مامبارک
مامبارک درکودکی!!!

با با بزرگ علی اکبر خیلی مذهبی بود و تا اخرین سال عمرش نمازش را می خوند و روزه می گرفت با این که بیش از صد سال عمر کرده بود .
خوب یادم هست سال های اخر بیشتر باخاک های سرداب تیمم می کرد و نشسته نمازش را می خوند .و چه زیبا نماز می خواند .
برام تعریف کرده بود که سه بار پیاده با قافله رفته بود مشهد و بر گشته بود
دفعه اخر تو مشهد چند ماه عملگی کرده بود و با پول اون برای بچه هاش سوغات اورده بود.
و از مسافرت خودش به کربلا با قافله حکایت ها می کرد با پای پیاده .
و این که کمک به رییس قافله می کردم و خرج خورد و خوراک با او بود .
..................
پدر مرحومم هم خیلی به نماز و روزه اهمیت می داد و یکی از مشتری های پرو پا قرص نماز جماعت در سه وقت بو د .
تا روزی که سکته کرد و دیگه نتونست به مسجد بره .
و در ده سالی که مثل یه تیکه گوشت گوشه خونه افتاده بود به دست سالمش مهر را بر می داشت و به پیشونی خودش می چسبوند و در حال دراز کشیده نمازش را می خوند .
و نمازی به خدا بدهکار نبود .
اول ماه رمضان هم که می شد در این سالهای بیماری اخر عمرش.
مقداری نان به فقرا می داد در عوض کفاره روزه نگرفتن .
حالا از چنین پدر بزرگ و چنین پدری که مقید بود به دادن خمس قالی بافی خودش و تا اخرین قالی هم که بافته بود خمسش را داده بود .
یه همچین تحفه ای چون من به وجود امده بود که اهل هیچ کدام از رفتار هاش نبودم والله اعلم .
اگر لقمه خمس نداده خورده بودم چه اعجوبه ای از کار در می اومدم خدا عالمه !!!!!
..............................
50سال پیش پدرم مشتری پا به قرص مسجد شکرالله بود و مزید خاص
خدا بیامرز حاج اقا محمد متوسل که پیش نماز اونجا بود .
تو سرمحله و سبزه میدون مسجدی نبود و مسجد ملا شکرالله مرکزیت داشت و خیلی شلوغ می شد .
اون سال من کلاس ششم را تموم کرده بودم و روزا قالی می بافتم و شب ها می رفتم متفرقه درس می خوندم .
ماه رمضان تو زمستون سرد و سختی بود و پر برف .
پدر غروب که می شد از رو قالی بلند می شد و می رفت مسجد و نماز جماعت می خوند و می اومد خونه برای اقطار.
......................
اون روزا من روزه نمی گرفتم و برام واجب نبود ولی چون غذای اصلی را که همون گوشت و لوبیا بود به عنوان سحری می خوردیم
منو سحر بیدار می کردن .
برق که نبود یه چراغ گرد سوز روشن می کردیم و زیر نور اون سحری می خوردیم و موسیقی گوش نواز گوشتگوب چوبی بر بادیه مسی .
و اولین کاسه ابگوشت را من برای بابا بزرگ و ماجو گوهر می بردم اتاق اختصاصی خواب اونا !!!
................
بساط چایی هم بر پا بود با سماور نفتی و یه قوری گل قزمز شلغمی شکل .
و قند هایی که اون روزا به نظر ما خیلی شیرین بود .
اون روزا رادیو یی نداشتیم که وقت اذان را بفهمیم.
پدر گاه گاه منو بیرون اتاق می فرستاد که برو ببین کسی شب خوانی می کنه یانه .
می رفتم تو ایوون و یه صدایی به گوشم می خورد که داشت دعایی می خوند
اخه اون روزا تو هر محل ادم هایی بودند که می رفتند پشت بوم و یه نمد یا چیزی که اونا را تو اون سرمای شدید حفظ کنه
دعا هایی می خوندن .
می اومدم تو اتاق و اعلام می کردم که بله دارن شب خونی می کنن
و نهضت سحری خوندن ادامه پیدا می کرد .
تا این که پدر وضو می گرفت و اماده می شد برای نماز جماعت در مسجد ملا شکر الله .
من هم دم لحاف را می گرفتم و می رفتم زیر کرسی تا صبح که بیدار بشم و مثل بچه ادم برم رو قالی .
....................
روزگار به خوشی می گذشت برای من تا شب واقعه فرا رسید !!!!!