جشن چهارم ابان !!!!!

رژه در برابر تمثال شاهنشاه اریامهر

..........................................

دبستان بو نصر شیبانی تا کلاس ششم در س خوندم همون جایی که حالا دبستان شهید نو ذریانه

اون روزا اران و بیدگل فقط سه دبستان داشت

بیدگل صباحی

اران بونصر و شاه عباس

.........................

جشن سالانه چهارم ابان هم فقط در مدرسه ما برگزار می شد

با چه ابهت و بر نامه های متنوعی

همه ارگان ها و ادارات ان روز گار در این جشن شرکت می کردند

و سهمی در بر گزاری ان داشتند .

ولی هزینه این جشن خیلی کم بود و بریز و بپاشی در ان نبود

فقط شاید یه سماور چای و یه قندان قند و یه جعبه شیرینی تمام

بخور بخور این جشن بود که ان هم سهم شهردار و بخشدار و چهار تا

رییس اداره و چند تا ژاندارم بود وگر نه بقیه مردم با شکم گشنه و لب تشنه می او مدند و گشنه تر و تشنه تر بر می گشتند .

...............................

چند تا قالیچه می اوردند به ستون های مدرسه اویزون می کردند و چند تا پرچم شیر و خورشید نشان رهوار دررفته

تنها چیز سالم و نو یه میز بود که روی اون یه قالیچه کوچک مخمل میکشیدند و یه عکس شاه و یه عکس شهبانو بدون روسری روی میز می ذاشتن .

و چند تا صندلی شکسته و سالم که از ادارات قرض می کردند و خود اداره ای ها روش می نشستند

و گر نه بقیه مردم روی زمین خاکی دور تا دور مدرسه می نشستند و برنامه جشن را تما شا می کردند .

..........................

اول مهر که می شد معلم ورزش کاسبی اش این بود که روزی یکی دو ساعت بچه های چهارم و پنجم و ششم را در صف های چهارتایی ردیف کنه و پازدن و به اصطلاح رزه رفتن یادشون بده .

.............

به تر تیب قد وامیسادیم و در ستون های چهار تایی با فرمان قدم رو معلم

ورزش خرکت می کردیم و یه تخته سیاه هم به عنوان عکس فرضی اعلیحضرت گذاشته بود و وقتی به اون می رسیدیم با فرمان او نظر به راست می کردیم و احترامی به شاه فرضی .

......................

و چه کتک ها می خوردیم تا شلنگ تحته انداختن ما مقداری مرتب می شد و می تونستیم چهار قدم درست رزه بریم .

........................

چند روز مونده به چهارم ابان معلم دستور داد که باید همه لباس ورزشی داشته باشیم یه جور

یعنی شورت و زیر پوش سفید

به خونه رفتیم و دستور معلم را ابلاغ کردیم

اون روزا به زور خانواده ها می تونستند یه پیرهن و یه نمبون برای بچه ها تهیه کنند و سر زانوی تمبون ها هم همیشه پاره و وصله دار .

اصلا نمیدونستیم شورت چی هست خوردنیه یا پوشیدنی

به خانواده گفتیم که گفتن باید برامون زیر پیراهن رکابی و شورت بخرین یا بدوزین

اول چند تایی فحش پدر و مادر خیرات معلم ورزش کردند و بعد برای اونی که براش جشن می گیرن و چند تا بد وبیراه هم نثار بچه ها و چند پس گردنی و لگد که

به زور می تونیم نون خالی براتون تهیه کنیم و یه تمبون و پیرهن

حالا دستور می دن که شورت و زیر پوش رکابی هم می خواین .

.......................

خلاصه به تکاپو افتادند

و هر جوری بود شورت و زیر پوش جور کردند

و روز بعد که همه زیر لباس هامون پو شیده بودیم رفتیم مدرسه

وقتی لباس ها را در اوردیم و با شورت و زیر پوش رفتیم سر صف

که تمرین رژه کنیم

زمین و زمان می خندیدند

حتی خود ما و هر کس ما را می دید

اسمان

زمین

دنیا به شکل و شمایل ما خنده میزد

...................

یکی تمبون باباش را از سر زانوش بریده بودند و به عنوان شورت پوشیده بود

با یه زیر پوش کهنه گل و گشاد چرک مرده .

یکی یه زیر پوش گشاد رکابی که به هیکل استخونیش زار می زد .

خلاصه شهر فرنگی بود .

چند نفر هم که با لباس معمولی بودند

......................

این کار باعث شد معلم ورز ش به فکر بیفته و به ما گفت فردا هرکدوم پنج تومن بیارین من خودم براتون شورت و زیر پوش می گیرم .

با ناله و نفرین و فحش پدر و مادر پول را دادیم و قرار شد روز چهارم ابان لباس را به ما بده که کثیف نکنیم و با اون رژه بریم

.......................

روز واقعه رسید .

و اماده برای رژه رفتن وسان دیدن

به هر کدوم از ما یه زیر پوش نازک رکابی داد و یه شورت ابی رنگ

رفتیم یه گوشه ای و سوراخ سمبه ای پوشیدیم .

اونایی که هیکل ضعیف و مردنی مثل خودم داشتند راحت و حوب بود

ولی او نایی که کمی تا قسمتی باسن اونا بزرگ بود به بدنشون چسبیده بود و خیلی تنگ !!!!

...............

...................................

اقای معلم ورزش بی رحم برای اون که از این نمد کلاهی بدوزه رفته بود پارچه ای ابی رنگ خریده بود و به خانمش داده بود و شورت ها را دوخته بود

بی رحم و بی انصاف همه را یه اندازه دو خته بود

خلاصه همه به صف شدیم

مراسم رسمی اغاز شده بود .

نوبت به مدرسه ما که رسید و خبردار و ازجلو نظام

دستور قدم رو داده شد

تا جلو جایگاه و عکس شاهنشاه به خیر گذشت

ولی اونجا که رسیدیم نظر به راست داده شد

و قدم ها کشیده تر و بلند تر.

و مصیبت ار این جا شروع شد .

.............................

بچه هایی که باسن اونا بزرگ بود و شورت اونا تنگ

با قدم های کشیده شد یا پاره شدن و جر حوردن .

بیا و تماشاکن .

هر بچه ای سعی میکرد عوض این که دست هاش را به جلو پرتاب کنه .

دستش را اورده بود پشت سرش و از ماتحت خود محافظت می کرد

و بمب خنده در جمعیت حاضر منفجر شده بود .

خنده دارترین منظره جشن در برابر بزرگان شهر

.............................

منتهی در حد دزدی در پارچه های شورت ورزشی و با ریش تراشیده

و نه دزدی های میلیاردی با نام مقدس امام زمان و ریش های بی ریشه!!1

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۶ ساعت 21:17 توسط جعفر سحابی | نظرات