اول سال که به کلاس رفتم گوشه ی میز آخر کز کرده بود و مغموم و در هم .غم را می شد از چشمانش خواند .تو بازی بچه ها شرکت نمی کرد و گوشه ای می نشست.صبحانه نمی آورد تا زنگ اول بخورد .
از حال و روزش غافل بودم تا این که یه روز زنگ سوم اومد پیشم .
گفت: اجازه میدی برم با مادرم خدا حافظی کنم .مادرم میره مسافرت.
گفتم: مبارکه .مکه میره یا کربلا .
گفت :میره افغانستان .
زنگ تفریح به مدیر موضوع را گفتم .
ایشان توضیح داد که بله .پدر و مادرش شش ماه پیش متارکه کرده اند. پدرش زن جدید گرفته که
بیدگلی است و مادرش شوهر کرده که یه افغانی است .و اون افغانی او را می خواد ببره افغانستان .
روز دیگه اومد مدرسه در حالی که چشماش از شدت گریه قرمز شده بود و برام تعریف کرد که مادرش رفت افغانستان .
اون مادر بی وفا و بی مروت سه بچه را گذاشت و رفت دنبال بوالهوسی خود .می دیدم تو این سرما بر خلاف همه ی بچه ها با دم پایی میاد مدرسه. تو این سرما یه روز در حین دویدن تو حیاط مدرسه انگشت شست پاش زخمی شد و شکست .بردمش خونه ی بهداشت نزدیک مدرسه مجبور شدند ناخن را بکشند و پانسمان کنند .زنگ زدم زن پدرش اومد مثل مادر فو لاد زره .مثل شمر دو الجوشن. اول دو سه تا مشت و لگد حواله ی اون بیچاره کرد و فحش های چارواداری حواله مادر بچه .به قول ما آرونی ها از آخرش در رفتم .در بیرون خونه اش این جوری بود وای به حال توی خونه شون!!!!!
یواشکی به زن پدرش گفتم :یه کفش براش بخر گناه داره با دم پایی تو این اب و هوا میاد مدرسه.
سرم داد زد که از سر قبر پدرم بیارم اون مادر ......طه اش باید براش می خرید .
روز دیگه چهار جفت کفش از یه کفاشی امانت گرفتم بردم مدرسه به مدیر دادم و رفتم کلاس .بچه را به بهونه ای فرستادم دفتر و کفشی را که اندازه اش بود انتخاب کرد و ساعت اخر او را همراه کفش زودتر فرستادیم خونه که بچه ها متوجه نشن .گاهی یه نگاه به کفشش می کنه یه نگاه به من و معنی این نگاه را فقط من و او می دونیم.