جناب سروان جافار ساحا بی !!!!

...........

تمام درجه های من !

..........

وارد پادگان که شدیم همه را به صف کردند و مو ها را از ته ماشین کردن

مو هایی که بعضی ها تا روی شونه هاشون اورده بودند با ماشین های دستی و سر بازهایی که مجبورشون کرده بودن

مثل بز سرخ مختص ابادی ماجو گوهر که دو سالی یه بار پدرم با یه قیچی مو هاش را قیچی میزد .چند جای اون مادر مرده را زخمی می کرد و اخرش مثل رشته کوه های زاگرس پر از پستی و بلندی بود .

ماجو گوهر یه پنبه بر می داشت و با دوا سرخه روی زخم های بز را پاک می کرد .

سر ما را هم به این شکل کوتاه کردند .

ولی بعضی ها وقت اومدن به پادگان خودشون سر را کوتاه کرده بودند و راحت .

.....................

روز اول تو پادگان یه دست لباس خاکی زنگ و یه جفت پوتین به ما دادن .

شانسی شاید یکی اندازه اش بود .

به یه ادم قد کوتاه لباسی داده بودند که تا سر زانو هاش می رسید

و یه ادم قد بلند پیراهنی که تا سر ناف مبار کش .

واقعا منظره خنده داری بود و همه به هم می خندیدیم .

مثل لباس دار المجانین یا اردو گاه اسیران هیتلری

....................

خلاصه مثل گله بز اقا جعفر چوپون تو پادگان را ه افتادیم و لباس هامون را عوض می کردیم شاید اندازه ما بشه .

و کقش ها را هم عوض کردیم .

پوتینی که قسمت من شده بود بزرگتر از همه بود و هیچ کس حاضر نبود با من عوض کنه .

یه چند سانتی جلو پاهام خالی بود و می شد برای قا چاق ازش استفاده کرد .

یه پیراهن گل و گشاد هم نصیب من شد که می تونستم یکی را توش قایم کنم .

البته اون روزا یه پسر زردنبوی سیاه نی قلیونی بیشتر نبودم .

البته زردنبویی و سیاهیش مونده برام ولی نی قلیونی دیگه نیستم

............

بعضی بچه های سو سول و الا مد این شلوار ها و پیرهن ها را دادند خیاط پادگان اندازه اونا درست کرد و کلی پول دادند .

من اهل دادن این پول های الکی نبودم .ولی لباسم خنده دار بود .

من که از بچه گی تا حالا اهل لباس و این چیزا نبوده و نیستم و اصلا بلد نیستم لباس درست و حسابی بپوشم .

خودم یه سوزن و نخ بر داشتم و بغل های لباس را به قول خیاط ها ساسون دادم قابل تحمل شد .

......................

با این لباس چند ماهی ساختیم همراه با جوراب هاب نخی مشگی و زیر پوش های پنبه ای و خنک که به ما می دادند .

شلوار ی که به من داده بودند در سینه خیز تنبیهی که به خاطر فرار از پادگان انجام داده بود م سر زانوش پاره شده بود و خودم یه جورایی با بخیه های درشت دوخته بودم .

مثل بخیه هایی که به شکم مرده ها می زنند بعد از کالبد شکافی

درشت و بی قواره .

...................

یه ماه مونده به پایان دوره سر و کله چند خیاط تو پادگان پیدا شد برای اندازه گیری قد و بالای ما جهت دوختن لباس فرم برای رفتن به روستا .

با دقت اندازه گرفتند و چند روز مونده به پایان دوره لباس ها را اوردند .

با این که معلوم نبود چند نفر تو این کار دله دزدی کرده بودن و از این نمد کلاهی بر داشته بودن الحق لباس های قشنگی بود .

شاید هم چون چند ماه تو لباس خاکی رنگ بی قواره کار بودیم و خیلی بی زیخت این لباس ها برامون جالب یود .

........................

جنس لباس فرم ما زرد پر رنگ و به اصطلاح ما قالی باف های ارون و بیدگل

مله ای بود .یقه ای از جنس مخمل مشگی و نرم و چهار تا جیب قشنگ

که دو تا جیب بالایی همیشه اشغال بود .

تو یکیش بسته سیگار و فندک و تو جیب مقابلش رادیو یه موج کوچکی که تو چهار راه شهناز تبریز خریده بودم و اون روزا روزهای شکوفایی حمیرا و مهستی و هایده بود .و این رادیو پیام اور صدای زیبای اونا برای ما بود .

خداوند به حمیرا طول عمر عنایت و مهستی و هایده را بیامرزد .

عمری دل های خسته مردم را مونس و همدم بودند و یاد اور روز های خوش جوانی .

................

دو تا شلوار قشنگ و دو تا کمر بند مشگی و دو تا نیم چکمه چرمی کقش ملی .

یه دست هم لباس تابستانی که یه پیرا هن قشنگ خاکی کم رنگ بود و یه شلوار .برای روزهای گرم تابستان .

و جالب ترین قسمت این لباس ها دو تا کراوات مشکی که عذابی داشتیم براب گره زدن اون و چند روز تمرین کردیم تا یاد گرفتیم دو نوع گره زدن اونو و ملزم بودیم که حتما با این لباس ها کراوات بزنیم .

و یک پالتو بسیار زیبا و گرم برای زمستان .

.............

دو تا کلاه کاسکت فرم با لبه چرمی و قشنگ با عکس شیرو خورشید فلزی که جلو کلاه نصب بود مثل کلاه های تیمسار های شاهنشاهی .

و درجه هایی که به بازو ها نصب کرده بودیم .

بر حسب نمره و امتحانی که داده بودیم و طبق معمول من در اسقل السافلین ان .

گرو هبان سوم سپاهی دانش جعفر سحابی .

.......................

دختران سپاهی هم لباس مخصوص به همین رنگ .برای تابستان دامن و بلوز سپاهی

وکلاهی زیبا و کوچک

و زمستان پیراهن و شلوار زمستانی و پالتو تا زانو

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 23:3 توسط جعفر سحابی | نظرات