتن من سربازی بودم و طبق گفته ها با چند روز مریضی رفته بود و نه خودش اذیت شد و نه اطرافیان

.........................

پدر اول بیماری قند گرفت چند سال و تا این که سکته کرد سکته مغزی و طرف چپ بدن فلج شد و تا ده سال گوشه تخت افتاده بود

ولی عقل و هوش سر جای خود .

خدا زا شاکر بود و گله ای نمی کرد و همه از دل و جان نگهداری ش کردیم با عزت و احترام

و جواب نگهداری های از بابا بزرگ علی اکبر و ما جو گوهر را گرفت

.....................

مادر هم در 4 سال اخر عمر بیماری الزایمر گرفت و هیچ کس را نمی شناخت و ما به خوبی ازش نگهداری کردیم تا پر کشید و رفت

...........................

تا این که نوبت به خود من رسید

.............

هفته قبل این ماشین درب و داغان داشت به پت پت می افتاد و نفس اخر را می کشید و هر لحظه به ماجو گوهر نزدیک تر.

.........

خدا به مرتضی پسرم خیر دهد که این لاشه متحرک را انداخت تو ماشین و اول بردش متخصص داخلی .

با دیدن ازمایش ها خانم دکتر فرمودند که باید حتما هر روز چند قرص قند بخوری و نوشت از یه داروخانه یه دستگاه قند مفتی گرفتیم و لی برای گرفتن نوارش 50 هزار تو مان نقره داغ شدیم .

...................

اولین ازمایش ها با دستگاه شکر خدا نشان از بالا بودن اندک قند بود و طبق معمول باید پوزه بندی بزنیم و از خوردن چیز هایی که اثری از قند دارند پرهیز .و یه دل سیر شیر و عسل موند برای اون دنیا اگه راهمون بدن بهشت

و گرنه شربت زققوم در جهنم سهم ما خواهد بود و سرب مذاب

..............

یکی از فرمایشات خانم دکتر این بود که خونت غلیظ شده و باید خون بدی

مرتضی منو برد بانک خون و بعد از سین جیم شدن توسط یه دکتریکدست طاس و بد عنق تر از خودم اصلا سر مبارکش را بالا نکرد و فرمود که نمی تونی تو خون بدی .

از تشکر سازمان انتقال خون محروم شدم هیچ از خوردن ساندیس و کیک مفتی هم که دست هر کدوم از دهندگان خون بود محروم شدم .

یعنی رسیدم به مرحله ضایعاتی بودن و باید دیگه این ماشین اسقاط بشه

با لب و لوچه اویزون از بانک خون بیرون اومدیم و برای امتثال حرف دکتر چاره ای جز رفتن به یه یه تزریقاتچی ندیدیم و دادن یه کیسه خون و انداختنش تو یه سطل زباله و دادن 20هزار تومان پول بی زبان .

..................

مرتضی جان پسرم

ممنونم که منو بردی دوا دکتر و خودت را معطل من پیر مرد کردی

شاید این مجبت تو مزد نگهداری و بردن بابا کریم بود در اون ده سالی که زمین گیر شده بود .

الهی هیچ وقت در نمونی بابا .

..............

افرین به شیر پاک و لقمه پاکی که خوردی

یا علی