....
گاو سیاه سید مخص ابادی!!

از سرمحله و از خونه همسایه داری اومدیم خونه ای که تو سبزه میدان ساخته بودیم
خونه ای بسیار بزرگ و حدود 700متر مربع
باغچه که نه باغی پدرم درست کرده بود تو این خونه و با اب مسعود اباد اب میکرد و همه جور دار و درخت و کشت و زرعی
مخصوصا درخت انار و انگور و انجیر .تالار بندی کرده بود در خت انگور ها را روی تالار ریخته بود
پیاز و ریحون و نعنا و چغندر و شلغم و کلم همه ساله می کاشت
..............................
چند سال بعد حوضی بزرگ و پمپی که در چاه گذاشت این باغچه بزرگ را ابیاری م
ی کرد

تا این که یه دوست پدرم تو رگ و پوست پدر افتاد که .
کریم یه گاو خوب تو مختصاباد سراغ دارم بیا بخر و این همه اب وعلف داری بهش بده
........................
با پدر و دوستش رفتیم محله مختصاباد بیدگل
یه سیدی بود با شال و کلاه و کمربند و شال سبز
خلاصه ست سبز کرده بود مثل فتنه گران فتنه ی سبز
چند تا گاو داشت که از هر کدام تعریف تمجید که جقدر شیر میدن و چقدر شیر اونا
چرب هست و لزم داره .
خلاصه ازز بین 4گاو گاوی سیاه انتخاب و قرعه خرید و ورود اون به سر محله اران
صادر شد
افسار گاو را پدرم گرفت و سلانه سلانه به طرف خانه حرکت کردیم .
گاو مثل این که تمایل نداشت از مخصاباد بیاد سرمحله
نافرمانی می کرد و با سختی بالاخره به خانه اوردیم
طویله ای تمیز و نو ساز و اخوری پر و پیمان
..................................
روز دیگه ماجو گو هر یه بادیه ور داشت و رفتیم شیر بدو شیم بار اول
گاو چموش بازی در اورد و ماجو گوهر مقداری شیر دوشید در حالی که افسار
گاو را محکم من و پدرم نگه داشته بودیم
و در اخر کار یه لگد به ماجو گوهر زد و به بادیه شیر
شیر ریخت و ماجو گوهر به زبان دهی چند فحش و نفرین حواله گاو کرد و به پدرم گفت .

کریم
ای چه ته واجو .نه گا گا نهه.به درد نه گنه
جل له بشه پشه ده
یعنی این گاو گاو نیست برو پسش ده تا زوده
به درد نمی خوره .
........................................................
رفتیم خونه سید و گله گذاری از بی ادبی گاو
سید گفت تا حالا من گاوی به این گاوی ندیده ام
شاید جاش عوض شده و جا به جا شده و شما را نمی شناسه
و در ضمن ابستن است و ممکن است شیرش کمتر از این هم بشه
انشالله به حق جدم خوب میشه یه چیزی مثلثی شکل پارچه ای به پدرم داد
و گفت
این دعا را به پیشونی گاو ببند
حتما اروم میشه و دیگه لگد و شاخ نمی زنه.
........................................................

اومدیم خونه و اون دعا را به شاخ گاو بستیم
ولی گاو ادم نشد که نشد
هم شاخ می زد و هم لگد .ماجو گوهر که از ترس دیگه دورش نمی رفت
پدرم هم منو مجبور می کرد افسار گاو را نگه دارم تا شیرش را بدوشه
پدرم که درست بلد نبود شیر بدوشه گاو هم به من چشم غره میرفت و با هزار مکافات یه کیلو شیر می دو شیدیم
که اون هم کم کمک کم و شد و خشکید .
................................
برای گاو هتلی شده بود و هی می خورد و به ریش ما می خندید
ولی ما به حساب این که چند ماه دیگه می زاد خنده هاش را زیر سبیل می گرفتیم
و چیری نمی گفتیم
........................................

روز واقعه رسید
جنب و جوشی پیدا شد
بله گاو ما در استانه زاییدن و مادر شدن بود
کلاس دوم ابتدایی بودم
صبح که می خواستم به مدرسه برم ماجو گوهر را دیدم که تو اجاق دیگی بر پا کرده و اش می پزد
گفتم چرا حالا اش می پزی
گفت گاو زاییده دارم براش شولی ارد می پزم تا اندرو نش گرم بشه
سری به طویله ی مبارک زدم
گاو سیاه فارغ شده و یه گوساله ابلق زاییده بود
که داشت از پستان مامانش شیر می خورد
..............................................
تماشای گاو و گوساله منو از رفتن به مدرسه باز داشت و وقتی رسیدم در مدرسه بچه ها سر صف بودند و اول صبحی چند تا شلاق برای دیر اومدن خوردم .
اینم شد شیرینی گوساله دار شدن ما .
.......................................
ظهر که به خونه اومدم از حرف های ماجو گوهر و پدرم فهمیدم که گوساله مریض هست و در ست شیر نمی خوره .
و روز دیگه گوساله مرد .
خانم گاو هی می اومد گو ساله را بو می کرد و میرفت و دو باره بر می گشت
نمی ذاشت کسی ازش شیر بدوشه
با متخصصین امر گاو داری یعنی خبرگان امر گاو مشورت شد و نتیجه ان که .
.....................
اگر گوساله نباشد گاو شیر نحواهد داد.
گوساله مرده را هم نمیشد در خانه نگه داشت
در نتیجه لاشه ی گو ساله را از پوستش در اوردند غیر از سر گوساله
داخل پوست رااز کاه کردند و پیش اخور گذاشتند .
گاو چند بار این گوساله مصنوعی را بو کرد و فهمید چه خبر است .
و دیگر دور ان نرفت
..................................................
این گاو واقعا گاو بود و گاو خری نبود .خر نشد که کلاه سرش بره
گاو عاقلی بود
.............................
خلاصه بعد از چند روز دو باره گاو را به ان سید مخصابادی فروختیم به ثمن بخس
و از گاو داری رفتیم که رفتیم .
...............................
فقط چیزی که از ان گاو برای ما ماند ان دعای سبز رنگ بود
که یک روز از سر کنجکاوی ان را پاره کردم و در داخل ان یک کاغذ با حطی کج . معوج
و نا خوانا یافتم .
..........................................
شاید اگر دعا نویس باخطی خوب دعا را نوشته بود فرشتگان مسئول اجابت دعا ان را می توانستند بخوانند
و گاو ما گوساله اش نمی مرد و ما متضرر .!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 21:45 توسط جعفر سحابی | نظرات