در فراق منصور

او سحاب پر برکتی بود برای جوانان

.....................

دیدی ان خاتم فیروزه بو اسحاقی ...خوش درخشید ولی

دولت مستعجل بود ؟

............................

منصور در تهران به درس خوندن ادامه داد و دیپلم گرفت .

سربازی هم معاف شد و شد کارمند بانک صادرات .

تا بعد از ظهر بانک بود و می اومد خونه و نهار و استراحتی و با دوستاش که کم هم نبودند به گردش و تفریح و پیاده روی .

شب تو خونه نشستن پای رادیو گوش کردن موسیقی و اون روزا سزیال خونه قمر خانم و سر کار استوار و مراد برقی و بعد هم خواب .

....................

مهندس عباس نمی تونست قبول کنه که منصور کارمند ساده یه بانک باشه افتاد تو رگ و پوستش که باید درس بخونی .

اون روزا هم رفتن به امریکا مثل اب خوردن .منصور رفت امریکا با تشویق های عباس

..............

منصور خودش تعریف می کرد که از گارسنی و ظرف شویی تو رستوران ها برای به دست اوردن خرج دانشگاه شروع کردم و بعد کارگری در راه اهن .

بعد با مری اشنا میشه و ازدواج می کنند .

درس منصور تو رشته مهندسی مواد غذایی تموم میشه و بعد از انقلاب میان ایران .

دوسال تو جهاد سازندگی کار کرد و مری هم خونه عمو اقاجان بود و اولین

بچه اونا به دنیا اومد .

ولی دیگه نمی تونستند با حال و هوای اینجا زندگی کنند و رفتند امریکا

.......................

منصور می گفت روزها کار می کردم و شب ها با ماشین یه نوع شیرینی هایی که مری می پخت با بستنی تو کوچه ها و محله های شلوغ می بردیم می فروختیم برای خرج زندگی .

تا این که با چند ایرانی اشنا شدیم و کم کم شروع کردیم به کار و اولین

کارگاه ساخت بستنی و بعد فروش و بعد تر توسعه و درست کردن کارخانه بزرگ تر تا جایی که بستنی های ما در چند ایالت پخش می شد با تریلر های زیادیخچال دار .

............................

وضع اقتصادی منصور که خوب شد سالی چند بار و هر بار شاید یکی دوماه می اومد ایران و بیشتر وقت ها اران .

از طرف هیات ها و حسینیه هاو مساجد مراجعه می کردند برای گرقتن پول

می گفت برین این پول ها را از حاج اقا ها بگیرید .

من اگه بتونم نیت دارم یه سینما یا سالن ورزشی برای جوان ها بسازم

تا دور اعتیاد و دود نرن .اخه می دید چطور جوان های محله ما و محله های دیگه دارن نفله میشن از اعتیاد .

چقدر ازدود و اعتیاد متنفر بود.

و به قولش عمل کرد و ورزشگاه مادر را به جوان ها هدیه داد .

.......................

ماجو گوهر از بین نوه هاش من و منصور را خیلی دوست داشت .

ولی من و منصور نقطه مقابل هم بودیم .

منصور زیبا و دوست داشتنی و نرم و مخملین و ظریف

من سیه چرده و زردنبو و خشن و پوست کلفت

منصور خوش اخلاق و مردمدار و مهربان ولی من بد عنق و نامهربان و مردم گریز

منصور تمیز و خوش لباس و موهای مرتب و صورت تراشیده و انکادر کرده

ولی من پتال و بد لباس و با یه سبیل کلفت و خشن .

ولی ماجو گوهر هر دوی ما را خیلی دوست داشت .

هر وقت منصور از تهران می اومد خونه ما ماجو از دولاب یه مشت تخمه هندوانه بو داده بهش می داد و این سهم منصور را همیشه تو دولاب قایم کرده داشت .

سهم ماجو گوهر هم چند بوسه ای بود که منصور به موهای شرابی اون می زد .

.....................

منصور به اران و مخصوصا سر محله عشق می ورزید .ساعت ها تو میدان گاه سرمحله با پیر زن ها و پیر مردها حرف می زد و به خونه همسایه داری اونا می رفت با اونا چایی می خورد و از قدیم و قدیمی ها می پرسید و یواشکی به اونا کمک می کرد .

با اونا هم کاسه می شد و دعوت نهار اونا را به شرط گوشت لوبیاب کدو یا کلم قبول می کرد .

.........................

به موسیقی خیلی علاقه داشت محصوصا به ترانه های دلکش و مرضیه وپوران و الهه

همه ترانه های اونا را از بر بود و همیشه زمزمه می کرد .

به ویگن و عارف عشق می ورزید و و ترانه های ان ها

............................

بسیار دل رحیم و مهربان بود .

به همه فامیل مخصوصا عمه ضغرا و عمه کبرا علاقه داشت .

به پدرم به شدت علاقه داشت و در ده سالی که پدر سکته کرده بود .مرتب با مری بهش سر می زدند و ساعت ها پیشش می موندن .

.....................

منصور رفت و خاطزه های خوبش هیچ وقت از یاد ها نمی رود

.............

اگر زنده ماندم در بازه منصور حرف های بسیار دارم

سال اینده در چنین روزی .

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ ساعت 15:18 توسط جعفر سحابی | نظرات

عمو اقاجان