نامه ای به ماجو گوهر !!!!( 1 )

.................

سلام ماجو گوهر ........

دو روز پیش عید روزه بود که حالا بهش می گن عید فطر و تو بهش می گفتی

عید مرده ها .

من که نیومدم محمد هلالی که تو بهش میگفتی فرزند علی .

خیلی شلوغ میشه عید فطر .

دنیایی از جمعیت مخصوصا اونایی که مرده تازه دارن و سال اولشون هست

شهر فرنگی است از همه رنگ .

جوان ها پیراهن های تمیز و اطو کرده و ریش های سه تیغه و صورت های

مثل پوست خربزه تراشیده شده و صیقلی .

از سبیل هم که خبری نیست و بعضی بار ابرو ها را هم کم کرده اند و

اصلا بعدا میگم برات پسر ها چی بودند و چی شدند .

دختر ها که ....

نمی تونی تشخیص بدی دختر هستند یا زن !

قبلا یه نشونی هایی ظاهری داشتند که از سه فرسخی تشخیص می دادی زن هستند یا دختر .

ولی حالا ظاهر دختر ها از زن ها زن تر هست و هزار ماشاالله...

بعدا برات میگم ماجو گوهر چی شده اند دختر ها ....

...................

من که عید روزه نیومدم دیدنت ولی جمعه عصز طبق معمول اومدم دیدن تو و بابا بزرگ علی اکبر و بابا کریم و ننه عذرا .

زیارت خلوت خلوت مردم داشتند تو صحن نماز جماعت می خوندند و می دونی که من اهل این خلاف ها نیستم و من با خیال راحت با تو داشتم حرف می زدم .

نوشته سنگ قبرت سال 55 را نشون می داد .

در ست 40سال پیش .

سپاهی بودم و بعد از چند ماه غربت مرخصی اومده بودم .

از پله ها که اومدم بالا تو اتاقت نبودی و چرخ پشم ریسی تو هم نبود

اصلا اتاقت عوض شده بود و هیچ چیزی از تو توی اتاق نبود

در دولاب که همیشه مثل یه گاو صندوق بانک مر کزی قفل بود و کلیدش به یه نخ به گردنت اویزون بو د چهار تاق باز بود .

رفتم اتاق وسطی که پدر و مادر رو قالی بودند سلام کردم و ازشون پرسیدم ماجو کجاست .

جوابم را ندادند .

دو باره و سه باره پرسیدم .

پدر یه قبضه چله را مشت کرد چشمای پدر را دیدم از پشت چله هابا نم اشکی

فقط یه کلمه گفت .

بابا جون ماجو گوهر ت تو فرزند علی است .پیش بابا بزرگ !!!

ساکم را انداختم و با دوچرخه پدر اومدم قبرت را پیدا کردم .

جای بوسه هات اون روز بر گونه های سیاه سوخته ام خالی بود .

که با دهان بی دندانت لپ هامو باد کش می کردی و بلند می شدی و مثل بچگی هام از دولاب یه چیزی به من می دادی .

من هنوز برات همون جعفر بیست سال پیش بودم و بزرگ نشده بودم .

برای تو همون سیاه سوخته 5 ساله بودم که یه بار عید روزه با زهرا وفرخ همساده مون رفته بودیم مزار سر خاک پدر و مادرت .

حالا خودت تو محمد هلا ل پیش بابا بزرگ خوابیده بودی .

............................

مثل این که دیروز بود ماجو گوهر .

ولی تو این 40 سال زمین و رمان عوض شده .

رسم و رسوم ها

عروسی و عزا ها

همه چیز و همه چیز

سعی می کنم با نامه هایی که از امروز برات می نویسم

از همه چیز باخبرت کنم و بدونی از اون روزی که رفتی تا حالا چقدر زمونه عوض شذه .

...................

ماج. گوهر از امروز به بعد (انلاین ) هستی و همه خبر ها را بهت میدم

می دونم درد پات هم خوب شده و دیگه چایی زنجفیل هم نمی خوری

از پشم ریسی هم خلاص شدی و دردکتفت خوب شده و مجبور نیستی ذیگه مشما بندازی روش یا با روغن بادوم چرب کنی.خالاداری پیش بابابزرگ علی اکبر داری صفا می کنی .

و توی دولابی که تو بهشت بهت دادن همه چیز داری

جوز قند های بهشتی

تر شاله و الگاله درجه یک

و ارده شیره تو مرطبونی های قشنگ .

همه خوب و عالی

دولابت هم دیگه قفل نداره از ترس ناخنک زدن گاه و بیگاه من!!!

و سیب دزدی چقدر شیرین است !!!!

...............................

........................

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۵ ساعت 0:12 توسط جعفر سحابی | نظرات

عید روزه