dddd


هنرمندان کولی
.........................
دو تا سیگار روشن کردم و یکی را دادم به به ایلوش
ویکی را خودم تو اون موقعیت سیگار عجیب می چسبید
شهر فرنگی بود .
یه نفر گوسفندی را تازه کشته بود و بر چوب چادر اویزان کرده بود و داشت اونو تکه تکه می کرد .
دو خانم هم داشتند روده های گوسفند را با قیچی به تکه های مساوی میبریدند
مثل یه ماکارونی یه متری و اندازه هم .
من با تعجب نگاه می کردم
ایلوش گفت دارند برای درست کردن غربال اماده می کنند .
باید تا تازه هست بر کمانه غربال بکشند بعد چوبی گرد ودایره شکل که لبه ای ده سانتی ذاشت برداشتند و روده ها را به سوراخ ها محکم کشیدند و
و گره زدند و در عرض چند دقیقه غربالی درست کردند .و گذاشتند تا خشک شود .
................

داخل چادری صدای پتک بر سندان می اومد وارد شدیم مردی از کوره ای که تکه اهنی در ان بود و سرخ شده بود با انبر ان تکه اهن را به شکل داسی در می اورد روی سندان با ضربات چکش .
در اطراف مرد وسایلی مانند انواع پتک و چکش و زنجیزر و افسار اسب و سیخ و سه پایه اهنی دیده می شد .
که شاگرد مرد اهنگر هر روز صبح به روستا می اورد و ان ها را می فروخت
.........................

رفتیم چادر بعدی که خیلی بزرگ بود .
جند زن و دختر داشتند جلیقه هایی درست می کردن و با دست می دوختند
اکثرا از مخمل سبز یا قرمز که بین دختران روستا این دورنگ خیلی طرفدار داشت .
دو مرد هم داشتند از یه قوطی که هزاران سکه یک قرانی و دو قرانی و پنج ریالی بود اون سکه ها را با مفتولی نازک لحیم می کردند
و یه خانم که معلوم بود استا اون دختر هاست سکه ها را به ردیف و زیبایی خاصی به جلیقه ها می دوخت .
به هر جلیقه صد ها سکه که وقتی دختر ها پوشیدند وراه می رفتند با ان
دامن های زیبای رنگارنگ زیبا ترین سمفونی صدا و رنگ خلق می شد .
...........................
گو
شه دیگر چادر معرکه ای دیگر بر پا بود .
مردی با قالب هایی که داشت پایه انگشتر یا به قول خودش رکاب انگشتر
درست می کرد .
در ظرفی فلزی نقره را ذوب می کرد روی کوره ای که درست کرده بود و با زغال گداخته میشد
بعد نقره را در قالب می ریخت و بعد از چند دقیقه قالب را باز می کرد و ن ها اضافی هایش را می گرفت ئ با پارچه ای زبر انقدر مالش می داد که
صاف و براق می شد .
بعد اون پیر مرد نگین هایی به اندازه روی اون رکاب می نشاند و انگشتر اماده می شد .
بار اولی بود که من تولد و پیدایش یک انگشتر را می دیدم .
و زنی دیگر مهره های ابی رنگ و قرمز رنود همراه سنگ های رنگی دیگه را که سوراخ شده بود داخل مفتول هایی میکرد و دستبند های ریبایی
درست می کرد که بین زن ها خیلی طرفدار داشت .
جالبترین چیزی که دیدم و هنرمندانه درست می کردند گوشواره های پهنی بود که در قالب با نقره درست می کردند و با مهارت روی اون
نگین های زیادی به رنگ های مختلف می نشاندند.
...............................

بیرون این چادر مردی مافنگی با دست های لرزان ولی سبیلی چخماقی روی تخته سنگی نشسته بود و چند چراغ زنبوری و چراغ پریموس جلوش بود
بازرنگی و تبحر خاصی چراغ ها را تعمیر می کرد
من هم دوتا تور چراغ و چند تا سوزن مخصوص چراغ پریموس ازش گرفتم و هر چه کردم پولش را نگرفت
لابد عادت کرده بود از لباس زرد رنگ ژاندارمری یا ارتش شاهنشاهی نباید
پول گرفت و هر چه گرفتند باید مفتکی باشه
تنها جایی که از ترس این لباس مفت خوری کردم و ازم پول نگرفتند
این جا بود .
........................
می خواستم به روستا برگردم که ایلوش دستم را گرفت و گفت که امشب
باید مهمان ما باشین .
هواکم کم داشت تاریک می شد که بوی دل و جگر و گوشت سرخ شده
دین و ایمانی را که نداشتم از من ربود و پاهام را سست کرد .
با ایلوش وارد چادر شدم .
هنوز خیلی از فضولی هام و کییوزی هام مونده بود .
می خواستم از جیک و پوک کولی ها سردر بیارم .
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 15:14 توسط جعفر سحابی | نظرات