....
. دوش چه خورده ای دلا... راست بگو نهان مکن !!!!!

...........................
از مدرسه اومده بودم خونه .لباس نظامی سپاهی را در اورده بودم و یه تمبون گل و گشاد و راخت پوشیده بودم .
ظهر ها از مفت خوری و مهمونی خبری نبود .
چون مردان ده در باغ ها یا دشت ها تا شب یه سره کار می کردند و شب تو خونه ها بساط شام برپا بود و غیر از من سپاهی دانش شاهنشاهی مفت خور دیگه ای نبود .
و سر دعوت از من همیشه کشمکش داشتند و دعوا .
همیشه با ناز و ادا دعوت ها را قبول می کردم و هر جا اب و هواش بهتر بود و غذاش چرب تر می رفتم .
طفلکی ها فکر نمی کردند این گروهبان سوم با این لباس زرد کسی نیست جز نبیره ماجو گوهر .
به اندازه تیمسار اویسی زمان شاه ازم حساب می بردند و احترام می کردند .
و من بی رحم و بی انصاف از این لباس و در این لباس چه بی انصافی ها نکردم .!!!!!
........................
چنذ تا تخم مرغ نیمرو کردم وبا روغن گوشفندی که بچه ها اورده بودن
خوردم و خودم را پرت کردم روی تخت
ضبط صوت را روشن کردم و یه نوار که هفته قبل تو چهار راه شهناز تبریز
خریده بودم و از حمیرا بود گذاشتم .
به ترانه سوم این کاست که خیلی دوست داشتم این ترانه را (همه میگن دیوونتم اره دیوونه تم من ....مشکن منو به سنگ غم چراغ خونه تم من )
رسیده بودم که صدای تق و تق در خونه اومد .
در خونه من مثل در کاروانسرای حاج سراج همیشه باز بود .
نه من چیز دندون گیری داشتم و نه مردم روستا دزد بودند .
چون اصلا بلد نشده بودند و با مردم شهر مراوده ای نداشتند .
.......................
حسین پسر مش مطلب که شاگرد کلاس سوم خودم بود نوه حاجی محسن بود .
با اضطراب و هیجان گفت اقای سپاهی ...
ددم دیر تز گل بیزه حاجی محسن حاله ناجور اولولوپ.چوخ مریض دی !!!!
یعنی ...
پدرم میگه زود بیا خونه ما حاجی محسن حالش ناجور شده و خیلی مریضه
.......................
لباسم را پوشیدم و با سرعت رفتم خونه حاجی .
یه اتاق کوچک مهمانخانه داشت دراز به دراز خوابیده بود .
حاجی ریش سفید بلندی داشت و مرتب شونه می کرد با یه شونه چوبی که می گفت از مکه اورده .
صورت حاجی سرخ شده بود و ناله می کرد و چیز های نامفهومی می گفت .
سرم را به صورت حاجی نزدیک کردم .
بویی اشنا به دماغم خورد ماتم برد !!!!!
حاجی محسن و این کار ها !!!!
.............................
به پسر حاجی گفتم که همه را از اتاق بیرون کن مخصوصا دختر کوچک حاجی که خیلی گریه می کرد چون حاجی را خیلی دوست داشت .
همه رفتند و از رن حاجی پرسیدم که غذا چی خورده .
گفت حاجی معمولا ظهر ها نون و پنیر می خوره .
امروز هوس کرد که طبق عادتی که داره گاهی پیاز تو سرکه خرد کنه بخوره .
منم یه کاسه بزرگ از بشگه سرکه که تازه امزوز درش را بر داشتم و فکر می کنم رسیده بود برداشتم و چند پیاز توش خرد کردم .
حاجی پیازها را خورد و کاسه
سرکه را سر کشید و گفت .
خانم چرا این سرکه این قدر شیرین هست عوض این که ترش باشه .!!!

.....................................
رفتیم سر وقت بشگه سرکه.از بو ورنگ و و ته انگشت زدن به
اون و چشیدن
و به قول ماجو گوهر اگه نخوردیم نون گندم دیدیم دست مردم
با نشست و برخاست با ارمنی ها حد اقل رنگ و بوی این معجون را می شناختم
که به قول خواجه حافظ این شیرین تلخ وش فهمیدم که حاجی بیچاره به جای سرکه شراب خورده نا غافل و نا خواسته !!!!
.....................
مش مطلب می گفت پیش از این که حاجی بره مکه تو باغ خیلی درخت انگور داشتیم
هم می خوردیم و هم برای خودمون دو تا بشگه سرکه درست می کردیم .
و انگور های اضافه را به ارمنی ها می فروختیم .
حاجی که چند سال پیش از مکه اومد می گفت روحانی کاروان میگه اگه می دونید انگور هایی که به ارمنی ها می فروشین اونا شراب درست می کنن این پول حرومه .
حاجی هم بیشتر درخت های انگور را برید و به جاش درخت زرد الو کاشت و فقط به اندازه خودمون درخت انگور نگه داشت .
.....................
اومدیم اتاق حاجی
نشسته بود و چرت و پرت می گفت .شراب اثر خودش را گذاشته بود مخصوصا با غذای سبکی که حاجی خورده بود .
مطلب گفت الان مردم میان دیدن حاجی ابرو مون میره چه خاکی به سر کنیم
گفتم در خونه را 2 ساعت ببند تموم میشه این دوران حالا اوج این مسئله است .
....................
به حاجی نگاه می کردم یاد شب هایی افتادم که برام حمد و سوره می خوند و می گفت غلط هاش را بگیر می خوام اخر پیری چند تا نماز درست و حسابی بخونم .
حمد و سوره اش درست بود ولی به جای قل هو الله می گفت گل هو الله .
و هر چه تقلا می کرد نمی تونست حرف ق را بگه .
همه سرو صدایی از حلقومش در می اومد به غیر از صدای ق که می گفت گ
و من بهش می گفتم حاجی خدا گل هوالله تو را قل هو الله حساب می کند .
........................
.................
یاد داستانی از دیوان عبید زاکانی افتادم که ....
عابدی در اواخر عمر به قولنجی سخت دچار شد .
حکیم برایش اماله و خوردن شراب از ناچاری تجویز کرد .
بعد از انجام این دو کار از عابد پرسیدند در چه حالی!!!
جواب داد .خاک بر سر من .بعد از عمری عبادت به دیدار معبود می روم با ...ونی پاره و شکمی پر از شزاب !!!!
حالا این حاجی شراب درش اثر کرده بود و شرت و پرت هایی می گفت و از نگفتنی ها و نهانی های جوانیش می گفت .و از دختری که باهاش نرد عشق باخته بود حرف می زد .
مطلب خجالت می کشید از من .بهش گفتم یه کاسه ماست بیار .اورد و به زور حلقش کردیم و نصف ماست ریخت به ریش و لباس حاجی .
کم کم ماست اثر کرد و ساکت شد و به خواب رفت .
.......................
بعداز چند ساعت حاجی بیدار شد و با هم سلام و احوال پزسی کردیم .و کار تمام شد .
هیچ کس غیر واز من و مش مطلب این موضوع را متوجه نشد .
زن حاجی دو بشگه سرکه درست کرده بود .
ولی در درست کردن یکی از اونا اشتباهی کرده بود که به جای سرکه تبدیل به شراب شده بود .
..........................
به پسر حاجی گفتم اگه می خوای این بشگه شراب را با چند بشگه سرکه ارمنی ها عوض کنم که از شرش راحت شی .
................
گفت شنیدم می گن دکتر ها اجازه میدن به جای شربت سرفه گاهی ازش استفاده کنی به جای شربت سینه .
تو هم که می دونی من خیلی سینه ام درد می کنه و سرفه می کنم .
نیگر می دارم و گاهی به جای شربت سینه می خورم .
گفتم بخور ولی مواظب باش دیگه زن حاجی توش پیاز نریزه و حاجی بخوره .
معلوم نیست دفعه دیگه سحابی اینجا باشه و جلو ابرو ریزی را بگیره .
.................
و این اولین و اخرین شراب خوری حاجی محسن بود .
سه ما ه بعد عمرش را داد به شما !!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 13:9 توسط جعفر سحابی | نظرات