قاضی شارح !!!!!

مامبارک در روستا ....غربت اسلام !!!!!

.....................

رقابت سختی بین مردم سر افطاری دادن به من شروع شده بود

هر روز چند دعوت داشتم که بر حسب مورد بر رسی میکردم و چه افتخاری می کردند که بله دیشب این ما بودیم که جناب سپاهی مهمان افطاری ما بود .هر جا اب و هواش بهتر بود و می دونستم چرب تر و شیرین تر هست می رفتم م این این شکم بی هنر پیچ پیچ را مهمون اون سفره ها می کردم.

تازه با التماس برای سحر هم یه وعده غذای مفصل می دادند و می بردم

پدر و مادر های دانش اموزان ارمنی هم وقتی فهمیدند که این سپاهی

نماز خون و روزه بگیر هست شروع کردن به دعوت برای افطاری .

.....................

خلاصه به اونا هم نوبت دادم و چند شبی مهمون اونا بودم برای افطاری .

همه تو خونه هاشون یه سجاده مرتب و منظم داشتن برای مهمون های مسلمان .

غروب که برای افطار می رفتم خونه اونا مثل بچه ادم اول نمازم را می خوندم در حالی که بوی غذا های خوشمزه اونا دلم را برده بود .

با یه اب جوش یا چایی شروع می کردم و نوبت به شربت های مخصوصی می رسید که درست کرده بودند .

گاهی با شربتی که از توت قرمز درست کرده بودند یا از گیلاس و البالو

با برف هایی که از کوه می اوردن بهترین و خوشمزه ترین شربت های خنک را درست می کردند .

نوبت غذا می رسید .

خانم های ارمنی با گوشت انواع غذا های خوشمزه را درست می کردند

خورشت هایی که من اسمش را بلد نشدم ولی خوشمزه بود .

مرغ هایی که نمی دونم شکمش را با چی پر می کردند و سرخ شده بود و خیلی لذیذ .

.................

بار اولی که مرغ شکم پر را تو خونه یه ارمنی خوردم روز یکشنبه ای بود که اقای کشیش که ماهی یه بار نوبت ده ما می شد اومده بود .

میزبان یه مرغ چاق و چله شکم پر که پر از الو و سبزی و چیزای دیگه بود و تو روغن واقعا گوسفندی سرخ شده بود جلو من و او گذاشت .

بوی مرغ و شکم گرسنه ما نا خود اگاه همزمان دستمان را به سوی مرغ برد

من نماینده شاهنشاه اریامهر و حکومت

کشیش نماینده خدا روی زمین .

هر کدوم یکی از ران های مرغ را با دستان پر اقتدار خود کندیم و بر نیش مبارک کشیدیم .

کاش دوربینی اونجا بود و صحنه را ضبط می کرد .

مرغ مادر مرده سرخ شده که با زحمت پرورش یافته بود .

بر دست نماینده دو گروه مفت خور جامعه .

مسابقه بین من و اون پیر مرد شروع شد .در حین کندن و خوردن گاهی یه نیم نگاهی به هم می کردیم و به عرق افتاده بودیم .

با این که دندان نداشت و پیر بود ولی از تجربه اش استفاده کرد و

به سرعت تکه های مرغ را بلعید و در این کار ید طولایی داشت و مرغ های زیادی مفتی خورده بود ولی من بار اولم بود

................

همیشه بعد از شام قبل از مامبارک بساط ورق و عرق بود .

همه بازی می کردیم حکم و ریم و بازی های دیگه .

بعد بساط عرق که نه بساط شراب قرمز می اومد و جام ها پر و خالی می شد

البته من معاف بودم از این کار .

پسر کریم که با پول خمس داده شده بزرگ شده بود و نبیره ماجو گوهر

که وقت اومدن به این ده ماجو گوهر یه جانماز مخمل سفید و یه تسبیح بزرگ و یه مهر بهش داده بود و یه دعا که تو یه پارچه سبز دو خته شده بود

از این دعا ماجو گوهر دو تا از سید مختص ابادی بیدگلی گرفته بود .

یکیش را با نمک ترکی و چند تا مهره به گردن بز سرخش اویزون کرده بود

که چشم نخوره .

بزی که ماجو گوهر می خواست با چند تا پوسه هندونه روزی نیم من ازش شیر بدوشه و همیشه می گفت نظر زدن به بز ما

یکی از همون دعا ها را هم دنبال من کرده بود که از بلایای دنیوی و اخروی محفوظ بمونم و این پسر سیاه زردنبوی سیگاری را از ما بهتران نظر نزنند .

......................

غربت اسلام

...............

خلاصه سال اول روزه داری و افطار تو خونه مسلمون ها و ارمنی ها گذشت

سال دوم دو باره ماه رمضان همین برنامه بود و از قبل برای افطاری نوبت گرفته بودند و حاج محسن در اولویت بود .

دوباره بعد از افطار برنامه خواندن حمدو سوره درست کردن گیر المگضوب علیهم که بد تر از پارسال می خوند .و دیدن هزار باره عکس های مکه و مدینه تو اون دور بین کذایی .

.................

یه چیزی هم امسال قوز بالا قوز شد و اون هم سوال هایی در باره شکیات نماز و طهارت .

سوال شرعی اونم از چه کسی .

از کسی که ازتو قرائت قران با اردنگی بیرونش کردن و دیگه رغبت نکرد بره قرائت قران .

از کسی که محرم هیات نمی رفت و فقط تو خونه حاج عبدالله خان وایمیساد و هیات تما شا می کرد .

از کسی که دین و ایمونش سینما بیتا و سیلورسیتی کاشان بود و فیلم های بهروز و فردین و فروزان .

از کسی که از صبح تا شب نوار مهستی و حمیرا و هایده گوش می کرد .

از کسی که از سر شب تا نصف شب با رفقای سپاهی بازی پاسور و حکم می کرد .

از کسی که غیر از نماز و روزه هیچ چیز دیگه ای از دین نمی دونست

.............................

واقعا اسلام در اون ابادی غریب بود .

چه کسی قاضی شارح دین پیامبر شده بود

من خودم ده تا ملا کم داشتم که برام مسئله بگن

حالا حاجی محسن فکر می کرد چون چند کلاس سواد دارم و بلدم نماز بخونم و روزه بگیرم لابد مثل یه ایت الله مسئله بلدم

......................

حاجی یه شب بعد از خوندن نماز و در اوردن اون صدا های عجیب و غریب ازم پرسید

اقای سپاهی

شک بین دو سه و سه و چهار را برام بگو .

به حضرت عباس نه اون روز بلد بودم نه حالا بلدم .

به حاجی گفتم نظر های علما متفاوت هست و لی بهترین کار اینه که بعد از نمازی را که شک کردی تمام کنی و بلند شی مثل بچه ادم از اول اون نماز را بخونی .

..........................

غربت دیگه اسلام شب های نوزدهم و بیست ویکم بر من ثابت شد

حاجی برای سحری مردم یه گوسفند کشته بود و مردم را دعوت کرده بود مسجد .

دعای صد بند را هم مش مطلب همه را کم و زیاد و غلط غلوط می خوند و بقیه مردم از زن و مرد به جای الغوث .الغوث ////الگوث .الگوث می گفتند

و نیش من تا بناگوش باز می شد .!!!!

.............................

نصف بیشتر مردمی که می اومدند اون شب مسجد نه نماز می خوندن نه روزه می گرفتن .

یعنی بلد نبودن که نماز بخونن.یا روزه بگیرن .

اصلا طبق پرس و جویی که کردم هیچ اخوند و ملایی به اون ده نیومده بود غیر از اون ملای قلابی که کار هاش مثل مارمولک زضا مثقالی بود و اون هم فقط چند تا مصیبت خوند و یه گله بره و بزغاله برد .

البته اون روزا ملاکم بود و اومدن به اون ده صرفه نداشت به واسطه زمستون طولانی و راه صعب العبور .

.....................

اون شب دعای صد بند را مش مطلب خوند و مردم سحری خوردند و رفتند بیشتر اونا تا چاشت که صبحانه بخورن .

بعد دو ماه هم حاجی محسن مریض شد و رفت اون دنیا .

منم از دست درست کردن حمد و سوره و مسئله گفتن براش و دیدن عکس های مکه و مدینه راحت شدم .

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 0:47 توسط جعفر سحابی | نظرات