لباس عید .

........................

اون روزا

اصلا شلوار مطرح نبود .یعنی بزرگتر ها هم شلوار نمی پوشیدند مگر این که مسافرتی برند یا بخوان در یه جلسه رسمی شرکت کنن .

همین طور با یه تمبون و پیراهن از خونه می اومدند بیرون و دکون قصابی و بقالی و نونوایی .

و بعد از خرید می رفتند رو تخته قالی .

حتی خیلی از مردان با یه زیر پوش عرق گیر تو کوچه ها رفت و امد می کردن .

یادم میاد سال ها بعد که پدرم با چند تا همسایه ها وقتی شلوار می پوشیدن و می رفتند مسجد برای نماز جماعت .

چون با شلوار نمی تونستند راحت نماز بحونند وقت نماز شلوار را بیرون می اوردند و نماز می خوندند .

و در بر گشتن از مسجددیگرشلوار را نمی پوشیدند و شلوار را روی دستشون می نداختن و دسته جمعی می اومدند خونه .

و این منظره برای مر دم عادی شده بود .

...............................

واما لباس ما بچه ها یه پیرهن بود که از جلو سه تا دکمه داشت و کامل باز نمی شد.

یه تمبون که همان روزای اول سر زانو هاش پاره می شد و وصله می کردند و حتی با پارچه های ناهمرنگ .

و دوباره وصله روی وصله می زدند و اونقدر این تمبون کثیف می شد و چرکین که سر زانو هاش کاسه می نداخت .

یه کش هم داشت که بعضی وقت ها نامردی می کرد و پاره می شد و ابروی نداشته ما را می برد و نهانی را اشکار می کرد .

کش را که دوباره می بستیم تنگ تر می شد و اطراف شکم و کمر ما را زخمی میکرد و رد کش بر بدن ما می موند .

.................

و اما پیراهن ما بچه ها که خیاط های زن می دوختند و خیلی بد سلیقه دستمال که نداشتیم .

با سر استین پیراهن صورت را خشک می کردیم و پک و پوزه را بعد از غذا خوردن

و اب بینی هم را با سر استین پاک می کردیم و این سر استین مثل یه تکه چرم سفت می شد .

......................

همه بچه ها لباسشون همین بود و فرقی نداشتیم و هیچ کدوم شلوار نداشتیم .

هر کس هم بگه من شلوار داشتم اون روزا به حضرت عباس دروغ میگه

و دروغی کلاس می ذاره .

.......................

هر هفته یه بار یا دو هفته ای یه بار مادر ها این لباس های چرکین ما را می بردند حوض خونه ها یا میراب ها .

توی یه طشت می خیسوندند و با صابون رختشویی یا اشنون یا پزوه

می شستند .

و گاهی از بس کثیف بود با یه چوب مخصوص که بهش می گفتند چوب رخت کوب روی اون می زدند تا کثیفی های اون بیرون بیاد .

و دوباره بعد از چند روز همین اش بود و همین کاسه .

...........................

مادر من سالی یکی دو پیراهن برام می دوخت .

یه پارچه هایی اون روز اومده بود سیاه رنگ ویا ابی رنگ .

بهش می گفتن پارچه مصدقی

نخی بود ولی محکم .

یه خیاط خانم بود تو محله ما به نام عذراخیاط.

چند تا شاگرد داشت که پیش اون خیاطی یاد می گرفتند .

مادر پارچه ها را می برد پیش اون .

و یه تمبو ن و پیرهن ما را هم می برد و به اصطلاح (رو بر ) می کردند یعنی از روی اندازه پیرهن و تمبون اندازه لباس جدید را می بریدند .

اوسا خیاط برای این که شاگرد هاش برش یاد بگیرن لباس های ما را می داد به اونا

شاگرد ها هم از سر کچل ما سلمونی یاد می گرفتن .

و برای ما می بریدند و می دوختند .

حالا شانسی یه وقتی تمبون ما خوب در می اومد ویه وقتی نیفه اون اونقدر تنگ بود که بایه حرکت پاره می شد و بله دیگه ....

پیر هن هم همین طور شانسی خوب و یا بد از کار در می اومد .

کل لباس ما در سال همین بود و لاغیر

از شلوار و شورت و جوراب چیز های دیگه خبری نبود و نبود و زمستون ها هم یه کت پاره پوره که از بزرگتر ها به ارث به ما می رسید .والسلام

.................................

ااولین کت و شلوار

.........................

مرحوم افتابی با پدرم خیلی رفیق بود .

نز دیکای عید بود تو سرداب داشتیم با پدر و مادر قالی می بافتیم که

اومد خونه ی ما .

با پدرم همیشه دهی حرف می زدند .

به پدرم گفت .

کریم .

مه هیا می بشو تهرو .علی و امیر را کت و شلوار و کوش ها گه رو

دی جعفر را م بگرو یا نی .

یعنی

من فردا می خوام برم تهران برای علی و امیر کت و شلوار و کفش بخرم

می خوای برای جعفر هم بخرم یانه .

پدر موافقت کرد .

افتابی گفت بیا اندازه ات را بگیرم .

یه نخ پود زیر بر داشت اندازه استین را گرفت و گره زد و اندازه قد کت را و گرهی دیگر .

اندازه قد شلوار را هم گرفت و گرهی دیگر .

و با یه پود زیر دیگه اندازه پام را گرفت برای کفش و یه چایی خورد و رفت .

..........................

بعد از چند روز اومد و گفت بیا کت و شلوارت را بپوش .

از قالی اومدم پایین .کت و شلواری زرد متمایل به حنایی

به خدا بلد نبودم شلوار بپوشم دفعه اولم بود با هر بد بختی پوشیدم

و کت را هم پوشیدم .

باورم نمی شد اندازه اندازه تنم بود .

فقط کمرشلوارش یه خورده گشاد بود که به جای کمر بند یه نخ پود زیر از توش رد کرد و بست و به پدرم گفت یه تسمه براش بخر از دکون حسن باقری .

...................

کفش شبرو چرمی را هم به من داد پوشیدم اندازه بود و عالی .بچه ی تخس سیا سوخته ی زردنبو سرمحله شده بود شکل یه بچه درست و حسابی .

ولی دو چیز کم داشتم یکی جوراب و دیگه یه پیرهن حسابی .

اخه همون پیرهن های زنانه دوز که براتون گفتم پوشیده بودم .

............................

یه اینه داشتیم قد یه لنگه در تو طاقچه اتاق .

کرسی را زیر پام گذاشتم و رفتم راس اینه .

و خودم را تماشا می کردم .با این لباسی که بار اول بود پوشیده بودم .

حالا وقتی بچه ها را با این لباس های گران قیمت می بینم یاد روز و روزگار خودم و دوستام در اون روزا می افتم .



+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 0:22 توسط جعفر سحابی | نظرات