سسس
مامبارک در روستا ( 2 )

..........................
روستای ما در دره ای بین کوه های ای لی و چالداغ قرار داشت
سالی 8 ماه برف روی زمین و کوه ها و اب و هوای سردی داشت
فقط 4 ماه ماشین می تونست به ده بیاد اون هم به سختی
جاده ای سنگلاخی و پر خطر با ماشین هایی قراضه و اسقاطی و پر خطز تر
...................
اصلا مردم ارتباطی با شهز نداشتند مگر جوانان که بیشتر زمستان ها به تهران یا شهر های دیگر برای کارگری می رفتند .
مردم چیز هایی از جمله قند و شکر و چیزای دیگر را از یه بقال به نام یوسف می خریدند و یوسف هم تابستون ها برنج و قند و چایی و بعضی چیز ها را می اورد .

شیر و لبنیات هم در حد وفور بود گوشت همه گله دار بودند و هر خانواده ای گاهی گوسفندی می کشت و بین فامیل تقسیم می کرد و این سلسله قزض دادن ادامه داشت .
وسایل زندگی در حد ابتدایی و کاری به شهر نداشتند و چه بسا زنان و مردانی که درده به دنیا اومده بودند و تا اخر عمر رنگ شهر را ندیده بودند .
.......................
دین اسلام تو روستا خیلی کم رنگ بود .مردم تقصیری نداشتند
نصف روستا که ارمنی بودند و تمام عبادت اونا یک شنبه ها یه ساعتی می شد که تو کلیسا جمع می شدند و دعایی می خوندند وماهی یه کشیش
پیر می اومد و دعایی و می رفت .
سال نو مسیحی را هم جشن می گرفتند و چه عیش و نوشی
و از من هم دعوت می کردند و در عیش اونا شریک ولی در نوش لا شریک له !!!!
تمام مراسم مذهبی اونا همین بود ولی خیلی مهربان و با گذشت بودند و در این دوسال یه بار حتی یک مورد دعوا و جر و بحث بین اونا ندیدم .
روز ها کار و شب ها همیشه شب نشینی و شرابی و ورقی .
و در انواع بازی با ورق چه استاد بودند زن و مرد و دختر و پسر .
زن ها و دختر ها در منطقه خودبدون روسری و با لباس مخصوص خود مثل
لباس زنان ابیانه .

ولی اگه به عروسی یا مراسمی به پایین ده که مسلمان نشین بود می اومدند با لباس محلی و روسری بلند که موهای بلند اونا را پوشونده بود .
...................
مسلمانی و اداب اسلامی تو پایین ده خیلی کم رنگ بود .
اصلا مردم با دین و اداب اسلامی اشنایی چندانی نداشتند .
کسی به اونا یاد نداده بود .
من سپاهی دوم اون روستا بودم و شاید سی چهل نفر از بچه ها با سواد بودند .در حد نوشتن و خواندن کتاب ابتدایی
و از بزرگتر ها فقط سه نفر .
یوسف بقال ده .
یداله که سنگ کار بود و تهران کار می کرد و گاهی به ده می اومد
و مش مطلب پسر حاجی محسن تنها حاجی اون منطقه.
.................
دویا سه قران در ده بود که دو تاش تو مسجد بود و یکیش خونه حاج محسن
یعنی کسی بلد نبود که بخونه .
مش مطلب یه کتاب مفاتیح هم داشت که فقط وقتی یه نفر می مرد از تو صندوق بیرون می اورد و نماز میت از روی اون می خوند و مرده را که تو قبر می ذاشتن تلقین .
و عجیب کلمه های عربی را غلط می خوند .
تصور کن یه نفر بخواد کلمات عربی زا با لهجه ترکی غلیظ بخونه چی از کار در میاد .
اگه یه نفر می مرد و مش مطلب نبود باید مرده را تو مسجد می ذاشتن تا مش مطلب بیاد و اگر نمی اومد از روستای اوچ بولاغ یه نفر را می اوردند
نماز میت بخونه .و خاکش کنند .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 13:27 توسط جعفر سحابی | نظرات