باید رفت !!!!   ( 7  )

 

.....................  

ادمیزاد همیشه دوست داره بره اونجایی که از خشت افتاده و نافش را بریدن .

....................

من تو یه خونه همسایه داری تو سر محله ماه اردیبهشت وقت باقلا به قول ماجو گوهر به دنیا اومدم .

تا شش سالگی اونجا بودو و بعد اومدیم سبره میدون 

ولی بیشترین خاطرات کودکی را از اونجا دارم همون خو نه

................

از فرخ  زن مهربان و دوست داشنی و تمیز و اقا مجمد غلوم علی 

که گاهی دو تا چایی تو استکان کمر باریک از سر دیوار قالی باف خونه 

به پدر می داد و می گفت ...

(کریم ای چایی خوج یه نره بخوری اینقه حالدو شه یه)

کریم ....یه چایی با زنت بخورین یه حورده حال بیایین 

..............

دلتنگ جبیب هستم و چرخ گاری او که گاهی ما را سوار می کرد 

و پسرش منصور که از بس جبیب دوسش داشت یه کاکل جلو سرش می زاشت بمونه وقت ماشین کردن سرش 

...

یاد اباجی هستم اون پیرزن فلج که پشم ریسی می کرد و ما بچه ها از اب انبار فالگینه کوزه اش را اب می کردیم و وقت کتک خوردن از پدر می رفتیم تو اتاقش قایم می شدیم 

.............

 

 

ادر این اتاق متولد شدم

 

 

یاد علی عسگر و زن مهربانش ایران خانم و پسر هم سن و سالم عبدالله 

که بعد از چند دختر اومده بود و بهش می گفتن عبدالله خان 

...........

تمام همسایه های تو کوچه که از زارعی ها تا خونه عباس علی که خیلی همسایه داشت و خونه عمه صغرا و عمه کبرا هم اونجا بود 

.............

به دکون نونوایی اکبر خادم که جواد رزاقی شاطرش بود خیلی قشنگ زلف می زد 

و خوب یادم هست حسین نورروزی را تو این مغازه با قمه کشتند .

..............

اون طرف کوچه دکون علی خان بقال بود 

پیر مردی خوب و تمیز .

دکونش خیلی موش داشت و همیشه تله می زاشت و موش های در تله 

نصیب گربه ای بود که مرتضی اوسا میرزا داشت و خراط بود و هر روز منقل تریاکش رو براه .

تا بست تریاک را می چسبوند گربه می پرید رو پای اوسا مرتضی 

و اولین دود را اوسا تو سر و صورت 

گربه فوت می کرد و گربه نعشه می شد و چشماش باز می شد 

اخه گربه هم معتاد شده بود و موش های دکون علی خان بقال نصیب این گربه وافوری بود 

...............

یاد دکون علی عسگر حلاج که کارش حلاجی پنبه بود 

پیر مردا می اومدند و پنبه ها را از کشگله ها جدا می کردن و مزد اونا همون کشگله ها بود که می بردند خیس می کردند و به بز ها می دادند 

.................

یاد پیر مرد هایی که زمستون لب حسینه افتاب رو می نشستند در حالی که خورشید زندگی اونا داشت غروب می کرد .

از افتاب بی رمق گرم می شدند و پیراهن های متقال خودشون را بیرون می اوردند و تق و تق شپش هایی که لای ذزر پیراهم ها جا خوش کرده بودند می کشتند .

......................

به یاد نونوایی علی حج اقا و دکو ن حلوایی حاج مومن

یاد دکون فالوده فروشی میرزا محمد محبوبی که ما بچه وقتی تو حسینیه قمار می کردند و با زی به هم می ریخت از زیر دست و پای قمار باز ها سکه ای کش می رفتیم و فوری تو دکون میرزا محمد تبدیل به احسن یعنی فالوده اش می کردیم 

.......................

یاد کاروان شتر هایی که تابستون ها هندونه و زمستون هیمه می اوردند و ساربان ها ریر نمد تو حسینیه می خوابیدند و گاهی تو یه تغار کوچک به شتر ها گلوله های خمیر می دادند به اسم نواله 

و خودشون کالجوش درست می کردند با کشک و تو یه قدح لعابی می خوردند 

..............

ویاد بچه هایی که سر پشگل این شتر ها با هم دعوا می کردند و باندی مافیایی داشتند و هر کدوم سطلی کوچک در دست 

و گاهی دم شتر ها را بالا می کردند و می دونستند که کی وقت پشگل دادن اوناست و از تولید مستقیم به سطل و داغ داغ می بردند خونه و دو باره می اومدند کشیک برای شتر بعدی 

البته حالا اونا همه بزرگان محل هستند و صاحبان صنایع و میلیاردر