عید فطر
عید روزه ...من و ماجو گوهر.....مزار !!!

.................
اولین باری که مزار را دیدم 6 سالم بود و هنوز تو حونه زادگاهم سرمحله زندگی می کردیم.
ازنماز و روزه هم چیزی سرم نمی شد فقط یه روز صبح دیدم ماجو گوهر بافرخ و زهرا همسادمون وعده رفتن به مزار را میدن برای فردا صبح
و اولین بار بود که کلمه عید روزه و به قول ماجو گوهر عید مرده ها راشنیدم .
........................
چقدر زیباست این خصلت ما ایرانی ها .
شاد ترین لحظات و بهترین عید ها را در کنار در گذشتگان سپری می کنیم
تا به ان ها بگوییم که ان ها از میان نرفته اند و ما حتی در جشن ها و اعیاد هم با ان ها هستیم و ان ها در کنار ما هستند .
........
یادم نیست اون روزا کفش داشتم یانه چون از ده تا بچه شاید یکی کفش کفش می پوشید و بقیه پای برهنه بودیم .
ماجو گوهر یه گلاب پاش بلور بر داشت که لوله دار بود و نقش و نگار های قشنگی روی بدنه اش بود
منم که از بچگی فضول و کییوز با یه پیراهن جلوبسته که دوتا دکمه بالای اون داشت و یه تمبون که سر زانوش وصله دار بود و کاسه انداخته بود
دنبال اونا راه افتادم .
از تو کوچه مون اومدیم به سبزه میدون رسیدیم که اون روزا این میدان را جو و گندم می کاشتن و شروع دشت مسعود اباد بود .
رسیدیم به خیابون 17 شهریور فعلی که درست نشده بود و خالی از خانه بود و یه کوچه پت و پهن خاکی بود و به دروازه ختم می شد که ماشین ها و جیپ ها دم یه قهوخونه وایمیسادن و مسافر می بردن کاشون.
..........................
قبرستان اران و بیدگل از محل بانک سپه فعلی شروع می شد
تا به شازده هادی می زسید .
تمام این منطقه قبرستانی وسیع بود که بهش می گفتند مزار
.........................
محل پاسکاه زاندارمری و کارخانه برق همه قبرستان بو د با ماجو گوهر
به قبر هایی رسیدیم در پشت پاسگاه
مردم بر مزار عزیزان خود نشسته بودند و خیلی شلوغ بود
ماجو گوهر هم به سر خاک پدر و مادرش رسید و نشست و فاتحه ای و به اونایی که رد میشدند چند چکه گلاب در کف دستشون .
سر قبرها بیشتر نقل خیرات می کردند و خرما .
و برای بچه ها چه لذتی داشت .
قبرها سه حالت داشت بعضی مثل یه تپه کوچک خاک بود و بی هیچ نشانه ای .که نشان از فقر اونا داشت و بستگان قبر ها را نشان داشتند
تعدادی از قبر ها با اجر هایی به اصطلاح پله گرفته شده بود با طرح هایی جالب .
و تعدادی سنگ قبر هایی کوچک روی اونا بود .
قبر هایی هم بود که سنگ هایی بزرگ و مرمری و زیبا روی اون بود و با خط زیبایی روی اونا را نقز کرده بودند
روی بعضی عکس یک شانه یا یه پرنده کنده شده بود .
و بالای سنگ مثل یه کاسه کوچک گود کرده بودند برای جمع شدن اب در ان و نوشیدن ان به وسیله پرندگان .

یه سنگ قبر هایی هم بود مکعب مستطیل شکل که در هر طرف ایات قرانی به زیبایی نقر شده بود
شاید قدمت این سنگ ها به صد ها سال پیش می رسید .
این سنگ ها ی به این زیبایی کجا رفت والله و اعلم .
چند نمونه ازاین سنگ ها در شازده حسین بیدگل هست .
............
جایی که قبلا بخشداری بود یه حوض خونه بود که مرده ها را توش می شستند .
یه حوض خونه هم بود مقابل اموزش و پرورش فعلی همین جایی که الان کمیته امداد هست
بیدگلی ها مرده هاشون را اونجا می شستند .
تمام مدرسه های این منظقه از بونصز شیبانی قدیم و سمیه فعلی
در مانگاه قدیم و زا یشگاه فعلی
اداره تربیت بدنی جلو فخار خونه
مدرسه جندقیان
نماز جمعه
در مانگاه فرهنگیان
اورزانس
هلال احمر
همه م همه قبرستان بود .
خوب یادم هست کلاس اول یا دوم بودم که به مدرسه بونصر می اومدیم گاهی با بارش شدید باران و سرازیر شدن اب داخل یه قبر گودالی درست می شد و استخوان های مرده داخل اون اشکار می شدر برگشت از مدرسه یه تفریح داشتیم ما بچه ها
یه قوطی حلبی را اب می کردیم و می رفتیم سراغ قبز ها
اب را می ریختیم توی سوراخ قبر و منتظر می شدیم .
بعد از چند دقیقه عقرب های سبز و سیاه از تو قبر ها بیرون می اومدن و ما می کشتیم .
..........
یه مقبره هم بود مقابل اسیاب عصاری .
خیابان 17 شهریور را درست کردند مانع این خیابان بود
یه روز صبح که به مدرسه می رفتیم اثری از اون مقبره نبود
شب اونو با یه اقدام انقلابی خراب کرده بودتد و خاکش را هم برده بودند
همین جایی که فعلا دارند با سیمان و اهن یادمان می سازند وبا چه بد سلیقگی .
..................
اون روزا اصلا مرده ها را به محمد هلال نمی بردند و همه را در مزار خاک می کردند .
بعد ها یکی یکی ادارات و مدرسه ها توی این قبرستان ساختند و جای مرده ها را تنگ .
ارانی ها مرده هایشان را اوردند محمد هلال .
و بیدگلی ها به شازده هادی و زیارت های هقت گانه خودشان .
..................