سلام جناب منصوری.

.................

ادامه پست قبل در مورد حال و هوای انتخابات پارسال .

........................

اب الو یادت رفت ؟؟؟؟

...................

حاکم شهری یبوست شدید داشت و چون صبح ها از هر صنف ی به خدمتش می رسیدند از شدت ناراحتی حکم شلاق و زندان می داد .

مرد رندی قرار بود به خدمت حاکم برسد برای گرفتن دستور کاری که براش نان و اب داشت .

مرد رند شب یه کیسه الو به نوکر حاکم داد و یه چند تومنی مزد دست

بهش گفت الو را اب کن و به حاکم بده شکم بی صاحبش کار بکنه .

نو کر کارش را انجام داد و صبح حاکم با صورتی خندان بر تخت حکومت جلوس کرده بود و و اون روز از شلاق و زندان خبری نشد .

................

از اون روز به بعد هر کس کاری به حاکم داشت شب یه کیسه الو و چند سکه به نو کر می داد و حاکم با خوشحالی کازش را انجام می داد .

.................

جناب منصوری ...

شما در این انتخابات کیسه الو وسکه را یادت رفت به نوکر حاکم بدی !!!!!

........................

دو ک چرخ ماجو گوهر !!!

................

ماجو گوهر همیشه به من می گفت تو مثل شتر راه میری .

درست می گفت همیشه در راه رفتن سر به هوا بودم و شلنگ تخته می نداختم .

تو این راه رفتن بارها پام به دوک چرخ ماجو گیر می کرد و تتق می شکست .

ماجو گوهر شروع می کرد به داد و فریاد و ادای کندن مو هاش را در می اورد .

سرو صداش که تموم می شد یه 5 ریالی به من می داد و می گفت برو دوک بخر برام

منم می رفتم میدون بزرگ و دکان اوسا حبیب خراط

یه دوک می خریدم 4 ریال و یه قرون بقیه را 6 تا شکلات مینو یا مغازه میرزا محمد فالوده می خوردم و دوک را تحویل ماجو گوهر می دادم

.................

جناب منصوری .....

نبیره های دوک شکن و یک قران مفت بخور ماجو گوهر زیاد بودن ....

و عادت داشتن به مفت خوری ..

شما اهل پول دادن مفتی به هیچ کس نبودید ؟

یکی از گناهان کبیره شما همین بود .

...................................

کاسه ازده شیره!!!!

...............

پدرم خیلی ارده شیره دوست داشت .

هر سال چند من شیره از عمو حسن کرجاری می خرید و تو یه دیگ می جوشاند و از دکون حلوایی پیش نانوایی علی حاجی اقا در مسجد قاضی چند کیلو ارده می خرید .

یا می رفت کاشان کوچه حموم یکشنبه ارده می خرید

.................

یه روز جمعه هم طی مراسمی ارده شیره درست می کرد به این شکل که دوتا بادیه بزرگ مسی داشتیم که شیر گاو توی اون می دوشیدیم .

تواین بادیه ها ارده می ریخت و شیره به اون اضافه می کرد و حسابی با یه ملاقه چوبی به هم می زد .

منم بغل دستش نشسته بودم و تماشا می کردم و ازده شیره که اماده می شد تو چند تا مرطبونی سفالی می ریخت و من مامور بردن اونا به سرداب و گذاشتن توی کنده ی سرداب بودم .

......................

ولی قبل از این کار موقع شکار من بود به این شکل که کاسه مسی را تو دامن می گرقتم و ته کاسه ارده شیره را با ولع و اشتها لیس می زدم .

و از ارده شیره درست کردن پدر ته کاسه لیسی اون نصیبم می شد .

و چه لذتی داشت در عالم کودکی این ته کاسه لیسی

............................

جناب منصوری ......

تو شهر ما خیلی ها به این ته کاسه لیسی عادت داشتند ...

سال ها ته کاسه ارده شیره را خورده بودند ..

ولی شما این عادت را از سر اونا بیرون کردی .

سهم ارده شیره هر روستا را راستی حسینی به اونا دادی .

ته کاسه برای کاسه لیسان چیزی نگذاشتی .

4 سال ارده شیره درست کردی و چیزی ته کاسه برای مفت خور ها باقی نگذاشتی

................

و این هم یکی از گناهان کبیره شما بود .

................

.........................

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ ساعت 2:2 توسط جعفر سحابی | نظرات