ffff
خادم مسجد لاله زار!!!!!

.....................................
خواستم جناب تیمسار را از نزدیک ببینم .
سلامش کردم و خسته نباشید گفتم .قیافه اش به افسران بزمی می خورد نه افسران رزمی
صورتی سرخ و گوشتی معلوم بود خوب خورده و خوش بوده است
...........................
زمان شاه دو دسته افسر داشتیم یک عده افسررزمی که خبلی ورزیده و کاری بودند
لباس کار نظامی می پوشیدند و مثل سربازان تمرین می کردند و ورزش و
بعضی دوره های چریکی دیده بودند و ورزشکار در رشته ای
فقط روز های پنج شنبه لباس فرم می پوشیدند و در صبجگاه پادگان شرکت می کردند.
.................................
ولی عده ای افسران بزمی بودند بیشتر در ستاد های فرماندهی کار می کردند و زیر کولر و زمستان ها پیش بخاری
لباس ها همیشه شیک و تمیز و لباس فرم و اتو کشیده و واکسیل ها اویزان بر دوش و نشان های نظامی بر سینه و با خانم در باشگاه افسران
صورت ها سه تیغه و لوکس
و مشتری هر شب باشگاه افسران برای دیدن فیلم و برنامه رقص و مشروب
.....................................
و این جناب تیمسار از بزمی ها بود که همه غلط هایش را کرده بود
و ارد هایش را بیخته و الکش را اویخته بود
و چون یک پایش را لب گور میدید برای استحوان سبک کردن خادمی مسجد را بر گزیده بود .
که باز هم در ان جا حکومت می کرد و فرمان می راند .
.....................................
از مسجد و ان فضای معنوی بیرون امدیم
دو باره در خیابان لاله زار جاری شدیم
نوار فروش ها ترانه های جدید مهستی و حمیرا را جار می زدند
پیاله فروش ها مردم را به نوشیدن جامی شراب یا استکانی عرق
یا لیوانی ابجو تگری دعوت می کردند .
صدای جار زن های تاتر از ان طرف خیابان می امد
که مردم را برای دیدن سانس جدید فرا می خواندند .
من در فکر این تضاد فرهنگی بودم که همه چیز در هم و قاطی
تاتر و سینما و نوار کاست و هایده و مهستی و حمیرا
روحپرورام کلثوم ایران و طاووس رقاصه شهیر شرق
و این که هر کس هر جا دوست دارد می رود و کسی با کسی کار ندارد
......................
یکی به پیاله فروشی و تر کردن گلویی
یکی به سینما و دیدن دو فیلم با یک بلیط
دیگری مثل ما به تاتر
عده ای هم به مسجد
و چه زندگی مسالمت امیزی
در این فکر بودم و چند قدم از مسجد دور نشده بودیم که فریادی توجهم را جلب کرد .
و نگاهی به تابلو بالای ان انداختم .......بله اینجا کا باره افق طلایی در چند قدمی مسجد در خیابان لاله زار بود .
......................................
جوانی جار می زد و مردم را به کاباره افق طلایی دعوت می کرد
که برگ برنده اش خانم سوسن بود که ان روز ها در اوج بود
و ترانه ی ( دوست دارم می دونی که این کار دله ) غوغا کرده بود و ورد زبان عاشقان اهنگ های کوچه بازاری .
.........................
و این سوسن است که می خواند !!!

با شنیدن نام سوسن هوس کردیم از نزدیک این خواننده را ببینیم و
از برنامه اش استفاده کنیم .
جوان بودیم جاهل به این نوع مکان ها
فکرکردیم مثل تاتر بلیطی است و صندلی و سن تاتر
وارد که شدیم باور ما غلط از اب در امد .
هر چند نفر دور میزی نشسته .
سبیل ها از بنا گوش در رفته .
که سبیل بنده عاصی پیش اون سبیل ها نصف بیل هم نبود .
اکثرا کلاه شاپو بر سر و یک دستمال ابریشمی یزدی بر گردنشان .
مثل جوجه هایی بودیم در بین یک عده خروس لاری گردن کلفت .
روی همه میزها انواع عرق و مشروب
کاسه های پسته و ماست به عنوان مزه ی عرق .
و همه مشغول نوشیدن
و فریاد نوش نوش از هر طرف بلند .
و این همه در چند قدمی ان مسجد بود .


.............................
گارسون ما را به طرف میزی هدایت کرد .
که ما گفتیم اهل مشروب نیستیم و فقط می خواهیم اواز سوسن را بشنویم
که فرمود اگر مشروب هم نخورید باید حق سرویس میز را بدهید و دور میز بنشینید
حق سرویس که پرسیدیم دیدیم پول چند روز الواطی ما در تهران می شود
عذر خواستیم و به بهانه ای از ان جا خارج شدیم
و حسرت دیدار حضوری و اواز خانم سوسن بر دل ما ماند .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۶ ساعت 14:33 توسط جعفر سحابی | نظرات