mmmmm

جوانمردی (2 )

.....................

سوز سرما و خستگی دیگه رمقی برامون نذاشته بود

راه یک ساعته را شش ساعت با بد بختی طی کرده بودیم .

حال و روز من از همه بد تر بود .

وارد ده شدیم .ماشینی در کار نبود که اگر هم می بود نمی تونستیم

به شهر بریم با این روز و حال .

دودسته شدیم من و چند نفر رفتیم خونه داماد حاج موسن .

که یه بار دیگه خونه اونا رفته بودم .

و بقیه رفقا رفتند خونه یه فامیل دیگه .

.................................

میزبان خیلی خوشحال شد و ما را زیر کرسی داغ تو خونه نشاند .

از مرگ جسته بودیم .

دست هام از سرما یخ کرده بود در دستکش پشمی .

دست هام را زیر کرسی کردم که گرم بشه .

کم کم گرم شد و درد پیچید تو بند بند انگشتام .

دلم می خواست کسی اونجا نبود و زار زار از درد گریه می کردم .

هرچند که در یک برف و بوران در سال بعد به طوری سرما زده شدم که مجبور شدند

سه ناخن انگشت مرا که سیاه شده بو د بکشند .

............................

خوب که گرم شدیم برامون چایی اوردند که خیلی چسبید و روی کرسی

سفره انداختند .

شکم از گشنگی به قار و قور افتاده بود و ضعف می رفت .

یک دسته نان تازه که صبح در تنور خودشان پخته بودند روی سفره گذاشته شد .

شاید بیش از 20 عدد نان

و پنیر و ماست و کره و عسل

میزبان شروع کرد به تکه پاره کردن نان ها .

هر نانی را به چند تکه تقسیم می کرد و روی هم می ریخت

در حالی که مثل قحطی زدگان تکه ای نان را با پنیر در دهانم می چپاندم به این کار میزبان چشم دوخته بودم که چرا این کار را می کنه و نان های به این قشنگی را تکه پاره می کنه و جلو ما می گذاره .

........................................

فکر نکنم در زندگی بیش از ان روز از خوردن غذا لذت برده باشم و انقدر غذا خورده باشم .

بعد از غذا خوردن زیر کرسی و ان گرمای مطبوع خوابم برد .

بعد از بیدار شدن رفقام را ندیدم پرس و جو کردم رفته بودند دیدن اقوام خودشون در ان ده .

.......................

من همیشه ذاتا فضول و کییوز بودم و هستم

از میزبان که اونجا بود د لیل تکه پاره کردن نان ها را پرسیدم

اول از جواب دادن طفره می رفت و با اصرار من جواب داد که ...

...................

این رسم ماست در برابر مهمانان و مسافران از راه رسیده و خسته .

چون می دونیم اونا خیلی خسته و گرسنه هستند .

نان ها را تکه پاره می کنیم تا مشخص نشود هر کس چه مقدار نان و غذا خورده .

و از میزبان و رفقا خجالت نکشد و سیر غذا بخورد .

..........................

اون روز معنی فتوت و جوانمردی و گذشت را فهمیدم .

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 10:35 توسط جعفر سحابی | نظرات

nnn

تا جوانمردی چه باشد در جهان !!!

....................

سمینار ماهانه سپاهی دانش در شهر داشتیم .

باید حتما شرکت می کردیم .بعد از دوروز برف و کولاک هئا مقداری اروم شده بود .

صبج با تعدادی از مردان که در شهر کارداشتند از ابادی حرکت کردیم .

باید از کوه چالداغ بالا می رفتیم تا به روستای زرج اباد برسیم.

.....................

اونایی که قوی تر بودند از جلو برف ها را می کوبیدند وبقیه پا جای پای اونا

می ذاشتیم و می رفتیم .

مش رئوف صدای قشنگی داشت شروع کزد به خوندن .

و اخز بیت هاش همه یا علی مدد می گفتند .

با این که نفر اخری بودم در این صف باز هم نفس کم می اوردمیگاری بودم و روزی حد اقل یه بسته دود می کردم .

.........................

نصف راه را رفته بودیم که یه مرتبه هوا خراب شد و باد و طوفان و برف و کولاک شروع شد .

کولاک برف مثل شلاق بر صورت هامان می خورد .

همه جا سفید و و سفید

چشم ها جایی را نمیدید .

حتی چند قدمی خودمون را .

همه ایستادیم .چند نفر گفتند بر گردیم و چند نفر گفتند ادامه دهیم .

همه ترسیده بودند .و مسلمان ها یاعلی و یاحسین می گفتند و و از

ان ها مدد می خواستند .

و دونفر ارمنی هم که با ما بودند مرتب روی سینه خودشون صلیب رسم می کردند و یا مریم مقدس می گفتند.

.................................

نصف راه را رفته بو دیم راهی که در وقت عادی نیم ساعت دیگه مونده بود تا به بالای کوه برسیم و سرازیر بشیم سمت زرج اباد .

و از اونجا با ماشین بریم شهر

سه ساعت بود که راه می رفتیم و به بالای کوه نرسیده بودیم

زمزمه ای شنیدم که را را گم کرده ایم

دوباره ایستادیم به مشورت .

نیروی ما عجیب تحلیل رفته بود .

مخصوصا من بچه کویر نازک نارنجی مافنگی سیگاری .

باز هم مشورت کردند و در این موقعیت با هر دربدری که بود سیگاری روشن کردم .

گفتم شاید اخرین سیگار باشه .

مرگ را به چشمم دیدم .و می دونستم به جای هلال علی توی دامنه کوه چالداغ نصیب گرگ ها خواهم شد .چون در این کوه گر گ ها گله ای زندگی و شکار می کردند

اران و سرمحله اومد مقابل چشمم

پدر و مادر که داشتند برام عزا داری می کردند و ماجو گوهر که خیلی دوسم داشت .و داشت تو سر خودش می زد و جعفر جعفر می گفت .

.................................

حرکت کردیم دو باره و داشتیم از پا می افتادیم که راهنمای گروه که جلو بود

فزیاد زد .

ای گوررم ابادینین

ایت لر واق واق الر سن .

یعنی ابادی را می بینم ///صدای سگ ها را می شنوم .

همه از خوشحالی فریاد کشیدیم و فهمیدیم که از مرگ در برف ها نجات پیدا کرده ایم .

به سوی ده حرکت کردیم .

هر چه به ابادی نزدیک می شدیم صدای سگ ها قوی تر می شد و نزدیک تر می شدند .

.........................

عو عوی ان روز سگ ها زیبا ترین موسیقی بود که در عمرم شنیده بودم .

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 0:0 توسط جعفر سحابی | نظرات

zzz

اخرین همسایه

و ما اخرین همسایه ي این خانه بودیم .
یه اتاق داشتیم و یه طویله .
من اون روزا کوچکترین عضو خانواده بودم .یه خواهر داشتم که شش سال و یه برادر که سه سال از من بزر گتر بودند .
بابا بزرگ و ماجو گوهر هم با ما زندگی می کردند .
با اونا هفت نفر می شدیم که تو یه اتاق تقریبا 4در 5 متری زندگی می کردیم .
چون جایی برای قالی بافی نبود در محلی به نام پشگم که بیرون از اتاق بود و در هوای ازاد ولی مسقف بود دار قالی بر پا بود .
پدر و مادرم در سرما و گرما در ان جا قالی می بافتند با چه رنج و زحمتی .
ماجو گوهر چرخ پشم ریسی داشت و کارش همین بود .
البته دوتا بز و میش هم داشتیم که شیر اونا را می دوشید و ماست و پنیر درست می کرد برای خودمون .


بابا بزرگ هم رعیت مسعود اباد بود و با کمک پدرم روی زمین هایی که از صابری های بید گل بود کشاورزی می کردند .بابا بزرگ علی اکبردر کشاورزی خیلی زرنگ و خبره بود و رعیت های دیگه برای عملگی کشاورزی همیشه اونو میبردند و از تجربه اش استفاده می کردند .
یه الاغ داشت زرنگ به رنگ سبز یشمی نزدیک به تیره که بعدا یه الاغ دیگه خرید به رنگ نقره ای متمایل به نوک مدادی که بنده رنگ دو تا از پراید هایی که خریده ام به تاسی از رنگ الاغ های بابابزرگ سبز یشمی و نوک مدادی انتخاب کرده ام .!!
خیلی وقت ها بابابزرگ برای مردم خاک قرص بار می کرد و می برد تا برای کاه گل و اندود کردن پشت بام استفاده کنند .
بابا بزرگ بیش از صد سال عمر کرد و همیشه از قدیم و حوادث اون روز ها برایمان می گفت .
او از دوران محمد علی شاه و احمد شاه که خودش حاضر و ناظر ان دوران بود برایمان می گفت .
از طغیان نایب حسین و شرارت ها و نا امنی اون روزها .از واگیر شدن وبا و خناق و ابله که مردم منطقه را درو کرده بود
و خانواده ای را بی نصیب نگذاشته بود .
از قحطی دوران احمد شاه و جنگ جهانی اول که مردم بسیاری از گرسنگی مردند .
می گفت مردم از شدت گرسنگی به دشت ها هجوم می بردند و خوشه های گندم و جو را که دلمه بسته بود و نارس می خوردند و بعضی از شدت دل درد می مردند .
می گفت بعضی از مردم اران به شهر های محلات و جاهای دیگه کوچ کردند و بعضی از مردم بیدگل به قم و جاهای دیگه.
از پیاده رفتن به مشهد و کربلا همراه با قافله های ان زمان حکایت مي كرد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۵ ساعت 18:0 توسط جعفر سحابی | نظرات

nnnn

چو رک ساتان

نان فروش

...............................

برای صبحانه مشکلی نداشتم .هر روز یکی از دانش اموزان یه سینی که توی اون یه کاسه ماست تازه و تکه ای پنیر گوسفندی و یه کاسه سر شیز

و گاهی یه چیزی بود بهش می گفتند ( شور ) که بین کشک و پنیر بود

می اوردند .

چند دانش اموز هم بودند که کندوی عسل داشتند و عسل با کره گوسفندی تازه می اوردند .

گاهی هم چند تا تخم مرغ که تو روغن حیوانی سرخ شده بود .

همراه چند نان از تنور گرم بیرون امده .

شاگردای ارمنی هم صبحانه مخصوصی می اوردند که بیشتر از گوشت و

چیزای دیگه درست کرده بودند تازه و گرم و خیلی خوشمزه

...........................

خلاصه بساط مفت خوری پر رو نق بود .و هر روز بهترین صبحانه روانه خندق بلا

باید فکری برای ظهر و شب می کردم .چون ظهر ها بیشتر مردم در صحرا بودند و از نهار خبری نبود و مثل قدیم های ابادی خودمان غذای اصلی را

شب ها صزف می کردند .

و خیلی از شب ها دعوت می کردند و به ان ها افتخار می دادم !!!!

...........................

باید برای نان ظهر فکری می کردم .

در مهمانی هاو مفت خوری هایی که می رفتم خانواده ها را از نظز بهداشت و نظافت دیده بودم چند خانواده بودند و بهترین ان ها

خانواده دانش اموز کلاس چهارمم فرمان.

........................

به فرمان گفتم از فردا هر روز صبح برام چهار تا نان بیار برای نهار و شام

با خوشحالی قبول کرد و از روز بعد هرروز چند نان تازه که از گندم های همان جا در اسیاب ابی خرد کرده و در تنور خانه خودشان پخته شده بود می اورد در یه سفره سفید چلوار .

که بوی نان خانه را می گرفت .

.......................

یک ماه گذشت و اول ماه یک صد تومانی به فرمان دادم وگفتم که به پدرت

بده در عوض پول نان .

اون روزا حقوق ما به عنوان سپاهی دانش هزار تومان در ماه بود

.......................

سر کلاس مشغول درس دادن بودم که داد و فزیادی بلند شد

مدرسه ما درست رویروی چشمه اصلی اب روستا بود که همیشه

زن ها و دختر ها اونجا ظرف یا لباس می شستند و همیشه شلوغ بود

اومدم بیرون مدرسه پدر فرمان که برام نان می اورد دیدم دادمی زند و وبا فریاد ی بلند با خشم و نفرت چیزهایی بلند می گوید و فقط اسم خودم را در بین حرف هاش متوجه می شدم چون تا ان موقع ترکی بلد نبودم.او یه صد تومانی که من به پسرش داده بودم دستش بود .

.................................

مشهدی ساری فریاد می زد که.....

سپاهی ابریمیز اپاردی ....

سپاهی چورک پولی ییتر گین منه ...

من چورک ساتان دوییرم !!!!!!

و مردم داشتند تماشا می کردند.

...............................

از بهرام جوانی که تازگی ها از تهران برگشته بود و کارش تو تهران سنگ کاری ساختمان بود و شب ها می اومد اتاق من بازی ورق می کردیم زیر نور چراغ زنبوری ازش پرسیدم مش ساری چی میگه و چرا ناراحته .

اگه کم پول نان بهش دادم هرچی بگه بهش میدم .

....................

بهرام گفت تو زشت ترین کار را شما در حق این مرد انجام داده ای .

میگه ............

سپاهی ابروم را بر ده .....

سپاهی پول نان برام فرستاده....

من نان فروش نیستم !!!!!

..............................

این جا زشت ترین کار گرفتن پول نان است

مش ساری باعث افتخارش بوده که روزی چند نان به تو می داده .

گفتم حالا چه کنم .

گفت زود پولت را پس بگیر و ازش معذرت خواهی کن .

پولم را گرفتم و صورتش را بوسیدم و ازش معذرت خواستم .

.................................

مشهدی ساری در هیچ دانشگاهی واحد های درس فتوت و نجابت و جوانمردی نخوانده یود .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ ساعت 23:28 توسط جعفر سحابی | نظرات

ssss

گالاخ

......................

از کوه چالداغ که سرازیر شدیم سمت ده افتاب داشت غروب می کرد

روستا ته دره بود خانه های پلکانی که پشت بام هرکدوم کوچه خانه های بالایی بود

........................

از درخت های شپیدار که مانند یه جنگل اطراف ده و باغ ها را گرفته بود رد که شدیم منظره ای دیدم که ماتم برد .

مقابل هر خانه ای یک گنبد .

تو ابادی خودمون دیده بودم هر محله ای یه زیارت دارند و تو شهر های دیگه هم

ولی هرخانه ای یه گنبد برام باور کردنی نبود .

........................

بعد از چند روز و گشت و گذار در روستا فهمیدم این گنبد ها چی هست و به چه کار می اید

......................

روستا بسیار سرد و پز برف و کو هستانی بود با دوره سرمای 8 ماهه

تابستان برای چراغ فانوس هر خانوار چند حلب نفت که در پیت های در بسته شرکتی بود می خریدند .

فقط برای روشنایی .

برای پخت نان و غذا و کرسی از بوته های گون و سوخت حیوانی استفاده می کردند .

................

بوته های گون را تابستو ن ها از کوه و کمر می کندند و هر روز صبح برای

روشن کردن تنور و پختن نان روزانه در تنور اتش میزدند و چند تاپاله گاو هم اضافه می کردند.

بعد از نان پختن قابلمه غذا که بیشتر از دیزی های روحی بود توی تنور می ذاشتن و کتری اب برای درست کردن چای

حالا کرسی را روی همان تنوری که داخل زمین و هم کف بود می ذاشتن

تمام سیستم گر مایش و اشپز خانه اونا همین بود.

......................

یه روز صبح که مدرسه می رفتم از داخل یکی از این گنبد ها یه زن خارج

شد چند تا تاپاله را در سبدی گذاشت و برد سمت خونه .

کار برد این گنبد ها را فهمیدم انبار سوخت اونا بود .

.......................

تو مدرسه هم برای گرم کردن کلاس از بخاری نفتی استفاده می کردیم

ولی بعد از یه ماه جیره نفت ما تموم شد و چاره ای نموند تا بالاخره

بخاری هیزمی را سر پا کردیم .

البته هیزم که نه سوخت گاو یا همان تاپاله ها .

...................

طبق دستور نماینده شاهنشاه اریامهر یعنی سپاهی دانش هر بچه ای موظف شد هر روزصبح یه تاپاله همراه خودش به کلاس بیاره

منظره ای واقعا دیدنی بود

بچه ها در یک دست کتاب ها زیر بغل و زیر بغل اون دست یه تاپاله

گرد و بزرگ .

نور علی مبصر کلاس ریاست تحویل سوخت و ریاست بخاری و روشن و خاموش کردن اونا داشت .

به این بخاری ها با این نوع سوخت به ترکی ( پوچ ) می گفتند

......................

پار سال مدرسه نشاط وقتی تو هر کلاسی چند شوفاز می دیدم و این وسیله گرمایشی عالی و مدرن به یاد اون کلاس و اون بخاری بودم .

........................

ولی ارمنی ها اصلا از سوخت گاو استفاده نمی کردند.در قسمت اروپایی نشین روستا وضع فرق میکرد

بخاری های اونا چوب سوز بود .هر خانواده بیرون روستا درختان زیادی از سپیدار کاشته بودند .

هر سال تعدادی از اونا را می بزیدن و قطعه قطعه کرده و در بخاری ها می سوزاندند .

خیلی تمیز و مرتب .

برای کرسی هم از زغال های اون استفاده می کردند .

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۵ ساعت 23:11 توسط جعفر سحابی | نظرات