مامبارک در روستا !!!!!( 1)

......................

نماینده تام الاختیار اریامهر در رو ستا بودیم

نمیدونم ماموران ژاندارمری چه پوستی از مردم کنده بودند که این جور ازاین لباس می ترسیدند و با احترام رفتار می کردند .

مثل مامور دوزخ نگاه می کردند به من و لباسم و احترامی که ریشه اش در ترس بود و واقعی نبود .

من متوجه این موضوع بودم و از مدرسه که می اومدم لباس نظامی را بیرون می اوردم و کراوات که داشت خفه ام می کرد ولی مجبور بودیم طبق دستور سر کلاس با لباس اونیفورم نظامی باشیم .

حتی تو جلسه هایی که در روستا با این لباس شرکت می کردم متوجه ترس و واهمه مردم در ابراز نظر واقعی اونا بودم .

وقتی با لباس شخصی تو روستا پرسه می زدم متوجه نگاه های مهربان مردم می شدم نگاه هایی واقعی .

..........................

گوسفندی در روستا کشته نمی شد مگر سهمی از دل و جگر یا گوشت اونو برام نفرستند یا دعوت برای خوردن دل و جگر با روغن گوسفندی.

به مفت خوری عادت کرده بودم چون ژاندارم های شاهنشاهی مردم را به

این کار عادت داده بودند .و صاحب این لباس را را از پرداخت هر وجهی در مقابل هر خدمتی معاف کرده بودند .

.......................

اونجا برف زیادی می امد مردم روستا صبح زود من هنوز در خواب ناز بودم و یک ساعت مونده بود به مدرسه رفتن من

که برف های بام خونه من را پارو کرده بودند .

در هر مراسمی صدر مجلس از من بود و بهترین میوه و غذا .

در مجلس عروسی باید صورت مهر را من می نوشتم و امضای من برای ثبت عقد در دفترخانه که شاید سال بعد بود معتبر بود .

خلاصه نماینده شاه بودم و در روستا پادشاهی می کردم .

باورود من نبیره ماجو گوهر تمام اهل مجلس بلند می شدند و تا نمی نشستم نمی نشستند .

به این ذلت و ترس عادت کرده بودند و علیرغم میل باطنی من رقتار می کردند .

در این دو سال شاید به دفعات معدود خودم غذا درست کردم و به همه افتخار دادم که میزبانم باشند و رقابتی بود بین مردم برای بردن سپاهی به مهمانی در خانه های خود .

......................

تنها بودم ولی در این دو سال شریکی پیدا کردم یک ملا بود که دهه محرم اومد اونجا .

و شریک مفت خوری های من شد .

البته جنس این ملا از جنس رضا مثقالی فیلم مار مولک بود اینو از چند شبی که با هم بودیم و در خونه من خوابید کشف کردم .

ملایی بود قلابی از جنس همان دوران شاهنشاهی و بویی از علم و

فضل نبرده بود .و حتما این لباس را هم به قصد فریب و جمع کردن پولی پوشیده بود .

اول محرم به ده اومد به دعوت یکی از اهالی که از او در تبریز قول گرفته بود .

شد شریک مفت خوری های من در ده روز .

ماه محرم بود و مسجد را اب و جارو کرده بودند و باچند گلیم فرش.

شب ها شام میدادند و بانی یه گوسفند چاق و چله می کشت و

دل و جگرش را صبح برای من و این ملای قلابی درست می کردند وچه افتخاری می کردند که سپاهی و ملا را مهمان کرده اند .

شب هم مردم در مسجد جمع می شدند و این ملا ذکری می گفت و سینه زنی و بلافاصله بساط شام و کاسه من و ملا از همه پرو پیمان تر .

سه شبی که خونه من خوابید چیز هایی ازش دیدم که خاطر جمع شدم

رضا مثقالی است .

دو دست ورق داشتم که لب تاقچه بود با بچه ها که جمع می شدیم بازی میکردیم

به احترامش بر داشتم که تو کمد بگذارم که گفت بده ببینم و نگاهی به اون کرد و خیلی قشنگ تر از من بر زد و دستم داد .

گفت در بچه گی گاهی بازی می کردم .

رادیو را روشن کرده بودم . برنامه ترانه های درخواستی بود و ترانه خونه تکونی مهستی را گذاشته بودند از در وارد شد و خواستم به احترامش خاموش کنم گفت بذار بخونه برات ولی او بیشتر از من سرش را تکون می داد و از ترانه لذت می برد و بعد خودش ایستگاه باکو را گرفت و اهنگ های ترکی اذری

صبح که می خواستم به مدرسه برم مشغول پوشیدن لباس نظامی شدم و داشتم کراواتم را می بستم که این ملا هم مشغول درست کردن عمامه اش شد .

پارچه را سر زانویش گذاشته بود و لی چند دور که می پیچوند خراب می شد و دو باره از نو .

در صورتی که یه معمم باید در این کار مهارت و سرعت عمل داشته باشه .

ده روزی مفت خوری کرد و روز اخر هر خانواده یه بره یا بزغاله بهش داد

وقتی که با من خدا حافظی می کرد بهش گفتم .

یادت باشه کلاه سر من نمی تونی بذاری تو هم ملای راس راسی نبودی

خنده ای کرد و رفت .

سی چهل تا بره و بزعاله بهش داده بودن و بلد نبود اونو را ه ببره

یکی از بچه ها همراهش رفته بود تا قهوه خونه زرج اباد

در برگشت تعریف می کرد که همه بره و بزغاله ها را چکی و یک جا به یه چوبدار فروخت و پولش را گذاشت تو جیب گشاد لباسش و سوار مینی بوس شد و رفت .

این تنها ملایی بود که در این دوسال در اون روستا پیدا شد .

پرس و جو کردم اصلا این روستا تا اون روز رنگ ملا به خود ندیده بود

از نظر فرهنگ مذهبی خیلی پایین بودند .

نصف روستا ارمنی بودند و یه کلیسای کوچک و تمیز داشتند و ماهی یه بار کشیشی می اومد و در کلیسا مردم جمع می شدند و دعایی می خواندند

طبق دستور العمل باید در مراسم اونا شرکت می کردم چون از هر نظر باید

اگر مورد نامطلوبی بود باید گزارش می دادیم .

ولی خیلی ارام می اومدند زن و مرد روی نیمکت های چوبی می نشستند و کشیش دعا می خوند.

و اونا امین می گفتند با صدای ملایم و ارام .فقط من بودم که با صدای نخراشیده و نتراشیده خودم امین می گفتم طبق عادتم که از بس در مجالس گفته بودند که بلند امین گو را لال نمیران .

صدای بلند امین من نگاه اونا را به طرفم متمایل می کرد

نگاهی به قول سعدی عاقل اندر سفیه .

ولی کی جرات داشت به سپاهی نماینده اریامهر نگاه چپ بکنه !!!!

کشیش در حین دعا کردن یه چیزی بود مثل اتش گردون

به چپ و راست پاندول وار حرکت میداد

منم مثل هیپنوتیزم شده ها نگام به اون بود و چشمم سیاهی

می رفت

یه بز سرخ سید داشتیم که از یه سید مختص ابادی خریده بودیم که ماجو گوهر چند تا دعا و نمک ترکی و یه زنگوله به گردنش اویزون کرده بود

با تکون دادن اون یاد بز سرخ ماجو گوهر می افتادم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 1:2 توسط جعفر سحابی | نظرات