nnn
تا جوانمردی چه باشد در جهان !!!
....................
سمینار ماهانه سپاهی دانش در شهر داشتیم .
باید حتما شرکت می کردیم .بعد از دوروز برف و کولاک هئا مقداری اروم شده بود .
صبج با تعدادی از مردان که در شهر کارداشتند از ابادی حرکت کردیم .
باید از کوه چالداغ بالا می رفتیم تا به روستای زرج اباد برسیم.
.....................
اونایی که قوی تر بودند از جلو برف ها را می کوبیدند وبقیه پا جای پای اونا
می ذاشتیم و می رفتیم .
مش رئوف صدای قشنگی داشت شروع کزد به خوندن .
و اخز بیت هاش همه یا علی مدد می گفتند .
با این که نفر اخری بودم در این صف باز هم نفس کم می اوردمیگاری بودم و روزی حد اقل یه بسته دود می کردم .
.........................
نصف راه را رفته بودیم که یه مرتبه هوا خراب شد و باد و طوفان و برف و کولاک شروع شد .
کولاک برف مثل شلاق بر صورت هامان می خورد .
همه جا سفید و و سفید
چشم ها جایی را نمیدید .
حتی چند قدمی خودمون را .
همه ایستادیم .چند نفر گفتند بر گردیم و چند نفر گفتند ادامه دهیم .
همه ترسیده بودند .و مسلمان ها یاعلی و یاحسین می گفتند و و از
ان ها مدد می خواستند .
و دونفر ارمنی هم که با ما بودند مرتب روی سینه خودشون صلیب رسم می کردند و یا مریم مقدس می گفتند.
.................................
نصف راه را رفته بو دیم راهی که در وقت عادی نیم ساعت دیگه مونده بود تا به بالای کوه برسیم و سرازیر بشیم سمت زرج اباد .
و از اونجا با ماشین بریم شهر
سه ساعت بود که راه می رفتیم و به بالای کوه نرسیده بودیم
زمزمه ای شنیدم که را را گم کرده ایم
دوباره ایستادیم به مشورت .
نیروی ما عجیب تحلیل رفته بود .
مخصوصا من بچه کویر نازک نارنجی مافنگی سیگاری .
باز هم مشورت کردند و در این موقعیت با هر دربدری که بود سیگاری روشن کردم .
گفتم شاید اخرین سیگار باشه .
مرگ را به چشمم دیدم .و می دونستم به جای هلال علی توی دامنه کوه چالداغ نصیب گرگ ها خواهم شد .چون در این کوه گر گ ها گله ای زندگی و شکار می کردند
اران و سرمحله اومد مقابل چشمم
پدر و مادر که داشتند برام عزا داری می کردند و ماجو گوهر که خیلی دوسم داشت .و داشت تو سر خودش می زد و جعفر جعفر می گفت .
.................................
حرکت کردیم دو باره و داشتیم از پا می افتادیم که راهنمای گروه که جلو بود
فزیاد زد .
ای گوررم ابادینین
ایت لر واق واق الر سن .
یعنی ابادی را می بینم ///صدای سگ ها را می شنوم .
همه از خوشحالی فریاد کشیدیم و فهمیدیم که از مرگ در برف ها نجات پیدا کرده ایم .
به سوی ده حرکت کردیم .
هر چه به ابادی نزدیک می شدیم صدای سگ ها قوی تر می شد و نزدیک تر می شدند .
.........................
عو عوی ان روز سگ ها زیبا ترین موسیقی بود که در عمرم شنیده بودم .
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 0:0 توسط جعفر سحابی | نظرات