خاطرات

خلع درجه !!!

.................

پایان یک رویا

..................

دو روز مونده به رفتن به روستا تو یه سالن بزرگ سمیناری برپا کردند که

همه سپاهی ها در اون شرکت کردیم حدود 200سپاهی دختر و پسر

همه با لباس های رسمی سپاهی .

پسر ها بالباس های اطو کشیده و کراوات و کلاه مثل تیمسار ها و قیاقه های غلط انداز .

دختر ها هم با دامن و بلوز و کلاه کوچکی مثل مهماندار های هواپیما

جوان و شاداب .

....................

همه نوع سفارش و توصیه کردند به ما که چطور با مردم رفتار کنیم

همیشه مرتب و منظم باشیم

در مدرسه حتما با لباس نظامی باشیم و این لباس همیشه باید جلو چشم مردم باشه و ازش حساب ببرن .

روز بعد مقداری وسایل زندگی به ما دادند از اقتابه بگیر تا چراغ توری و قابلمه و چراغ والور و پتو و چیزای دیگه نصف جهاز یه عروس .

............

وارد روستا شدیم از سپاهی جدید استقبال کردند به گرمی .

ژاندارم ها کاری کرده بودند با این مردم و با این لباس که مزدم نا خود اگاه

احترام می کردند و سبقت می گرفتند از دعوت برای شام و نهار .روز دیگه که به تنها مغازه دار روستا مش یوسف جند قلم جنس خریدم با اصرار تونستم پولش را بهش بدم .

اصلا عادت نکرده بودند که از صاحب این نوع لباس پول بگیرند و دوره مفت خوری شروع شد .

گوسفندی کشته نمی شد مگر مقداری از دل و جگرش را برای من نفرستند

مهمانی داده نمیشد که من در صدر مجلس اون نباشم .

خلاصه برای خودم کیا بیایی داشتم .

.................

روز اولی که با لباس نظامی به سمت مدرسه می رفتم بیچاره فکر می کردند چه تیمساری هستم همه به احترام کنار کوچه می ایستادند و

با صدای بلند می گفتند .

سلامون علیچوم جناب سروان سا حابی !!!!

طقلکی ها نمی دونستند من یه گروهبا ن سه قراضه هستم

و تازه بیش ازیه ماه را تو پادگان به خاطر فرار زندان بوده ام .

چشمه اصلی ده روبروی مدرسه ام بود .

دختر ها و زن ها موقع عبور من همه می ایستادند به احترام و با خجالت و حیا به من سلام می کردند .

................

یکی بود که بچه اش دانش اموزم بود و کارش خرید و فروش اسب بود

اواک یه اسب خیلی قشنگ و جوان به من داده بود و گفته بود از خودت

ولی من روز اخر این امانت را پس دادم .

من که تا اون روز اسب سواری نکرده بودم فقط گاهی که پدر بزرگ مادریم با خرش می اومد خونه ما

خرش را لب ایوان سوارش می شدم و یه دوری می زدم .

یا بعضی وقت ها خر بابابزرگ علی اکبر را تو مسعود اباد .

منی که سوار خر میشدم با پالان ده منی

حالا یه اسب به من داده بودند با رین و یراق چرمی روسی .

مثل ادمایی که ماشین 500میلیونی دارند و بلد نیستن رانندگی

.................

یه بنده خدایی اسب سواری را یادم داد البته چند بار از اسب پرت شدم تا یاد گرفتم .

دیدین یه وقتایی بعضی ها تو ماشین گرانقیمت که می شینن نصف هیکل

قناس خودشون را از ماشین بیرون میارن که خلق الله ببینید این منم که ماشین دارم .

من هم گاهی با اون لباس نظامی غلط انداز سواز اسبم می شدم

و تو کوچه ها حرکت می کردم و مردم چه احترامی می کردند

درسته که نماینده تام الاختیار شاهنشاه اریامهر بودیم

ولی مردم چه می دونستند که اونی که تو این لباس هست جعقز

پسر کریم نبیره ماجو گوهر است که تا دوسال پیش قالی می بافت

و با دربدری دیپلم گرفت و الله بختکی شد سپاهی دانش .

چقدر خوبه صاحبان هر لباسی خودشون را منهای لباسی که به اونا پوشوندن ببینند و بشناسند .

و یادشون بیاد که خارج از لباس پسر کی و نبیره کی بودند و نصف شکمشون همیشه گشنه .

بگذریم .

............

خلاصه مردم بدبخت از لباسم می ترسیدند و احترام می کردند و منهای لباس چیزی نبودم

براتون گفتم دو تا کلاه تیمساری داشتم لبه دار و یه علامت شیر و خوزشید فلزی بهش چسبیده و ابهتی داشت .

.............

یکی از این کلاه ها به دردم خورد به این شکل که .

دو تا سپاهی دختر معلم ده همسایه بودند که گاهی مهمون من می شدند .و گاهی من صله رحم به جا می اوردم و سری بهشون می زدم خدای نکرده همکار بودیم .

یه بار که مهمون من بودند و می خواستند برنج دم کنند سراغ دمی گرفتند که گفتم من اصلا بلد نیستم برنج بپزم و همیشه تو نوبت هستند مردم برای دعوت مفت خوری من .

گفتند از همسایه بگیر گفتم روم نمیشه

یکی از اونا خیلی زبل بود بچه کرج .

کلاه تیمساری منو بر داشت و لبه اش را کند و یه تیکه ملافه نو دورش بست و شد دمی .و برنج را دم کرد .

فقط برام موند یه کلاه دیگه .

...................

خلاصه با لباس ها ساختیم و کمال سو استفاده از اونا کردیم تا روز اخر .

روز قبل از تمام شدن خدمتم تمام لباس های نظامی خودم را به چند نفر بخشیدم

پالتوی بسیار گرم و خوش دوخت را به ایلوش کدخدای کولی ها چند ماه پیش داده بودم .

او هم در برابر این پالتو یه جلیقه بسیار زیبای مخمل قرمزکه

صد ها سکه به اون دوخته شده یود به من داد که به عزیزی هدیه دادم .

بلوز ها و شلوار ها و یک کلاه تیمساری را هم لطفعلی چوپانی که

گله گاو ها را به چرا می برد از من گرقت .

و هر دو نیم چکمه ارتشی را .

.......................

روز دیگه وقتی همه مردم برای خدا حافظی تو میدانگاهی روستا جمع شده بودند

جناب سروان جافار سا حابی را دیدم که چوب بلندی در دست داشت و گله گاو ها را

جمع و جور می کرد .

برای خداحافظی اومد پیش من فقط درجه گرو هبان سومی که روی

استین های لباس بود کندم .لطفعلی بود .

در حقیقت خودم را خلع درجه کردم .

............................

تنها چیزی که از لباس های ارتشی برایم ماند .

کراواتی مشکی بود که چون چمدان لباسم زیپش خراب شده بود به دور

چمدان بسته بودم تا از ریختن ان ها به بیرون جلو گیری کنم .